زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام.
اینجا پر است از خنده‌ها و اشک‌های یواشکی من. پر است از حس‌ها و تجربه‌های نابی که در تن کلمه‌ها ریخته‌ام و با هر کلمه‌اش به رقص درآمده‌ام. زمزمه‌های تنهایی من مهمترین بخش دنیای مجازی من است. در اینجا بیش از هر جای دیگری به خود واقعی‌ام نزدیکم. به نسرینی که دارد تلاش می‌کند زندگی شادی بسازد. نوشتن و ننوشتن برای من انتخابی بین مرگ و زندگی است، پس می‌نویسم. اینجا با دلمشغولی‌های یک معلم ادبیات سر و کار دارید که از مدرسه و دغدغه‌هایش می‌نویسد، از کتاب‌، فیلم‌، تئاتر‌ و فوتبال حرف می‌زند. نسرین از مهرماه 1400 در کسوت یک معلم رسمی در روستایی در همین حوالی مشغول تدریس است. با آرزوهایی رنگین و قلبی سرشار از امید.
وبلاگ هنوز زنده است....

زمزمه‌دونی

۲۵ مطلب در ارديبهشت ۱۴۰۰ ثبت شده است

هوالمحبوب


پست ویژه بلاگردون برای تولدم:)

تولد سی و سه سالگی

تولد سی و دو سالگی

تولد سی و یک سالگی

تولد سی سالگی

تولد بیست و نه سالگی


گمان می‌کردم، برای احیای سنت پست‌های تولدانه، کمی بی‌حوصله‌ام. شاید هم گمان می‌کردم انگیزه‌ای برای ادامه دادن نیست. اما حالا که دو روز از تولدم گذشته، حس می‌کنم رمق به تنم برگشته. تولد امسال شور و شوق پارسال و سال‌های قبل را نداشت. باید اعتراف کنم، منتظر خیلی اتفاق‌ها بودم که نیوفتادند. گمانم اینها نشانۀ پا به سن گذاشتن باشند. کی فکرش را می‌کرد که یک روز اینجا دربارۀ سی و چهار سالگی پست بگذارم؟ کی فکرش را می‌کرد یک روز دایرۀ دوستانت چنان تغییری کنند که خودت مات و متحیر بمانی؟ چیزی که حالا با تمام وجود درکش می‌کنم، این است که قوی‌تر شده‌ام. دیگر خبری از آن دختر کوچولوی ترسویی که اشکش دم مشکش بود، نیست. دیگر از دست دادن‌ها مضطربم نمی‌کنند. دیگر قضاوت‌ها تنم را نمی‌لرزانند. نه اینکه مایوسم نکنند، نه. تاثیرشان به حداقل رسیده.

رد پای آدم‌ها روی تنم باقی است و هنوز دست می‌کشم روی خاطرات خوبشان و یادشان را زنده می‌کنم.
احساس می‌کنم حالا دیگر از آدم‌ها توقعی ندارم. در واقع فهمیده‌ام هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست. حس می‌کنم حسابی بزرگ شده‌ام اما اثر این بزرگ شدن خودش را به شکل امیدوارانه‌ای به من نشان می‌دهد. روزگاری فکر می‌کردم سی و چهار ساله‌ها، زن‌های میان‌سالی‌اند که بچه‌هایشان را راهی مدرسه کرده‌اند و خودشان توی اداره، شرکت یا هر محیط کاری دیگری، با کاغذ و قلم سر و کله می‌زنند. ظهر بدو بدو به خانه می‌رسند و می‌بینند همسرشان زودتر از آنها رسیده و غذای گرم روی میز در انتظارشان است. عصرها را به مطالعه، موسیقی یا پیاده‌روی دو نفرۀ عاشقانه اختصاص می‌دهند و شب‌ها کنار هم آشپزی می‌کنند. حس می‌کردم زن‌های سی و چهار ساله باید خیلی کارها توی زندگی‌شان انجام داده باشند که بتوانند بگویند موفقیم. 
من اما سی و چهار سالگی معمولی‌ای را شروع کرده‌ام. اما یک دستاورد بزرگ دارم که حالا شده تنها آس زندگی‌ام. گمان می‌کنم خیلی هم کم‌کاری نکرده‌ام. یعنی یادم نمی‌آید جایی نشسته باشم و پا روی پا انداخته باشم؛ یادم نمی‌آید جایی از زندگی ندویده باشم و نشسته باشم به غر زدن. 
نه اینکه غر نزده باشم. اما غرهایم از سر شکم سیری و گرم بودن جای خوابم نبوده. چیزی که باید در این سن جادویی به طور جدی شروعش کنم، کتاب خواندن منظم است. دیگر از شلخته جلو رفتن به ستوه آمده‌ام. از این شاخه به آن شاخه پریدن هم. دلم می‌خواهد امسال، سال سکون و آرامشم باشد. سالی که کیفیت زندگی‌ام را ارتقا دهم و کیف کنم از وجود نسرینی که ساخته‌ام. 
سالی که کمتر حرف بزنم، کمتر هرز بروم، کمتر افسوس بخورم، کمتر توقع داشته باشم و بیشتر و راحت‌تر ببخشم. 
خودم را با تمام کم و کاستی‌هایم دوست دارم، خودم را بغل می‌گیرم و بوسه بارانش می‌کنم. من به این دختر جوانی که توی آینه می‌خندد یک زندگی خوب بدهکارم. 


  • نسرین

هوالمحبوب

 

گوشی را بعد چند روز روشن می‌کنم. صدها تماس از دست رفته از او........

پشت گوشی عربده می‌کشد، گریه می‌کند، فحش می‌دهد و بعد یکهو ساکت می‌شود.

بعد می‌گوید باید ببینمت و من حالا بیش از هر چیز به دیدنش نیاز دارم.

سیلی‌اش برق از کله‌ام پراند. رد انگشت‌هایش روی گونه‌ام می‌سوخت.

خواستم بغلش کنم، پسم زد. توی صورتش سردی عجیبی نشسته بود. چیزی از آن برق عشق دیگر نبود.

تهدیدم کرده بود که همین امشب همه چیز را به جهان بگویم. به خانه که رسیدم، سیم‌کارت را شکستم.

به جهان فکر می‌کردم که اگر بفهمد چطور فرو می‌ریزد.

کم‌کم شکمم بالا آمد و جهان و آدم‌ها فهمیدند عدسی توی دلم دارد قد می‌کشد.

از او خبری نبود. ماه‌ها بود که ندیده بودمش. به جهان حرفی نزده بودم. جهان مثل او نبود که با یک سیلی سر و ته قضیه را هم بیاورد. جهان آتش می‌شد و می‌سوزاندم.

****************************************************

آدم توی هفته‌های آخر سنگین می‌شود و راه رفتنش درست شبیه پنگوئن حامله است. مولود راست می‌‌گفت. آدم هیچ وقت از فردای خودش خبر ندارد، فکر می‌کردم او بی‌خیالم شده است و حالا من می‌توانم لکۀ ننگم را به دنیا بیاورم و به جهان قالب کنم و شبیه زن‌های دیگر ادای خوشبختی را در بیاورم.

اما او بالاخره پیدایم کرده بود. سر کوچه‌مان کشیک داده بود و رفتن جهان را دیده بود.

زنگ در را زد، پشت در ایستاده بود. نگاهش خشمگین نبود، فقط سنگینی نگاهش تا مغز استخوانم را می‌سوزاند.

-هشت ماه قبل بهت گفتم که همه چی رو به شوهرت بگی، اما تو به جای حرف زدن فرار کردی. حالا دوباره پیدات کردم و رو به روت ایستادم. الان یک راه بیشتر نداری، اینکه وقتی بچه‌ام رو به دنیا آوردی، تحویلم بدی. که اگر تحویل ندی شوهرت همه چیز رو می‌فهمه و اوضاع برات بدتر می‌شه.

-بچه‌ رو بهت بدم بازم جهان همه چی رو می‌فهمه، چه فرقی به حال من داره؟

-فرقش اینه که می‌تونی بگی بچه رو ازت دزدیدن یا هر دروغ دیگه‌ای. تو که خوب بلدی دروغ گفتن رو.

-با من و زندگی‌ام این کار رو نکن.

اما او نه توجهی به اشک‌هایم کرد و نه به زاری‌ام و نه به شکمی که بالا و پایین می‌شد و نه به ...

****************************************************

بچه که به دنیا آمد، جهان درونم آرام گرفت. انگار می‌دانستم بعد از این قرار است چه کار کنم. جهان همیشه پیت بنزین‌اش را توی زیرزمین پر نگه می‌داشت. کافی بود دم ظهر که همه خوابند توی حیاط کار را یک سره کنم. شاید این شوربختی همان جا تمام می‌شد و سیاهی‌اش دامن دخترم را نمی‌گرفت. برای این بچه که فرقی نمی‌کند بعد از من با او زندگی کند یا با جهان.

****************************************************

سر ظهر بود که بوی گوشت سوخته فضا را پر کرد. آتش بیخ گوش‌ جهان و مادرش شعله می‌کشید و آتیه را در خود می‌بلعید. جهان دست‌هایش را حصار تن زن کرده بود تا از کام مرگ پسش بگیرد. آتیه درد نمی‌کشید انگار.

تنش مچاله شد، آب شد و فرو ریخت و جهان ماند و بچۀ چند روزۀ بی‌مادر و دریایی سوال که تاب تحمل‌شان را نداشت.

مردم حرف می‌زدند. توی سر جهان پر شده بود از یاوه سرایی ‌های آدم‌ها.

چهل روز گذشته بود و تاول دست‌های جهان هنوز تازه بود. می‌سوخت و دردش تا مغز استخوانش نفوذ می‌کرد. چهلمین روز رفتن آتیه بود که جهان سراغ پماد سوختگی می‌گشت، قرار بود برای زنش مراسم بگیرد. بی‌توجه به حرف آدم‌ها. دخترک روی تخت آرام خوابیده بود.

تیوپ خالی پماد را توی دستش گرفته بود و به آتیه فکر می‌کرد. به شعله‌های رقصان آتش که تن نحیف آتیه را بلعیده بود. داروخانه نزدیک بود باید برای خرید پماد می‌رفت و سر راه خرما و حلوا سفارش می‌داد.

در را که باز کرد مولود پشت در ایستاده بود. جهان هیکل سیاه پوش مولود را نگاه کرد و مولود بی‌هیچ حرفی دفتر جلد چرمی آتیه را مقابل جهان گرفت.

  • نسرین

هوالمحبوب

 

آن شب سرم سنگین بود و نوازش‌های او هم حالم را بهتر نمی‌کرد. توی دلم همه چیز به هم می‌پیچید و بالا می‌آمد و گلویم می‌سوخت.

سر شب بود که پرسیده بود:

 

- چرا توی این همه سال به ازدواج فکر نکرده‌ای آتیه؟

جهان با آن چشم‌های خستۀ غمگین آمده بود مقابلم و من با دست پسش زده بودم و گفته بودم:

-مردها تا وقتی صاحب زنی نشدن، عاشقش هستن، اما به محض اینکه بفهمن کار تموم شده و این زن با همۀ وجودش به اونها تعلق داره، دیگه به تنها چیزی که فکر نمی‎کنن دوست داشتنه.

-من همیشه فکر می‌کردم تنها هنری که بلدم اینه که کسی رو که دوستش دارم از دست بدم. سال‌ها توی غربت به این تصویر فکر می‌کردم. به اینکه هرگز  با تو توی یه تخت دراز نخواهم کشید، اما حالا کنار منی.

شب را که توی خانۀ او سر می‌کردم. صبح با تپش قلب بیدار می‌شدم.  فکر این که یک روز پته‌ام روی آب بیوفتد دیوانه‌ام می‌کرد.

صبح که کلید را توی قفل چرخاندم، جهان روی کاناپه نشسته بود. چشم‌هایش دو کاسۀ خون بود. سرش را که بلند کرد، قلبم فرو ریخت.

-مولود همه چیز را گذاشته کف دستش.

-زنگ زده به مولود و فهمیده من شب را آنجا نبودم.

-مولود آمده اینجا پی‌ام.

و... این فکرها در کسری از ثانیه توی سرم رژه می‌رفتند که جهان به حرف آمد:

-اخراجم کردن. به همین راحتی بعد اینهمه سال اخراجم کردن.

نفسم را که توی سینه حبس شده بود، بیرون دادم. لبخندی روی لبم نشست که سعی کردم از چشم جهان دور نگهش دارم.

پس هنوز فرصت دارم که کاری بکنم. کاری کنم که از گندی که توی زندگی‌ام زده‌ام خلاص شوم.

حالا جهان روز و شب کنج خانه است و سیگار پشت سیگار دود می‌کند. چند روز اول سخت گذشت. راضی کردن او برای ندیدنش سخت بود. اما حالا گمان می‌کند برای پرستاری از مادر بیمارم به شهرمان برگشته‌ام.

اوقاتم چند روز است که تلخ است و هیچ چیز به دهانم مزه نمی‌کند. انگار همه چیز طعم‌شان را از دست داده باشند. چند روز است که صبح به صبح منتظر لکۀ خونی هستم که آمدنش را به تاخیر انداخته است.

اما عاقبت توی همان چهاردیواری دستشویی خانۀ مولود بود که دنیا روی سرم خراب شد. دو خط قرمز توی آن چند دقیقه همه چیز را به هم ریخته بود.

باید با او حرف می‌زدم. مولود شانه‌هایم را گرفته بود و من از شدت ترس می‌لرزیدم. باید کاری می‌کردم. باید از شر این موجود کوچکی که توی دلم جا خوش کرده بود خلاص می‌شدم.

 اما جهان توی خانه منتظرم بود و او خیال می‌کرد من تا آخر ماه برنخواهم گشت.

جهان از وقتی کارش را از دست داده بیشتر از قبل از بچه حرف می‌زند:

-خوب است که بچه نداریم آتیه. توی این اوضاع بیکاری و بی‌پولی حسابی وبال‌مان می‌شد.

-آتیه اگر بچه داشتیم حالا که من بیشتر اوقات خانه‌ام حسابی سرمان را گرم می‌کرد.

-بهتر نیست بچه‌دار شویم تا به خاطر پاقدم بچه هم که شده گره از کار من باز شود؟

جهان یک ریز حرف می‌زد و توی هر جمله‌ای که بر زبانش می‌آمد یک بچه چپانده بود.

شب‌ها توی تخت مچاله می‌شدم و به او فکر می‌کردم. دلم برای آغوشش تنگ شده بود و روزهای کشدار تابستان قصد تمام شدن نداشتند.

چراغ سبز گوشی خاموش و روشن می‌شد. خودش است، همیشه این ساعت از شب سراغم را می‌گیرد.

نفسم را توی سینه حبس می‌کنم و برایش همه چیز را می‌نویسم. از جهان چیزی نمی‌گویم. از این مهمان ناخوانده‌ای که دلم را آشوب کرده است حرف می‌زنم. دستم روی صفحۀ گوشی تند و تند سُر می‌خورد و بالا و پایین می‌رود. جهان کنار من روی تخت خوابیده. بوی سیگارش دلم را هم می‌زند.

او هیجان زده است. می‌خواهد ببیندم. جوری از این عدس حرف میزند که انگار سال‌ها انتظارش را می‌کشیده است.

****************************************************

یک ماه بیکاری و خانه نشینی جهان تمام شد. مدیرعامل شرکت که عوض شد دوباره جهان را خواستند. حالا می‌توانم او را ببینم.

-می‌خواهم از شرش راحت شوم.

-بی‌خود، نگهش می‌داریم و با هم بزرگش می‌کنیم.

-توی این خراب شده حلال‌زاده‌ها روزگارشان سیاه است، بچۀ حرام....

دستش را می‌گذارد روی لب‌هایم. مرا می‌کشد توی آغوشش.

-دیگه هیچ وقت به ثمرۀ عشق‌مون نگو حرام‌زاده. می‌ریم اتریش و همونجا زندگی می‌کنیم.

توی دلم به خودم فحش می‌دهم، توی دلم رخت می‌شورند، توی دلم عدسی شناور است که.....

باید همه چیز را برایش بگویم. نمی‌توانم بگذارم این بازی ادامه یابد. شب توی رختخواب برایش می‌نویسم. از جهان می‌گویم و یک سالی که به بازی‌اش گرفته‌ام. می‌نویسم و گوشی را خاموش می‌کنم.

چند روز باید بگذرد تا تاب تحمل شنیدن حرف‌هایش را پیدا کنم.

 

 

  • نسرین

 

هوالمحبوب

 

به تو که فکر می‌کنم ناخودآگاه لبخند می‌زنم. کنار تو ترس شیرینی را تجربه می‌کنم که همیشه کمش داشته‌ام. هر چیزی که مرا یاد تو می‌اندازد را می‌نویسم که بعدترها فراموشش نکنم، که یادم نرود تنها با تو می‌شد به ترس‌ها هم خندید.

گلدان‌های لیندا را روی اوپن آشپزخانه گذاشتم تا جوانه‌های تازه را جدا کنم. داشتم به ساقه‌های لخت گل نگاه می‌کردم که یاد تو افتادم. آستین‌هایت را بالا زدی و کنارم روی تخت لم دادی.

-حالا می‌تونیم با خیال راحت بخوابیم.

-چرا؟

-آدم‌ها اولین شبی که به عشق‌شون رسیدن، راحت می‌خوابن.

پرده‌های اتاق خواب را کیپ تا کیپ کشیده بودی و چراغ‌ها را خاموش کرده بودی، می‌گفتی وصال باید توی تاریکی و شاعرانگی اتفاق بیوفته.

من سرم گرومپ گرومپ صدا می‌داد؛ زن‌ها و مردهای بسیاری توی سرم هر صبح و شب، حرف می‌زدند و لیچار بارم می‌کردند. من سرم را فرو می‌کنم لای بازوهای او تا صدایشان را خاموش کنم اما هر بار صداها بلندتر می‌شوند و تا دیوانه‌ام نکنند ول کنم نیستند.

گلدان‌های لیندا مرا یاد تو می‌اندازند. قلمه می‌زنم و تکثیرشان می‌کنم تا هر جای خانه را که نگاه می‌کنم یاد تو بیوفتم. آن شب که گفتی اولین شب آرامش‌مان است، لیوان گل گاو زبان دستم بود و قلبم توی قفسۀ سینه هر چه محکم‌تر می‌کوفت. من بازوهای لختت را که حلقه می‌شد دور تنم دوست داشتم.

-می‌ترسم از خراب شدن همه چیز.

به قلبت اشاره کردی و گفتی:

-تا وقتی اینجایی از هیچ چیز نترس.

دست‌هایت دور تنم حلقه شد. من شبیه گنجشک کوچکی زیر باران می‌لرزیدم؛ سرم روی شانۀ تو بود و موهای خیسم چسبیده بود روی پیشانی‌ام.

حمام داغ بود و نفسم را به شماره انداخته بود. من لباس پوشیده بودم و به عکست توی قاب بالای کتابخانه زل زده بودم و یادم افتاده بود که جهان گفته بود: 

«امشب شیفتم 36 ساعته است. تنها نمون برو خونۀ مولود.»

مولود می‌دانست دارم فرو می‌روم ولی کاری از دستش ساخته نبود.

به مولود گفته بودم: همۀ زندگی‌ام بی‌بو و رنگ گذشته است. همیشه ترسیده‌ام از خطر کردن؛ اما این بار می‌خواهم تا ته خطر بروم. می‌خواهم بزرگترین سیب ممنوعه زندگی‌ام را گاز بزنم. تنم سحر می‌شد زیر تن سنگین او و من این غرق شدن را دوست داشتم.

*********************

جهان آرام و کم‌حرف است. از آن دست آدم‌هایی که تا مجبور نشوند حرف نمی‌زنند. من اما وراجم و پر حرف. جهان اوایل کفری‌ام می‌کرد، بس که ساکت بود. یک بار که مثل همیشه غر می‌زدم سرش، گفت: من سهم کلمات روزانه‌ام را داده‌ام به تو، تا از کمبود کلمه نترکی.

بعدش قهقهه زده بود. من لب و لوچه‌ام را جمع کرده بودم و تا چند روز سر سنگین شده بودم.

جهان دوستم داشت؟ نمی‌دانم. هیچ وقت نگفته بود که ندارد. لابد داشت که آمده بود خواستگاری‌ام. لابد داشت که چهار سال بود از من بچه می‌خواست.

جهان شبیه یک دشت صاف و مسطح است، هیچ پستی و بلندی‌ای ندارد. قلبت را به هیجان نمی‌آورد و شوقی را در تو بر نمی‌انگیزد.

وقتی آمده بود خواستگاری‌ام، مامان گفت:

-مرد خوبی است، سرش به کار خودش گرم است و به کار کسی کار ندارد.

ولی من دوست داشتم جهان به کار من کار داشته باشد. دلم می‌خواست می‌توانستم کنارش بنشینم و ساعت‌ها حرف بزنم و صدای خر و پفش بلند نشود.

پیش جهان من شبیه سایه‌ای محو بودم. فقط حضور داشتم بدون آنکه چیزی را به محیط اطراف اضافه یا کم کنم.

جهان مرد خوبی بود، اما برای من کم بود. بال‌های آرزویم را قیچی کرده بودم تا کنارش جا شوم. اندازۀ من بزرگ بود و جهان ظرف کوچکی بود برای من.

اما او کسی بود که روحم را به رقص وا می‌داشت. کنارش کلمات از دهانم سر می‌خوردند و رها و آزاد بودند.

جهان می‌گفت:

آدمیزاد مثل درخته باید یه جا ریشه بده و سبز بشه. بچه ریشۀ آدمه. آدمی که بچه نداشته باشه، خشک می‌شه.

من توی آغوش قرضی او به جهان فکر می‌کردم و به ریشه دادن. دلم نمی‌خواست جهان توی دلم ریشه بدهد و قد بکشد.

من هربار می‌گفتم:

-بچه که بیاید دیگر ما دو تا مال هم نیستیم. تو پدر که بشوی مرا توی سرت خط میزنی و من مادر که شوم دیگر فرصتی برای زن تو بودن پیدا نمی‌کنم.

جهان هر بار کجکی می‌خندید، خوشش می‌آمد بگویم که مال او هستم. خوشش می‌آمد که مالک من باشد؛ اما جهان هیچ وقت صاحب من نبود و نشد.

 

 

  • ۵ نظر
  • ۲۵ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۷:۰۰
  • نسرین

هوالمحبوب

 

خیابانی عریض و طویل در مقابلش سبز شده بود که درختکاری‌های دو طرفش، مجذوبش می‌کرد. باد ملایمی می‌وزید و شال روی سر آتیه بازی‌اش گرفته بود. مولود گفته بود گالری انتهای همان خیابان درختکاری شده است.

ساعت از پنج گذشته بود که لتۀ در چوبی گالری را باز کرده بود و خانۀ قدیمی دلبازی مقابلش نمایان شده بود.

«گالری رخ»

کاغذ آدرس را توی کیفش انداخت و دستی به سر و رویش کشید و وارد شد. موسیقی ملایمی توی گالری طنین انداز شده بود.

توی آن همهمه و شلوغی چشم آتیه دنبال آشنایی می‌گشت تا فضای غریب و سنگین گالری را بشکند. مولود از دور برایش دست تکان داد و آتیه خندید.

آدم‌های توی گالری بیشتر از آدم‌های توی کوچه و خیابان برای آتیه غریب بودند، انگار فرسنگ‌ها بین دنیای او و بقیه فاصله بود.

چشم‌های آتیه دو دو می‌زد. سال‌ها بود که از این آدم‌ها بریده بود و خزیده بود توی چهار دیواری جهان و زندگی بی‌بو و خاصیتش. حالا اینجا داشت دوباره جان می‌گرفت.

-آتیه اینقدر زل نزن تو چشم مردم، قیمت‌ها رو هم که دیدی نگو وای چقدر گرون. خب؟

-حالا هی ندید بدید بودنم رو نزنی تو سرم قول می‌دم طوری نشه.

مولود خندیده بود و آتیه از جهان کنده شده بود و شبیه پرده‌ای زیر نوازش‌های ملایم نسیم، به پرواز درآمده بود.

گالری عطر خاصی داشت، شیرین بود و وحشی. بویی که او را یاد جنگل می‌انداخت. یاد بوی چوب تازه سوخته، بوی آتش.

آن سال‌ها که هنوز خبری از جهان توی زندگی‌اش نبود، داستان و شعر و نقاشی، همۀ جهانش شده بود. توی همین سال‌ها بود که سر از کلاس‌های هنری درآورده بود.

استادشان عادت داشت هر جلسه یکی از هنرجوهایش را مدل نقاشی‌اش می‌کرد. دخترها برای مدل استاد شدن سر و دست می‌شکستند، آتیه اما کم‌رو و خجالتی بود و خودش را پشت بقیه قایم می‌کرد تا به چشم نیاید. اما یک روز استاد از بین همۀ هنرجوهای مشتاق، دستش را به سمت او نشانه رفته بود و آتیه شده بود الهام‌بخش تابلوی«ابدیت».

حالا جلوی تابلوی ابدیت که ایستاده بود، سایه‌ای را بالای سرش حس کرد. مرد همانی بود که عطرش گالری را پر کرده بود. سر که چرخاند، چشم‌های مرد خندید.

-چی دیدی تو این تابلو که غرقت کرده دختر؟

-این تابلوی منه. دختر توی تابلو خودمم با همۀ گره‌های کوری که تو زندگیم دارم،

-دختر به این زیبایی  و گره کور؟

آتیه خندیده بود. معصومانه و یواشکی. مثل همۀ زندگی‌اش که معصومانه و یواشکی گذشته بود.

 

-تو شبیه یه شعر بلندی که هنوز هیچ شاعری پیدا نشده که وصفش کنه.

آتیه چشم در چشم مرد که شد، ضربان قلبش بالا رفت، انگار هیچ چیز در نگاهش تغییر نکرده بود تمام پانزده سال گذشته در همان فضای مه‌آلود باقی مانده بود.

استادی که چند سال با ولع وصف نشدنی سر کلاس‌هایش می‌نشست و خودش را از چشم او و بقیه پنهان می‌کرد،

حالا ایستاده مقابلش و چشمش را به چشم او دوخته بود.

-شما لطف دارین استاد، اما من خودمو شبیه یک راز کشف شده می‌بینم که جذابیتش رو از دست داده.

-چهرۀ تو جزو اون چهره‌هاییه که درون فرد رو نشون می‌ده. یه غم پنهانی ته چشمات هست که از همون بدو ورودت منو مجذوبت کرد.

آتیه سحر شده بود، زبانش در دهان نمی‌چرخید، گلویش خشک بود و چشم‌هایش دنبال مولود می‌گشت. توی دلش تمام فحش‌هایی را که بلد بود نثار مولود کرد که تنها رهایش کرده و رفته. نمی‌خواست مقابل این مرد، احمق جلوه کند، کلمه کم داشت برای جواب دادن، سکوت کردن هم از ادب به دور بود.

-ولی مگه شما منو یادتونه که اینقدر دقیق دارین توصیفم می‌کنین؟

-حتی می‌تونم بگم سر هر جلسه دیر می‌رسیدی و همیشه ته سالن جا پیدا می‌کردی، همیشه کفش کتونی پات می‌کردی و یه گردن‌آویز هیچ دور گردنت بود که هر وقت مضطرب می‌شدی لمسش می‌کردی.

آتیه نفسش را با صدا بیرون داد و احساس کرد تمام آدم‌هایی که توی گالری هستند، صدای نفس کشیدنش را می‌شنوند.

گالری گویی یک باره از جمعیت تهی شد. حالا انگار فقط آتیه بود و او که رو به روی هم ایستاده بودند و به رد سال‌های گذشته بر چهرۀ هم نگاه می‌کردند.

قطره‌های داغ عرق گردن آتیه را می‌سوزاند. تنش داغ بود و دست‌هایش یخ کرده بود. گرد پیری روی چهرۀ استاد خوش نشسته بود. لا به لای موهایش تارهای سفید خودنمایی می‌کرد.

آتیه صدای مولود را پس زد و خیره شد در چشم‌های مردی که سال‌های دور تنها آشنایش بود.

 

  • ۹ نظر
  • ۲۴ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۷:۰۰
  • نسرین

هوالمحبوب

 

ساعت‌ها می‌نشست روی صندلی تاشو و لنگ‌هایش را از هم باز می‌کرد و دفتر جلد چرمی‌اش را روی پاهای باد کرده‌اش می‌گذاشت و می‌نوشت. یک ریز و پی در پی. گاه خواب امانش را می‌برید. با همان تن لخت و عور و لنگ‌های باز چرتش می‌برد.

 

جهان تشر می‌زد:

 

-هزار بار گفتم این طور لخت و پتی نرو تو تراس. نمی‌بینی هر بار که اونجایی قدرتی خدا دیش ماهوارۀ این احمد پدرسوخته قاطی می‌کنه؟

 

آتیه توی صورت جهان می‌خندید و می‌گفت:

 

-جان جهان از تو دارم الو می‌گیرم. رخت و لباس آتیش می‌شه می‌چسبه به جونم.

 

 

پیراهن گل‌گلی سفیدی را که جهان برایش خریده بود، گاه به گاه تنش می‌کرد و می‌گفت برای چند نفر دیگر هم جا دارد، بعد دو تایی می‌زدند زیر خنده.

 

هفته‌های آخر پیراهن سفید گل‌دار برایش تنگ بود. حس خفگی لحظه‌ای امانش نمی‌داد. چین‌های پیراهن را باز کرده بود اما باز هم گمان می‌کرد تنگ است. انگار دیگر قرار نبود توی هیچ لباسی جا شود، روز به روز بیشتر باد می‌کرد و جسم سنگینش را به سختی این طرف و آن طرف می‌کشید.

 

مولود هر بار راه رفتنش را می‌دید می‌خندید و می‌گفت:

 

-چرا شبیه پنگوئن حامله راه می‌ری؟

 

آتیه می‌گفت:

 

-مگه پنگوئن‌ها هم حامله می‌شن؟

 

مولود می‎گفت:

 

-نمی‌دونم ولی اگه بشن قطعا شبیه تو راه می‌رن.

 

روزها که تنها می‌شد، دست می‌کشید روی شکمش؛ جنین جست و خیز می‌کرد، گاه به سکسکه می‌افتاد، گرسنه‌اش می‌شد، انگار زندگی توی شکم آتیه هنوز جریان داشت.

 

دفتر جلد چرمی را که با آمدن جهان گوشه‌ای رها کرده بود، زیر نوازش‌های ملایم نسیم ورق می‌خورد.

 

  • ۸ نظر
  • ۲۳ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۷:۰۰
  • نسرین

هوالمحبوب 


یکی می‌گفت، ما از زندگی توقع خوشبختی و حال خوب نداریم، همین که دیگر غصه نخوریم کافی است. حالا شده است حکایت من، همین که چیزی برای زجر کشیدن و تحمل زخم‌های پی دی پی نباشد، انگار راضی‌ام.

خانه‌ای می‌خوام که صدای خنده در آن طنین‌انداز شود، خانه‌ای که چراغ روشنش نور امید بپاشد و بوی غذای پیچیده در آن، نوید زندگی بدهد. اگر بگویی زیاد است می‌گویم چشم و دیگر بیشتر نمی‌خواهم.

شغلی می‌خواهم که طعم شیرین خوشبختی را به من بچشاند و مضطربم نکند، شغلی که برایش آغوش باز کنم و در هر لحظه از زندگی‌ام از بابت کارم، دچار فرسایش روحی و جسمی نشوم.

آغوشی می‌خواهم که بوی خوش امنیت و عشق بدهد و خانه از عطر حضورش لبریز شود.

زندگی‌ای که در آن کسی رنجور و مضطرب و غمگین نباشد قطعا تکه‌ای از بهشت است.

دعای دردمندانت را بشنو یارب.

کسی هست که امشب به بخشش من محتاج باشد؟! 




  • ۴ نظر
  • ۱۶ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۰:۰۸
  • نسرین

هوالمحبوب


خواستم بگویم، آبرویم را نبری یار! من روی این حرف حساب کرده‌ام که تو پرده می‌کشی روی گناهان آدم‌ها. یادت هست همان روزهایی که توی هول و ولا بودم چه دعایی کردم؟ گفتم حتی اگر یک نفر بهتر از من هست، حتی اگر یک نفر شایسته‌تر از من هست، خطم بزن. گفتم دلم پر می‌کشد برای داشتن روزهایی توی زندگی که بی فکر و خیال از خواب بیدار شوم، که بی‌فکر و خیال آینده به خواب بروم. آقای «ع» چه می‌گفت؟ خندیده بودم پشت گوشی به حرف‌هایش. من خیلی وقت است از صرافتش افتاده‌ام خودت که می‌دانی. دلم به همین روزهای یکنواخت بی‌رنگ و بویی که قرار است مرا به ثبات برسانند خوش است. دریغش نکن. دستم را بگیر و از این برهۀ خطرناک و صعب عبور بده. دلم به بودنت خوش است. دلم به بزرگی و کرمت خوش است. 

  • ۱ نظر
  • ۱۵ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۵:۰۱
  • نسرین

هوالمحبوب 


چگونه است که از تو می‌خواهم ببخشی‌ام ولی خودم هنوز قلبم را آنقدر بزرگ نکرده‌ام که ببخشم؟! 

چگونه سرم را بالا می‌گیرم، دست‌هایم را بلند می‌کنم، قرآن بر سر می‌گذارم و اشک در چشم و ذکر بر لب، از تو می‌خواهم پاکم کنی ولی خودم عین سنگ سفت ایستاده‌ام اینجا و هنوز تک‌تک‌زخم‌ها را به یاد می‌آورم؟!

چگونه بخواهم ببخشی مرا که هنوز شهامتِ بخشیدن را در خودم نیافته‌ام؟!

همیشه هم که مظلوم‌ نبوده‌ام، همیشه هم که حق با من نبوده، گاه یک جاهایی زیادی بوده‌ام و زیادی بودنم را توی صورتم کوبیده‌اند، گاه یک جایی رنج‌شان می‌داده‌ام و این رنج را به رویم آورده‌اند. گاهی برای‌شان تمام شده‌ام، گاه پشیمان‌شان‌ کرده‌ام و گاه به آخر رسیده‌ام. 

خدایی که خیلی بزرگی و خیلی رحیم، قلبم را برای بخشش آدم‌هایت گنده کن. دل گنده که شوم سیلی روزگار و آدم‌هایش را به کتف چپ و راستم حواله می‌دهم و می‌گویم خودت را عشق است.

امشب به دل آدم‌های باصفایت نور امید بتابان، به جسم آدم‌ها قوت و توان را برگردان، رخت عروسی بر تن جوانان بپوشان و رخت عزا را از این سرزمین ماتم زده دور ساز.

خدایی که رفیق بی‌رفیقانی، محبتم را در دلش قرار بده و صبرم را زیاد کن. قلبم را استوار کن تا نترسم از پیش‌آمدهای روزگار.

امیدمان را ناامید نکن، طاعون مرگ را از آسمان‌مان بزدای و قلب‌ها را پر از مهر کن. بگذار در دوست داشتن تا می‌توانیم اسراف کنیم، بگذار در آغوش بی‌منت پیشرو باشیم و بوسه‌ها را بی‌پشتوانه روی گونه هم بکاریم.

خوشحالی جمعی را نصیب سرزمین‌مان کن. دوستت دارم، بیشتر از جان.



  • ۳ نظر
  • ۱۴ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۰:۴۷
  • نسرین

هوالمحبوب 

محبوب من، دردهای بشر تمامی ندارد. نه به چشم می‌آید و نه به شمار. درون سینهٔ هر کدام از ما، اقیانوس مواجی است که گاه به گاه طغیان می‌کند و زار و‌ زندگی‌مان را طعمه خود می‌کند. آتشفشانی است که وقت و بی‌وقت فعال می‌شود و  هستی‌مان را به باد می‌دهد. 

تو که رفیق بی‌رفیقانی، شفیق دردمندانی، پناه مظلومانی، انیس از دنیا بریدگانی، نگاه‌مان کن. پناه‌مان بده. من از کمرنگ شدن حضورت در زندگی بشر می‌ترسم. از خط خوردنت از زندگی‌ام می‌ترسم. رهایمان نکن. ما بی‌تو از پس خودمان بر نمی‌آییم. مهربانی‌ات را بگستران بر زمین تا این سیاهی و شومی از زمین رخت ببندد. دوستت دارم حتی اگر بگویم که ندارم. نیازمند توام حتی اگر گردنم را کلفت کنم، چشمم به دست‌های توست حتی اگر ادعای قوی بودن کنم.


  • ۱ نظر
  • ۱۳ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۵:۲۸
  • نسرین