زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام.
اینجا پر است از خنده‌ها و اشک‌های یواشکی من. پر است از حس‌ها و تجربه‌های نابی که در تن کلمه‌ها ریخته‌ام و با هر کلمه‌اش به رقص درآمده‌ام. زمزمه‌های تنهایی من مهمترین بخش دنیای مجازی من است. در اینجا بیش از هر جای دیگری به خود واقعی‌ام نزدیکم. به نسرینی که دارد تلاش می‌کند زندگی شادی بسازد. نوشتن و ننوشتن برای من انتخابی بین مرگ و زندگی است، پس می‌نویسم. اینجا با دلمشغولی‌های یک معلم ادبیات سر و کار دارید که از مدرسه و دغدغه‌هایش می‌نویسد، از کتاب‌، فیلم‌، تئاتر‌ و فوتبال حرف می‌زند. نسرین از مهرماه 1400 در کسوت یک معلم رسمی در روستایی در همین حوالی مشغول تدریس است. با آرزوهایی رنگین و قلبی سرشار از امید.
وبلاگ هنوز زنده است....

زمزمه‌دونی

۱۰ مطلب در مهر ۱۳۹۸ ثبت شده است

هوالمحبوب


چهار سال است که توی این مدرسه هستم و طبعا با همکارانم صمیمی شده‌ام. اینکه چهار تا دختر مجرد جوان که هر کدام یک سال با آن یکی اختلاف سنی دارد، معلم یک پایۀ تحصیلی باشند با دانش‌آموزانی مشترک، با دردهایی مشترک، بهانۀ خوبی برای ایجاد صمیمیت و شکل گرفتن دوستی می‌شود. 
القصه، اواخر سال نود و شش بود که این اکیپ چهار نفره اولین گردش خودشان را شروع کردند، با تله‌کابین رفتیم عینالی، ترسیدیم، لرزیدیم، خندیدم و چند ساعت فارغ از هیاهوی دنیا و مدرسه، زندگی کردیم، بعد از آن مقصدمان پارک ربع‌رشیدی بود، دانشگاه ربع رشیدی و کلی جای دیگر که همیشه محل خوبی برای بی‌دلیل خندیدن‌مان می‌شد. تا اینکه دی ماه پارسال معلم ریاضی‌مان نامزد کرد.(شد؟!)
اولین بار که به بهانۀ تولد همان تازه نامزد کرده، برنامه چیده بودیم، دو بار قرار را عقب انداخت و در نهایت کنسل کرد، بعد از آن دیگر سر گردش‌های وقت و بی‌وقت نمی‌آید. طبعا چون نامزدش اجازه نمی‌دهد!
از این دختران و از این زن‌ها همۀ ما توی زندگی‌مان دیده‌ایم. زیاد هم دیده‌ایم. زن‌هایی که دوران مجردی، مانتویی بودند، بعد از ازدواج به فرمودۀ همسر، چادری شده‌اند، دخترانی که در دوران تجرد، چادری بودند و محجبه و بعد از ازدواج به فرمودۀ همسر، مانتویی شده‌اند.
زنانی که آی‌دی تلگرام‌شان، اسم همسرشان است، عکس روی پروفایل‌شان تصویر همسرشان است و توی عکس‌های تلگرامی و اینستاگرامی‌شان قربان قد و بالای آقایی‌شان می‌روند.
زنانی که برای هر کاری، اجازه می‌گیرند، اگر هم اجازه صادر نشود، کنسل می‌کنند، قطع رابطه می‌کنند. تغییر می‌کنند، تیدیل می‌شوند به آن چیزی که آقایی‌شان می‌خواهد. چرا آرایش نمی‌کنی؟ چون آقامون دوست نداره، چرا عکست رو نمی‌ذاری تو پروفایلت؟ آقامون خوشش نمیاد، چرا فلان برنامه و مهمونی رو نیومدی؟ چون آقامون اجازه نداد!!!
زنانی که قید شغل و تحصیل را هم به خاطر همسرشان می‌زنند. چون توی مغزمان فرو کرده‌اند که زن خوب، زنی مطیع و فرمان‌بر است. به ما گفته‌اند که اجازۀ زن بعد از ازدواج دست شوهر است! 
چیزی که رنجم می‌دهد این تغییر بی‌چون و چراست، زن‌هایی که در دوران مجردی، سبک زندگی مطلوب‌شان را داشتند، روابط و دایرۀ دوستان مخصوص خود را داشتند، تفریح می‌کردند و در تمام این لحظات خودشان بودند که تصمیم می‌گرفتند، چرا باید بعد از ازدواج صد و هشتاد درجه تغییر کنند؟ زنانی که استقلال ندارند، هویت فردی‌شان را از دست می‌دهند، چطور می‌توانند فرزندانی تربیت کنند که مستقل باشند، این زنان چطور می‌خواهد مفهوم هویت را به کودکان‌شان بیاموزند؟
سوال دیگری که ذهنم را مشغول کرده این است، آیا مردانی را دیده‌اید که عکس زنشان را روی پروفایل‌شان بگذارند؟ مردانی که قراری دوستانه را کنسل کنند چون همسرشان نخواسته؟ مردان هر چقدر هم که از نظر شغلی، تحصیلی، مالی، در سطح پایین‌تری نسبت به همسران‌شان باشند، باز هم خودشان را شش دونگ تسلیم او نمی‌کنند. 
از بین دوستان متاهلم نود و نه درصدشان بعد از ازدواج شماره‌شان عوض شده. این تغییر شماره لزوما به این معنا نیست که قبل از ازدواج با افراد زیادی در ارتباط بوده‌اند. زن‌ها از اینکه گذشته را پیش روی همسر فاش کنند می‌ترسند. از خواستگار‌هایی که جواب نه شنیده‌اند، از مزاحم‌های تلگرامی، از دوستان مجازی که کل صحبت‌شان در چارچوب سلام و احوال‌پرسی بود، از اینکه رد گذشته روی آینده سایه بیندازد می‌ترسند. اما بسیار دیده‌ام پسرانی را که حتی دوست دختر سابق‌شان را هم به همسرشان معرفی کرده‌اند و به او اطمینان داده‌اند که ما دیگر رابطه‌ای با هم نداریم. پسری ندیده‌ام که بعد از ازدواج شماره‌اش را تغییر دهد. شما دیده‌اید؟


با الهام از این پست خوب
  • نسرین


من حاضرم قسم بخورم، پیر شدن پدرها درست از لحظه‌ای شروع می‌شود که پسردار می‌شوند. با هر لگدی که آنها به توپ می‌زنند، با هر شیشه‌ای که پایین می‌آوردند، با هر لاس زدنی که گمان می‌کنند نشانۀ مرد شدن‌شان است. با اولین پکی که به سیگار می‌زنند، پسرها که قد می‌کشند، درد و مرض‌ باباها هم شروع می‌شود. 

سحاب، بعد از دعوای دیروزش با بابا، گم و گور شده. گوشی بی‌صاحبش هم خاموش است. از سر شب، با بابا راه افتاده‌ایم توی شهر و به همۀ پاتوق‌های احتمالی‌اش سرک کشیده‌ایم تا بلکه ردی از وجود نحسش پیدا کنیم.

توی پارک، چند تایی از رفقایش را نشان بابا می‌دهم، بابا با آن لحن معلمانه، از سحاب می‌پرسد و تاکید می‌کند که گوشی‌اش خاموش است و ما نگرانش شده‌ایم.

پسره با آن چهرۀ زار و نزار و شلوار شرحه‌شرحه‌ای که به تن دارد، به خودی خود تن بابا را می‌لرزاند. پکی به سیگار می‌زند و در حالی که سعی می‌کند مودب به نظر برسد می‌گوید:

-دوست دخترش رو پریشب با یکی گرفتن، اینم قاط زده. 

بابا هاج و واج می‌ماند. 

-بی‌خی، یه شب سگ لرزه بزنه تو پارک، برمی‌گرده، تخمش رو نداره، جیم شه.

بابا انگار تازه از خواب پریشانی پریده باشد، مستاصل و درمانده، به من نگاه می‌کند، سعی می‌کنم توی چشم‌هایش نگاه نکنم. دستش را می‌گیرم و از پارک بیرونش می‌برم.

حس می‌کنم مغزم قدرت پردازشش را از دست داده، وقت‌هایی که نمی‌توانم کار مفیدی انجام بدهم، ترجیح می‌دهم بخوابم. خوابیدن نیاز به مهارت خاصی ندارد، دراز می‌کشی روی تختت و پتو را می‌کشی روی سرت و چشم‌هایت را می‌بندی. بعدش دیگر هیچ چیزی نمی‌فهمی. وقت‌هایی که نمی‌توانی واقعیت موجود را تغییر بدهی، مجبوری ازش فرار کنی و چه فراری شیرین‌تر از خواب. 

صدای جیغم را می‌شنوم، می‌خواهم به سمت صدا بروم، اما سنگینم، انگار کوهی روی تنم هوار شده، به پاهایم وزنه‌های چند تنی بسته‌اند،  توی تخت خودم دراز کشیده‌ام و صدای جیغم از یک جای خیلی نزدیک به گوشم می‌رسد. به هر جان کندنی است خودم را از تخت جدا می‌کنم، اما چند قدم بیشتر برنداشته‌ام که با سر به یک جای عمیق سقوط می‌کنم. 

زمین می‌لرزد و من توی تخت آشنای خودم چشم‌هایم را باز می‌کنم. قلبم گویی در دهانم می‌زند. حس می‌کنم باید دستم را توی قفسۀ سینه‌ام فرو کنم و قلبم را از آن تو بیرون بکشم و باطری‌اش را در بیاورم تا این صدای گرومپ گرومپش کمی آرام بگیرد.

مامان پای سجاده است، الرحمن می‌خواند. هر بار که می‌رسد به آیۀ «فبای آلا ربکما تکذبان» یک حبه قند از روی سجاده برمی‌دارد و محکم رویش فوت می‌کند. انگار که بخواهد با هر فوت، تمام قدرت نهفته در نفسش را در آن بدمد و با  هر فوت محکمش، ثواب بخشی از این مراسم کسالت‌بار قرآن خوانی‌اش را توی تن من و بقیه هم جا کند. بالاخره هر چه نباشد، این قندهای مقدس بعد از مراسم عشای ربانی، توی قندان سرازیر می‌شوند و ما چای صبح‌مان را با آن‌ها نوش جان می‌کنیم.

سر معده‌ام می‌سوزد، انگار یک قاشق فلفل تند را یکجا بلعیده باشم، هر بار که دکتر معاینه‌ام می‌کند، بعد از پیچیدن همان نسخۀ تکراری می‌گوید، منشا معده دردهای شما، بیشتر عصبیه. سعی کنید از محیط‌های استرس زا و مسائل تحریک کنندۀ عصبی دوری کنید.

و من هر بار لبخند می‌زنم و توی دلم می‌گویم این بار دیگر عوض کردن خانه به تنهایی کافی نیست، باید شناسنامه‌ام را هم عوض کنم. 

سحاب پیدایش نشده، مامان هنوز باورش نشده که گوشی هیچ کس خود به خود خاموش نمی‌شود. هر بار که صدای تکراری اپراتور را می‌شنود، به هفت نسل پیش و پس زنک فحش می‌دهد. انگار که آن زن،  عمدا گوشی سحاب را خاموشش کرده تا کفر مامان را در بیاورد.

وسط دلشوره‌های گنگ، مامان می‌گوید: ای خدا، دنیات چه جای وحشتناکیه برای زندگی، بچه‌ام رو به خودت سپردم. ولی با وجود اینکه سحاب را به خدا سپرده، باز هم دلش آرام و قرار ندارد.

دم‌دمای صبح است که مامان بالاخره از سر سجاده بلند شده و قند‌های متبرکش را جمع می‌کند و با احتیاط توی قندان می‌ریزد. 

با گوشی توی دستم نشسته‌ام روی کاناپه، مامان اخم‌هایش را توی هم می‌کشد و با صدای بلند از توی آشپزخانه می‌گوید: « قدیم دلی رحمان بیر دانایدی، ایندی هره اوزونه گوره بیر دلی رحماندی.»

رحمان دیوانه را یادم هست، مرد شیرین عقلی بود که یک رادیوی جیبی داشت که همیشه بیخ گوشش بود، توی کوچه پس کوچه‌های محله، پلاس بود و توی هر مهمانی که توی خانه‌مان برپا بود، رحمان بر صدر مجلس نشسته بود. صدایم را بلند می‌کنم که به گوش مامان برسد:

-توی این خونه هممون یه جورایی معتادیم، من به گوشی توی دستم، تو به قرآن خوندن، بابا  هم به خواب، فقط موندم اعتیاد سحاب به چیه. شاید دردسر درست کردن و لرزوندن دست و پای ما.

مامان که شروع می‌کند به غرغر کردن، دوباره سرم را فرو می‌کنم توی گوشی و دعوای دیشب سحاب را توی سرم مرور می‌کنم.

اولین کشیده را که بابا توی گوشش خواباند، من ایستاده بودم در چارچوب در. می‌خواستم جلوی رفتنش را بگیرم. خیر سرم می‌خواستم میانجی‌گری کنم.

سیلی سحاب که نشست بیخ گوش بابا، یک لحظه خانه را سکوت پر کرد. انگار که یک نفر باطری قلبم را درآورده باشد، سر پا وا رفتم و سُر خوردم روی زمین. 

سحاب از روی نعش من رد شد و رفت. رفت که رفت.

بعد از سیلی سحاب، توی چشم‌های بابا زل نزده‌ام. بابا انگار آب رفته باشد، از دیشب تا حالا هی کوچک‌ و کوچک‌تر می‌شود. 

اما می‌دانم که در برابر هر اتفاق تلخی، دوران نقاهتی هست که بعد از طی شدنش، همه چیز دوباره عادی می‌شود. به این فکر می‌کنم که آشتی این بارش قرار است چقدر برایمان آب بخورد.

نعش تلویزیون توی حیاط را با کمک مامان جمع می‌کنیم، مثل همیشه سعی می‌کنیم توی سکوت کار کنیم، بدون اینکه مجبور باشیم دربارۀ اتفاق‌ها با هم حرف بزنیم. انگار سیم اتصال‌مان دچار نقص فنی شده باشد.

 

19 مهر 


  • نسرین
هوالمحبوب

امشب اصلا قرار نبود پست بذارم، یعنی این چند وقته اینقدر کار سرم ریخته که به تنها چیزی که فکر نمی‌کنم نوشتنه، اما دیشب مجبور بودم یه داستان بنویسم، وقتی می‌‎گم مجبور بودم باید ازم قبول کنین، آخه می‌دونین، توی اون جلسۀ خفنی که می‌ریم، خیلی وقت بود که کسی داستان نمی‌نوشت و هر هفته از داستان نویسنده‎های دیگه می‌خوندیم و نقد می‌کردیم، تا اینکه من یه تزی ارائه دادم، مبنی بر اینکه بیایین اسم همه رو قرعه‌کشی کنیم و بر اساس ترتیب اون قرعه، هر هفته یکی‌مون مجبور باشیم داستان بنویسیم. در کمال خوش‌شانسی خودم نفر آخر دراومدم، فردا نوبت قرعۀ منه و دیشب نشستم سوژه‌ای که مدت‌ها بود بهش فکر می‌کردم رو نوشتم. دارم چهره‌ای بچه‌ها رو تصور می‌کنم وقتی داستان منو می‌خونن و تاسف می‌خورن بابت وقتی که برای خوندن چنین داستانی تباه کردن. شایدم عذرم رو از جلسۀ خفن‌ها خواستن. 
امروز با اولیای دبیرستان جلسۀ معارفه داشتیم. بعد از تایم مدرسه با همکارا نشسته بودیم تو آبدارخونه و غذا می‌خوردیم. دختر آبدارچی‌مون هم شاگرد همین مدرسه است. اونم تو جمع‌مون حضور داشت. وقتی معلم زبان بغل گوشم گفت که فلانی اینجا می‌شه رژ زد؟ گفتم بله. ولی قبلش معصومه جان باید بره یه دوری بزنه.
خب خیلی ضایع است بچه بشینه و آرایش کردن معلم‌هاش رو نگاه کنه، وسط تجدید آرایش بودیم که معلم ریاضی سر رسید، خنده‌کنان گفت چه خبره مگه قراره براتون خواستگار باید؟ گفتم بابا از کجا معلوم شاید یکی از همین اولیا ما رو پسندید برای برادرش. همه خندیدن و بعد از جمع کردن بساط ناهار و خوردن چایی سرپایی، رفتیم تو جلسه. جلسه طبق معمول همیشه پیش رفت، توقع داشتم که اولیای کلاس هشتمی‌ها که اینقدر عاشق‌شونم، بیشتر تحویلم بگیرن، ولی خب کلاس هفتمی‌ها و نهمی‌ها گویا بیشتر خاطرم رو می‌خوان. یکی از اولیای نهم گفت، وقتی شنیدم شما معلم ادبیات بچه‌ها هستین خیلی خوشحال شدم، گفتم خدا رو شکر امسال از ادبیات خیالمون راحته. هفتمی‌ها کلی تعریف و تمجید کردن و گفتن ان‌شالله امسالم مثل پارسال با بچه‌ها عالی کار می‌کنین.
تازه یکی از اولیای نهم منو تا آبرسان رسوند و کلی هم اصرار داشت که تا دم در خونه‌مون ببره:)
نمی‌دونم اینا رو چرا دارم می‌نویسم، اصلا قصدم از شروع این پست اینا نبود، راستش بعد از خوندن پست شباهنگ، به سرم زد که بنویسم، از ترس‌ها و تشویش‌هایی که بعد از هر امر خیری به جونم می‌‍ریزه. از تردید‌هایی که همیشه باهاش سر و کار دارم. از اینکه اگه مثل هزاران نفری که از تصمیم‌شون پشیمونن منم بعد از ازدواج پشیمون شدم چی. اگه اوجان اونی نبود که از الان تو ذهنم ساختم چی؟ اگه به جای یارخاطر بودن شد بار خاطر چی؟
اصلا ارزشش رو داره، آدم آزادی‌هاش رو از دست بده بابت عشقی که هر آن ممکنه از دست بره؟
  • نسرین

هوالمحبوب


به نسرین در آغاز جواتی: 

سلام نسرین عزیزم. حالا که این نامه را می‌خوانی، در آخرین روزهای مدرسه هستی، الان اردی‌بهشت هشتاد و پنج است و تو کمتر از دو ماه دیگر، مهمترین آزمون زندگی‌ات را پیش رو داری. می‌دانم که چقدر دوست داری حقوق قبول شوی، اما خودمانیم، اندازۀ خواسته‌ات تلاش نمی‌کنی. پس قیدش را بزن. به ادبیات فکر کن، به یک دانشگاه لم‌یزرع وسط یک بیابان، درست در سی و پنج کیلومتری تبریز نرسیده به آذرشهر. به الناز فکر کن، به زهرا و فاطمه.
به اینکه در آن چهار سال درخشان، بهترین لحظات زندگی‌ات رقم خواهد خورد. هرچند می‌دانم وقتی مریم پشت تلفن خبر قبولی‌ات را بدهد، می‌خزی توی زیرزمین و گریه می‌کنی، اما قوی باش. به آینده فکر کن. به لبخند‌هایی که خواهی زد. به دوستی‌هایی که خواهی ساخت، به عشق فکر کن.
لطفا کمی از این دوز بچه مثبت بودنت کم کن، باور کن پسرها لولوخورخوره نیستند که وقتی می‌بینی‌شان راهت را به آن سوی خیابان کج می‌کنی، دست از آن هت‌بند سیاهت بردار، بگذار موهایت کمی نفس بکشند، توی عکس‌ها اینقدر خودت را به چهل و چهار جهت مختلف کج نکن، قوز نکن، رها باش، اعتماد به نفس داشته باش تا اینقدر عکس‌هایت ضایع از آب در نیاید. 
لطفا بعد از اینکه دانشگاه قبول شدی، سری به حوزۀ هنری بزن و نعیمه را پیدا کن، همان دختری که روسری‌های آبی سر می‌کند و ابروهایش را بر نمی‌دارد و لبخند بزرگی دارد و .... خب خودت که می‌دانی، آنجا فقط یک نعیمه است که تو باید پیدایش کنی. برو پیدایش کن و هیچ وقت تا آخر عمرت دست از سرش برندار.
توی رسالت یک کتابفروشی هست که صاحبش مرد کتاب دوستی به نام آقا فرهاد است، حتما به آنجا سر بزن و از کمک‌هایش استفاده کن. وقتی رفتی دانشگاه، اینقدر عبوس نباش، بیشتر بخند، بیشتر اهل معاشرت باش. خودت را دختری سرزنده و شاد نشان بده، دقیقا همان طور که توی جمع‌های خودمانی هستی.
با سمیه و نازی رفاقت نکن، پایت را هیچ وقت توی نهاد نگذار، هیچ وقت دل الناز را نشکن، چون دوازده سال بعد هنوز بهترین دوستت خواهد بود. 
هیچ وقت حسرت این را نخور که کاش رشتۀ تجربی را انتخاب کرده بودم و از دوستانم جدا نشده بودم، به تو قول نمی‌دهم که سیزده سال آینده، خوشبخت‌ترین نسرین روی کرۀ زمین خواهی بود، اما حالت با راهی که طی کرده‌ای خوب است. می‌دانم شاید از الان یادت نماند ولی لطفا هیچ وقت پایت را توی آن سایت نگذار. اجازه بده عشق به سراغت بیاید ولی تو سراغش را نگیر. بگذار عشق در تو جوانه بزند، قد بکشد ولی هیچ وقت میوه‌اش را نارس به دندان نکش.
با مریم حرف بزن، بیشتر از حالا، سعی کن آدرس‌ها را کمی زودتر از سی سالگی یاد بگیری. گاهی تنهایی بازار برو و تجربه‌های جدید به دست بیاور. قبل از آنکه خیلی دیر شود یک امضای خفن برای خودت ابداع کن. هیچ وقت از الناز جدا نشو، نگذار پایش را توی آن دانشگاه کوفتی بگذارد، یا اگر شد همراهش برو.
از اینکه ارشدت را دانشگاه تبریز خواهی خواند ذوق زده نشو، اینجا هیچ چیز جذابی در انتظارت نیست. خودت را برای سال غم آماده کن، سال شوم پر کشیدن و پرواز بی‌بازگشت.
خودت را برای شب‌ها بی‌صدا گریه کردن، خودت را برای از شب تا صبح بیدار ماندن و حرف زدن، برای خنده‌های بی‌‌دلیل، برای یک سال دزدکی عاشقی کردن، برای وسط خیابان گریه کردن، برای دل به دریا زدن، برای شکست‌های بزرگ، غم‌های وسیع، روح تهی شده، آزمون تلخ زندگی، خودت را برای خیلی چیزها آماده کن.
سعی کن از لحظات تلخ زودتر عبور کنی، اگر دلت ندای بازگشت سر داد، گوشش را ببیچان و سر جایش بنشان، اگر دل به دریا زدن خواست، بغلش کن، برایش کتاب بخوان، بگذار از صرافتش بیوفتد.
می‌دانی عزیزکم، یک جایی وسط سی و یک سالگی، بدجور به تو عبطه خواهم خورد، به صبوری‌ات، به وسعت دلت، به زمانی که برایت به بهترین شکل سپری می‌شد. یک جایی دلم می‌‌خواهد برگردم و دستت را بگیرم و زیر گوشت بگویم نترس من هستم، نترس من کنارتم، یک جاهایی دلم برای بی‌پناهی‌ات بدجور می‌سوزد. برای تنها رها شدنت وسط اقیانوس زندگی. 

راستی، به فال ته فنجان، توی آن خوابگاه دلگیر، در آن بهمن ماه سرد سال 85 اصلا اعتماد نکن!

دوستت دارم؛ همین.


با تشکر از حمیدآبان و هاتف عزیز که منو دعوت کردن:)

دعوت می‌کنم از حامدسپهر، فرشته، هلما، حورا

  • نسرین
هوالمحبوب

خاله راضیه همیشه به شوهرش می‌گه، حاج حمید آخرش یه روز تو رو از زبونت آویزون می‌کنن، حاج حمید خیلی شوخه، خیلی ملت رو با شوخی‌هاش سرکار می‌ذاره و در کل آدم دل به نشاطیه. رک و بی‌پروا هم هست و اصلا از هیچی نمی‌ترسه که مثلا تو یه جمع عمومی حرف سیاسی خطرناک نزنه.
به قول همکارم منم خیلی بی‌پروام. خیلی حرفا رو که بقیه می‌ترسن جلوی مدیر بزنن من راحت عنوان می‌کنم. توی فضای مجازی خیلی فعالم و چند ساله یاد گرفتم از گفتن بعضی چیزها نترسم. اما یه ایراد خیلی بزرگ دارم و اونم اینه که خیلی راحت اعتماد می‌کنم و پیچ دهنم راحت باز می‌شه.
اصولا سیاسی‌کاری و محافظه‌کاری و اینا حالیم نیست. ساده و راحت حرف می‌زنم و معمولا هم کسی بدش نمیاد. اما دیروز یه اتفاقی افتاد که برای بار چندم به غلط کردن افتادم. برای بار چند هزارم پشت دستم رو داغ کردم که یه کارهایی رو برای ابد ببوسم و بذارم کنار.
یاد گرفتم که برای یه سری بی‌صفت و حقیر که برای خودشون و شخصیت‌شون ارزشی قائل نیستن قدمی برندارم.
اولین موسسی که داشتم و دو سال براش کار کردم آدم خوبی نبود، حالا جدا از اینکه حقوق ناچیز بهمون می‌داد و بیمه‌ رو دور می‌زد و کلا حق‌مون رو سر کلاس خصوصی و غیره می‌خورد، کلی هم بهمون فشار روانی وارد می‌کرد. چون خودش استرسی بود، همیشه توی هر کاری دست و پامون رو می‌لرزوند. درسته که خیلی روزهای خوبی هم کنار همکارام داشتم ولی بدترین خاطره‌های کاریم مربوط به همون دو سال می‌شه. روح‌مون فرسوده شد توی اون مدت و از سر نادانی و سادگی زودتر از دو سال نتونستیم همکاری‌مون رو کات کنیم. شهریور ماه بود که مدرسۀ جدید پیدا کردم و بهش گفتم نمیام. قرارداد هم امضا نکرده بودم در حالی که بیشترین مبلغ رو به من پیشنهاد داده بود و کلی وعده و وعید مالی بهم داده بود، بالاخره از اونجا زدم بیرون. اما قصۀ این مدرسه هیچ وقت برام تموم نشد، چون هیچ وقت شجاعتش رو پیدا نکردم که حرفم رو رک بهش بزنم و تمام سرکوفت‌هاش رو باهاش تسویه کنم. بابت همین عقده‌ای که ازش تو دلم بود، هر کس از اون مدرسه حرف می‌زد منم واقعیت رو بهش می‌گفتم. درستش این بود که بعد از رسیدن به آرامش، پروندۀ اون مدرسه و اون موسس رو می‌بستم اما نبستم و آتیش دلم رو همیشه تازه نگه داشتم تا تیر ماه امسال.
بعد از اینکه از اون مدرسه زدم بیرون، رفتم سراغ تشکیل صنف معلمان و سه سال دویدم براش و با کلی نماینده مجلس و وزیر و وکیل جلسه گذاشتیم  و دربارۀ شرایط کاری‌مون حرف زدیم برای رییس جمهور نامه نوشتیم. کلی خرج کردم و در نهایت رسیدم به اینجا که هستیم. سه ساله یه گروه دارم و سیصد و خرده‌ای عضو جذب کردم. درسته که از هدف اولیه که تغییر وضعیت بود دور شدیم ولی این گروه بابت کاریابی و رسیدگی به  سوالات درسی خیلی کارگشا بود برای همکارا. 
به خاطر همین حذفش نکردم و علی‌رغم همۀ دردسرهاش حفظش کردم. تیر ماه امسال که یه نفر اسم اون مدرسۀ سابق رو پیشم آورد، داغ دلم دوباره تازه شد و کلی راجع به مدرسه و شرایط کاریش بدگویی کردم. و حالااز اونجایی که آدم بی‌صفت همه جا پیدا می‌شه، یه نفر رفته و همۀ این صحبت‌ها رو رسونده به گوش اون موسس سابق. اونم با کمک گوشی این خانم، رفته پلیس فتا و از من و یه نفر دیگه بابت توهین شکایت کرده.
دیروز که از فتا بهم زنگ زدن، رسما قالب تهی کردم، چون علاوه بر اینکه نمی‌خواستم برام سابقه بدی درست بشه، از عواقبش هم می‌ترسیدم. از دیشب با سه تا وکیل صحبت کردم و همشون بهم اطمینان دادن که طوری نیست و نهایتش یه جریمۀ نقدی می‌دی و سوسابقه هم حساب نمی‌شه. امروز که با داداشم رفتم فتا، ماموره کل پیام‌های تیر ماه رو برام خوند، و آخرش گفت که من تو حرف‌های تو توهینی نمی‌بینم، تو فقط گفتی که فلانی مدیریت بلد نیست و اخلاقش عوض نمی‌شه و اینا. در نهایت توضیحاتم رو نوشتم و ماموره گفت نگران نباش هیچی نمیشه. 
همۀ این حرفها رو نزدم که خودم رو مبرا کنم از اشتباه. من بابت زدن اون حرف‌ها مقصرم. بابت نبستن پروندۀ اون مدرسه مقصرم ولی بیشتر دلم از این می‌سوزه که همیشه بین ما خانم‌ها یه سری نخاله پیدا می‌شن که بابت خودشیرینی، دوستاشون رو می‌فروشن، همکاراشون رو می‌فروشن. تو محیط‌های مردانه کار نکردم ولی با پسر بچه‌ها خیلی بودم. پسربچه‌ها خیلی پشت هم هستن، خیلی بیشتر از دخترا هوای دوستاشون رو دارن و پیش مدیر و معاون همدیگه رو نمی‌فروشن. ولی تا دلتون بخواد من آدم‌فروشی و زیرآب زنی بین خانم‌ها بین دختر‌بچه‌ها دیدم. انصافا توی این ماجرا برادرم خیلی هوامو داشت، هر یه ساعت زنگ میزد و بهم می‌گفت الکی نگران نباش هیچی نمیشه. به خاطر من مغازه‌اش رو درست تو پیک کاری بست و رفت پیش وکیلش، امروز توی ساعت شلوغی مغازه، دوباره تعطیل کرد و باهام اومد پلیس فتا، بابت دلگرمی‌های برادر و خواهرم خیلی شاکر خداوندم. دو تا از همکارام بابت اینکه من بتونم مرخصی بگیرم، ساعت‌بیکاری‌شون رو اومدن جای من تا کلاسم بی‌معلم نمونه، دو تا از همکارای سابقم گفتن اگه مشکل جدی بود می‌تونیم بیاییم و شهادت بدیم که حرف‌هات همش درست بود. درسته که به لطف خدا، مسئله امروز حل شد ولی این دوستی‌ها همیشه تو قلبم می‌مونه.
  • نسرین
هوالمحبوب

اون روزایی که از کلاس میومدم بیرون و دود از کله‌ام بلند می‌شد، اون روزایی که تو دفتر به همکارام می‌گفتم دارم ناامید می‌شم، اون روزایی که فکر می‌کردم دارم میخ آهنین بر سنگ می‌کوبم، داشتم اشتباه می‌کردم.
امسال که دبیر دبیرستان خودمون شدم، امسال که شاگردای سه سال گذشته‌ام دوباره تو کلاس خودم هستن، میبینم چه بچه‌هایی تربیت کردم. بچه‌هایی که تو ششم این درس‌های سنگین رو با مکافات باهاشون کار کرده بودم، حالا تو پایه‌های هفتم، هشتم و نهم، نشستن و من از دیدن‌شون کیف می‌کنم. درسته که دبیرستان خیلی سخت‌تر از ابتدایی هست، درسته که ساعت‌های درسی طولانیه و زنگ‌های تفریح کوتاه، اما من از این تجربۀ جدید خوشحالم. خوشحالم که به جای من بچه‌های کلاسم دارن درس رو پیش می‌برن. از این‌همه تلاش و انگیزه واقعا خوشحالم. نمی‌دونم چرا به هشتمی‌های امسال عشق عجیبی دارم، از کلاس پنجم شاگردم بودن، پارسال ازشون دور بودم ولی ساعت‌های بی‌کاری گهگاه بهشون سر می‌زدم. یه رابطۀ دوستانه با هم داریم که این کار معلمی رو برام راحت‌تر می‌کنه. بیشتر ساعت کلاس به شوخی و شعر خوندن می‌گذره. درسته که کارم سنگین‌تر شده و اداره کردن هم زمان چهار تا پایۀ تحصیلی مکافات داره ولی از این چالش خوشم میاد. از مطالعه و فشرده درس خوندن خوشم میاد. باعث می‌شه کمتر وقت تلف کنم. امروز به جرات می‌تونم بگم حتی یک ساعت هم وقت تلف نکردم و مدام مشغول کار بودم. امیدوارم ته این سختی به شیرینی برسه. 
دوست ندارم شبیه معلم‌ ادبیات‌هایی که داشتم باشم. دوست دارم یه تصویر ماندگار از من تو ذهن‌شون باقی بمونه. احتمال قوی امسال آخرین سالیه که باهاشون هستم چون از سال بعد دیگه آزمون رو قبول شدم و رسمی شدم و میرم شهرستان.
اگر ایده و پیشنهادی برام دارم لطفا بهم بگین. من تو ذهنم ایدۀ کتاب‌خوانی و دعوت از نویسنده‌های مختلف و اینا هست که پارسال هم با ایدۀ من تو دبیرستان اجرا شد، کلاس داستان نویسی هم میذاریم براشون. شعر و فیلم هم تو برنامه‌هام هست.
اگر چیزی غیر از اینا به ذهن‌تون میرسه بگین.
  • نسرین

هوالمحبوب

همین چند دقیقه قبل، کتاب به دست دراز کشیده بودم و به تو فکر می‌کردم، به عکس تیره و تار پروفایلت زل زدم، به حلقۀ نازک توی انگشتت خیره شدم، یادم افتاد که توی یکی از گوشی های قدیمی‌ام کلی از پیام‌هایت را نگه داشته‌ام، هول و بی‌هوا سراغش رفتم، از ته کشو بیرونش کشیدم، اما سیم‌کارت‌های کوچک شده به درد آن گوشی قدیمی نمی‌خورد، سیم‌کارت مامان را برداشتم، جا انداختم ولی هر چه زور زدم گوشی، سیم‌کارت را نخواند که نخواند.
شبیه این که باز کردن قفل یک در تنها راه نجاتت باشد و هیچ کدام از کلید‌های توی مشتت به قفل نخورد. حالم شبیه استیصالی بود که بعد از امتحان آخرین کلید به سراغ آدم می‌آید. آدم به مرور از صرافت خیلی چیزها می‌گذرد. از صرافت چک کردن شماره‌های طلایی توی گوشی، از صرافت چک کردن پیام‌های تلگرام، 
از صرافت چک کردن صورتش توی آینه قبل از قرارهای مهم، یک روزی به یک جایی از زندگی می‌رسی که دیگر چک کردن جزو برنامه‌های روزانه‌ات نیست. خودت را با همۀ تلخی‌ها و شیرینی‌هایی که از سر گذرانده‌ای می‌پذیری. چهره‌ات را بدون آرایش و روتوش دوست داری. شماره‌ها را فراموش می‌کنی و دیگر صدای هیچ آهنگی توی خاطره‌ها پرتت نمی‌کند. 
یک جایی از زندگی برگشتن و به عقب نگاه کردن احمقانه به نظر می‌رسد. دست کشیدن روی زخم‌های قدیمی، 
مرور خاطره‌ها، پرسه زدن توی صفحه‌های آشنا، هیچ کدام حلاوتی ندارند. هیچ کدام تپش قلبت را آرام نمی‌کنند. وقتی هیچ شماره‌ای توی گوشی نداری که دستت بلغزد رویش و بی‌هوا برایش حرف بزنی، وقتی هیچ کس نیست که تو را درست همان گونه که هستی بشناسد، همان کسی که برای همدردی کردن نیازی به رسم نمودار غم‌هایت نداری، همان کسی که چم و خمت را بلد است و وجب به وجب تنت و روحت را شناخته. وقتی قرار نیست توی دل یک شب سرد مهرماهی، صدایش تسکینت بدهد، زندگی چقدر پوچ و بی‌معنا به نظر می‌رسد. 
واژه‌ها به اختیارم نیستند، دلم برای حرف زدن تنگ شده است، دلم برای لا به لای حرف زدن، گریه کردن تنگ شده است، دلم برای روزهای بی‌نقاب‌مان تنگ شده است، دلم برای روزهایی که
 انگشتت بی‌حلقه بود تنگ شده است. حتی اگرنبودنت عادتم شده باشد. 


  • ۱۰ مهر ۹۸ ، ۲۱:۰۹
  • نسرین

هوالمحبوب

اولین باری که دیدمش، کت و شلوار تمیزی پوشیده بود و یک گل قرمز کوچک روی یقۀ کتش وصل کرده بود، پیراهن سفید اتو کرده‌اش بدجوری دلبری می‌کرد. یک سر و گردن بلند‌تر از من بود و کفش‌هایش را حسابی برق انداخته بود و بوی عطرش فضای سالن را پر کرده بود. چیزی از برق شیطنت ته چشم‌هایش دیده نمی‌شد. روز اول که دیدمش، حساب کار دستم آمد که این شبیه بقیه نیست، آقا و با کمالات است، می‌شود رویش حساب کرد، روز اولی که مرا دیده بود به مادرش گفته بود که ازش خوشم آمد و همین شد که ماندگار شد.
سر چی از مدرسۀ قبلی زده بود بیرون نمی‌دانم، اما این را می‌دانم که توی مدرسۀ ما روزهای خوشی خواهد داشت. برایم نامه‌های انگلیسی می‌نویسد که بقیه متوجه مضمونشان نشوند، از اینکه بچه‌های توی کلاس شیطنت کنند و شوخی‌هایشان از حد بگذرد بدش می‌‌آید. ترجیح می‌دهد به جای بزن و بکوب و رقص در جشن بازگشایی، توی کلاس بنشیند و رمان بخواند. با همان دست شکسته فوتبال بازی می‌کند و حسابی گل می‌کارد. هوای کلاس دم دارد، پنجرۀ کوچک از پس تهویۀ هوا بر نمی‌آید ولی او کتش را از تنش در نمی‌آورد که مبادا ابهتش خدشه‌دار شود! به من می‌گوید که چرا مشق و تکلیف کم می‌گویید و به ما سخت نمی‌گیرید. 
پسر با محبتی است و عاشق درس خواندن، چالش‌های دشوار را دوست دارد امیدوارم روزهای خوشی در کنار هم داشته باشیم. گاهی یادم می‌رود که آن پسر با کت و شلوار دامادی، ته کلاس نشسته و به من زل زده و بدجوری سر دوقلوهای بی‌ادب کلاس داد می‌کشم!

  • نسرین

هوالمحبوب


در بلاتکلیف‌ترین حالت ممکن به سر می‌برم. از یک سو شروع مدرسه و تغییر پایه و مقطع، از ابتدایی به دبیرستان، آماده شدن برای مواجهه با نوجوان‌هایی که در بحرانی‌ترین دوران بلوغ به سر می‌برند، از یک سو، هماهنگ کردن برنامه‌های مدرسۀ ابتدایی، همان درگیری‌های همیشگی با طرح درس و غیره. از طرف دیگر پروژۀ جدیدی که برای محتوا‌نویسی گرفته‌ام و از دیگر سو، وسوسۀ قبولی در آزمون استخدامی آموزش و پرورش که احتمالا آخرین شانسم برای رسمی شدن باشد.
مدت‌هاست که درست و حسابی کتاب نمی‌خوانم و همه چیز را رها کرده‌ام به امان خدا. هیچ کدام از برنامه‌های تابستان به جایی که دلم می‌خواست نرسید. بی‌برنامگی و تنبلی همیشه با من هست، علی‌رغم اینکه تمام روز مشغول کارم، اما هیچ وقت برنامۀ مدونی برای زندگی ندارم که بتوانم به تک‌تک کارهایم برسم و از خودم راضی باشم. من همانقدر که در برنامه‌ریزی ضعیفم در مدیریت مالی هم ضعیفم. همین که پولی به حسابم واریز می‌شود نقشۀ خرج کردنش توی سرم شکل می‌گیرد. هوس خریدن ماشین چند وقتی‌است که به جانم افتاده ولی در مقابل میل بی‌اندازه به ولخرجی نمی‌توانم مقاومت کنم. دلم یک خاله لویزای سختگیر و ترجیحا بداخلاق می‌خواهد که مدام گوشم را بابت کارهای بد و وقت‌های تلف شده و پول‌های به هدر داده، بکشد بلکه من توی سی و یک سالگی، راه و رسم پس انداز کردن را بیاموزم. 
امیدوارم این تلاش جانکاه برای درس خواندن، به جایی که دلم می‌خواهد برسد. امیدوارم سال بعد این موقع از دل یک روستای خوش آب و هوا برایتان پست بگذارم و بگویم بالاخره شد آنچه که سال‌ها در آرزویش بودم. بگویم بالاخره می‌توانم معلمی باشم که همیشه دلم می‌خواست. 
  • نسرین


هوالمحبوب

وقتی گفته می‌شه که ایرانی‌ها قبل از حضور اعراب، ملت شادی بودن و اغلب روزهای سال به جشن و پای‌کوبی مشغول بودند و در هر ماه از فصل‌های مختلف سال، یک جشن بزرگ برپا می‌کردند، حس عجیبی بهم دست می‌ده. حس اینکه از وقتی که اعراب ایران رو به تصرف خودشون درآوردن، ملت غمگینی شدیم که بیشتر هم و غمّ‌مون، برپایی آیین سوگواریه. آیا جشنی به یاد دارید که در اون کارناوال شادی راه بندازیم و همون‌قدر که در عاشورای حسینی به طور دسته‌جمعی و در عین زیبایی عزاداری می‌کنیم، در کنار هم شادی کنیم؟ من که چیزی به ذهنم نمی‌رسه. ما همون سنت نوروز رو هم به مسخره‌ترین شکل ممکن برگزار می‌کنیم و چهارشنبه سوری‌هامون بیشتر شبیه میدون جنگه تا کارناوال شادی.

قصدم از نوشتن این پست غر زدن و گلگی و بحث ضد دین نیست. چرا که اسلامی که من شخصا شناختم، دینی هست که مردم رو به شادی ترغیب می‌کنه و خنده رو به گریه ارجحیت می‌ده. نمی‌دونم گره کور این روزگار سراسر غم و ماتم ما کی حاصل شده ولی هیچ دل خوشی از این‌همه بزرگداشت مراسم عزا ندارم.
القصه یه مطلب جالبی رو امروز تو یه مقاله خوندم و خیلی خوشم اومد گفتم با شما هم به اشتراک بذارم. ما در فرهنگ آذربایجان یک روزی داریم به نام «سونای». در آخرین روز تابستان که ساعت به تعادل رسیدن روز و شب هست (روز و شب برابر می‌شن)، مردم ترک جشنی رو برپا می‌کردن به نام سونای.
سونای همون طور که از اسمش برمیاد، ربط مستقیمی به ماه داره. (سون+ آی) یعنی آخرین ماه، واپسین ماه.
معمولا اغلب افسانه‌ها و اسطوره‌های آذربایجان و کلا تورک‌ها، به ماه مربوط می‌شه. ماه تو اسامی ماه‌ها، عیدها، رسم و رسوم و نام‌گذاری روزهای هفته کاملا رسوخ کرده و زیبایی افسانه‌ای به ماه داده.
سونای شبیه که بهش اعتدال پاییزی گفته می‌شه و در این شب ماه کامل می‌شه. این روز، در آذربایجان و بین ملت‌های تورک، به روز عشاق معروف بوده. شاید دلیل این نام‌گذاری این باشه که در این شب، ماه و خورشید، در یک زاویۀ صد و هشتاد درجه، قرار می‌گیرن و موقع غروب دقیقا رو به روی هم می‌ایستند، این دیدار خیلی سریع اتفاق میوفته و خیلی طولانی نیست، اما چون این دیدار کوتاه، ازلی و ابدی هست، تشبیهش کردن به دیدار عشاق واقعی.
در کنار این مسئله می‌خوام به یکی از داستان‌های عاشقانۀ فولکلور آذربایجان هم اشاره کنم که پارسال در چالش زبان مادری برای وبلاگ آقاگل اجراش کردم، داستان اصلی و کرم، که در نهایت عشق، کنار هم جان خودشون رو از دست می‌دن و به وصال ابدی می‌رسن. این داستان توی فرهنگ‌های خیلی از کشورها ریشه داره و با یک سری تغییرات جزئی در کشور آذربایجان، ترکیه، ارمنستان و ... رواج داره. جالب‌ترین بخش این داستان اینه که مزار این دو عاشق صادق، توی یه محلۀ قدیمی در شهر تبریز واقع شده، محلۀ قراملک تبریز. چند تا هم عکس از مزار‌شون به دستم رسیده که یکی از دوستام گرفته که براتون به اشتراک میذارم.


تصویر یک، تصویر دو، تصویر سه

  • نسرین