زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام.
اینجا پر است از خنده‌ها و اشک‌های یواشکی من. پر است از حس‌ها و تجربه‌های نابی که در تن کلمه‌ها ریخته‌ام و با هر کلمه‌اش به رقص درآمده‌ام. زمزمه‌های تنهایی من مهمترین بخش دنیای مجازی من است. در اینجا بیش از هر جای دیگری به خود واقعی‌ام نزدیکم. به نسرینی که دارد تلاش می‌کند زندگی شادی بسازد. نوشتن و ننوشتن برای من انتخابی بین مرگ و زندگی است، پس می‌نویسم. اینجا با دلمشغولی‌های یک معلم ادبیات سر و کار دارید که از مدرسه و دغدغه‌هایش می‌نویسد، از کتاب‌، فیلم‌، تئاتر‌ و فوتبال حرف می‌زند. نسرین از مهرماه 1400 در کسوت یک معلم رسمی در روستایی در همین حوالی مشغول تدریس است. با آرزوهایی رنگین و قلبی سرشار از امید.
وبلاگ هنوز زنده است....

زمزمه‌دونی

۷ مطلب با موضوع «چالش‌ها» ثبت شده است

هوالمحبوب


به تاسی از هوپ و مترسک من هم از ترس‌هایم می‌نویسم. مرسی از شارمین و چالش باحالش.


دیشب توی گروه، یک نفر گفت همۀ ما برای وقت‌های ناراحتی به یک کیسه بوکس نیاز داریم که دق و دلی‌مان را سرش خالی کنیم و آرام بگیریم. و من برای بار هزارم به ترسم از کیسه بوکس فکر کردم. به اینکه هر بار توی باشگاه نقطه‌ای نزدیک به کیسه بوکس قرار می‌گرفتم؛ ترس اینکه سنگینی کیسه بوکس سقف باشگاه را روی سرمان خراب کند، یقه‌ام را می‌چسبید. همیشه تصورم این بود که این کیسۀ سنگین از جایی آویزان شده و قطعا اعتباری به سقف نیبست. وقتی هم که خواهرم و همسرش برای بچه‌ها توی خانه تاب نصب کردند چنین احساسی داشتم، هر بار که ایلیا سوار تاب می‌شد، فکر می‌کردم الان است که چهار چوب در سنگینی‌اش را تاب نیاورد و خانه خراب شویم. بچه که بودیم توی خانۀ دایی بزرگه درخت توت سفیدی بود که قد کشیده بود و عملا از پای درخت نمی‌شد چیزی دشت کرد. می‌رفتیم روی پشت بام انباری که درخت شاخ و برگش را آنجا گسترانده بود، سقف انبار به سبک خانه‌های قدیم، کاه‌گل بود و هربار که بپر بپر می‌کردیم می‌لرزید. یکی از ترس‌های بچگی‌هایم لحظه‌ای بود که بچه‌ها عمدا برای ترساندنم با هم بپر بپر می‌کردند و من ترسان و لرزان از پشت بام در می‌رفتم.
هنوز هم خانه‌مان که ساخت قدیم است و با تیرآهن درست شده، موقع تند راه رفتن یا بپر بپر بچه‌ها می‌لرزد و من ترس برم می‌دارد.


بچه‌تر که بودم، یک بار خانه‌مان آتش گرفت. سه خواهر کیپ هم خوابیده بودیم کنار هم. بخاری نفتی بغل گوش‌مان بود و صبح هر چه تلمبه زده بودند روشن نشده بود. حوالی ساعت ده بود که مامان دوباره امتحانش کرده بود و یکهو تمام نفتی که در دفعات قبلی پمپاژ شده بود به بیرون شره کرده بود و بخاری آتش گرفته بود. مامان داد و هوار‌کنان بیدارمان کرد، ما سه تا جان به در بردیم با رخت خواب‌هایمان. خانه سوخت، پرده‌ها، فرش‌ها، دیوارها. مادربزرگم توی درگاه ایستاده بود و بر سرش می‌کوبید، همسایه‌ها آمده بودند کمک‌مان و کریم‌آقایی که آهنگری داشت با پتوی سبز جهیزیۀ مامان، بخاری را بغل گرفته بود و از پنجرۀ اتاق به حیاط پرت کرده بود. حسین‌آقایی که قنادی داشت فرش‌های دستباف جهیزیۀ مامان را نجات داده بود و ما تا شب لرزیده بودیم. تلفن نداشتیم و آقاجان شب که به خانه آمد تازه ماجرا را فهمید. چند هفته‌ای را توی آشپزخانۀ گوشۀ حیاط زندگی کردیم و روی تخت چوبی بزرگی که توی آشپزخانه بود، خوابیدیم تا خانه دوباره بازسازی شد. اینها را نوشتم که بگویم آتش‌سوزی و انفجار مرا می‌ترساند. توی همان چند روزی که تلویزیون 14 اینچ سیاه و سفیدمان را گذاشته بودیم روی لباسشویی و سریال آتش‌نشان‌ها را می‌دیدیم، توی یکی از قسمت‌ها آب‌گرم‌کن خانه منفجر شده بود و کل خانه ویران شده بود. از وقتی آن قسمت را دیده‌ام یکی از ترس‌هایم انفجار آب‌گرم‌کن است، هر بار که خواهرم حمام را طول می‌دهد نگران درجۀ آبم و ترسی که خفه‌ام می‌کند.


گربه‌ها، با چشم‌های رنگی براق‌شان مرا تا مرز سکته  می‌برند. بارها این مواجۀ نامیمون جیغم را درآورده و هر بار شرایط طوری پیش رفته که بیشتر از قبل بر ترسم اضافه شود. یک بارش را برایتان می‌گویم تا حساب کار دست‌تان بیاید. طبقۀ دوم خانه را که می‌خواستیم نقاشی کنیم، ما سه خواهر، یک هفته‌ای توی اتاق خواب پایین می‌خوابیدیم، کل اتاق هم پر بود از وسایل طبقۀ بالا. جا برای نفس کشیدن هم کم بود. شبی که ما سه تا کنار هم خوابیده بودیم، نصف شب نمی‌دانم چرا بیدار شدم و گوشۀ راست تصویر بالای فرش لوله شده دو تا چشم براق زل زده بود به من. چنان جیغی کشیدم که خواهران طفلکی‌ام بیدار شدند و یکهو به خودم آمدم و دیدم سه تایی حلقه‌ زده‌ایم و همدیگر را بغل گرفته‌ایم و گریه می‌کنیم و جیغ می‌کشیم. اینکه چرا و چگونه گربه آمده بود تو و رفته بود بالای فرش و چرا نصف شب بیدار بود، الله اعلم. 


دزیده شدن خودم و وسایل قیمتی‌ام از دیگر ترس‌های موهوم من است. اینکه یکهو راننده سر ماشین را کج کند به ناکجاآباد و بعد تجاوز کند و الی آخر، یا اینکه یکهو گوشی‌ام را توی خیابان بدزدند، یا چاقویی را بگذارند بیخ گلویم و طلاهایم را کش بروند و.... این است که هر بار سوار اسنپ می‌شوم و به نظرم راننده ناجور می‌رسد، اطلاعات سفرم را یا برای خواهرم یا برادرم می‌فرستم. یک بار اطلاعات سفر را برای خواهرم فرستادم و در حالی که ترس تا عمق جانم ریشه دوانده بود، مریم پیامم را سین نکرد. آدرس جایی که می‌رفتم بلد نبودم و همۀ خیابان‌ها ترس دزدیده شدن را در من بیشتر می‌کرد. مجبور شدم بلافاصله پیام را برای برادرم ارسال کنم. بلافاصله زنگ زد. کلی دلگرمی داد و سپرد که وقتی رسیدم زنگ بزنم. نشان به آن نشان که کارم را انجام دادم، بعد رفتم مدرسه و وسط جلسۀ کاری بودم که مریم زنگ زد که منظورت از آن پیامی که صبح فرستادی چه بود؟ همینقدر سریع و مطمئن:)


اختلافات خانوادگی، مریضی، مرگ، طلاق، مجموعۀ چیزهایی است که حتی تصورشان هم دیوانه‌ام می‌کند. این روزها ترس دزدیده شدن بچه‌ها یا خدای ناکرده اتفاق دیگری که در کمین بچه‌هاست از ترس فلجم می‌کند. چطور آدم‌ها حاضر می‌شوند بچه‌دار شوند که قلب‌شان همواره جایی خارج از بدن‌شان بزند؟ 



ترس بی‌پولی و بدبختی و بیچارگی‌های مالی را هم که این روزها کمتر کسی ندارد. ترس عجیبی است. هر وقت که کارتم پر است، طرز راه رفتنم هم تغییر می‌کند. پول لعنتی اعتماد به نفس آدم را بالا می‌برد و بی‌پولی سست و خموده‌اش می‌کند.


زلزله و طوفان و صدای باد هم از دیگر ترس‌های اساسی من است. وقت‌هایی که باد شدید است از ترس فلج می‌شوم. شب‌ها خوابم نمی‌برد و توی خودم مچاله می‌شوم تا تمام شود. زلزله هم که دیگر گفتن ندارد. زندگی را به هیچ و پوچ بدل می‌کند و تمام. 


+در کل آدم به شدت ترسویی هستم:(


  • نسرین

هوالمحبوب


اگر فصانورد بودی و تنها تو فضا معلق می‌بودی چی کار می‌کردی؟
برعکس خیلی از شماها که عاشق نجوم و ستاره‌ها و آسمونید، من خیلی علاقه‌ای به ستاره‌شناسی ندارم. آسمون شب رو دوست دارم، ستاره‌ها رو هم. ولی اینجوری نیستم که برم تو بحرش و حسابی رصدش کنم. بنابراین فضانورد بودن و تو آسمون معلق بودن اونم تنهایی واقعا برام وحشتناکه تصورش:) ترجیح می‌دادم جای فضانورد بودن، یه جنگل‌بان تنها باشم مثلا. ولی خب چون چالشه و خوبیت نداره من فانتزی‌هامو بریزم تو چالشا، بریم سراغ موضوع چالش.
احتمالا مثل شازده کوچولو اول یه گل پیدا می‌کردم برای خودم که از تنهایی در بیام، نمی‌دونم چطوری ولی خب تو دنیایی که من فضانورد شدم احتمالا پیدا کردن، کاشتن، یا خلق کردن یه گل هم نباید دور از تصورمون باشه. اما گل من برعکس گل شازده کوچولو مهربونه و حسابی منو از تنهایی در میاره. اگر شرایط تعلیق(همون معلق بودن) اجازه داد، احتمالا گل‌های بیشتر و یا یه گلخونه ایجاد می‌کردم. سرگرم شدن با گل و گیاه برای یه فضانورد تنها بهترین سرگرمیه. بعدم می‌نشستم با ابزارهایی که در اختیارم بود، یادداشت می‌نوشتم. نبودن قانون جذب اجازۀ چنین کاری رو بهم می‌ده؟ نمی‌دونم ولی من دوست داشتم هر روز یادداشت بنویسم تا وقتی برگشتم زمین، همه چیز رو واضح و روشن به یاد بیارم. 
فضایی که توی فیلما تصویر شده خیلی سرد و دلگیره من دوست داشتم اونجا رو سرسبز کنم و زیبایی رو بهش هدیه بدم:) آبم که زیاده اونجا طبق گفتۀ جناب نولان. بنابراین راحت می‌تونم گلخونه‌ام رو آبیاری کنم. بعد یه مدت هم که از تعلق خسته شدم، اتفاقی مسیرم کج می‎‌شه سمت فضاپیمای متیو جان مک‌کانهی و باهاشون برمی‌گردم زمین:) چیه؟ نکنه توقع داشتین تا ابد اونجا بمونم؟


دوست داشتید چه نوع زندگی رو تجربه می کردید؟ 
ترجیحم این بود که توی خانواده‌ای رشد کنم که محبت، همبستگی، درک و حمایت حرف اولش باشه. به نظرم آدمیزاد با هر چیزی توی خانواده می‌تونه کنار بیاد، به جز اینکه حس کنه تعلق خاطری به خانواده‌اش نداره. نه اینکه بگم من تعلق خاطری بهشون ندارم. خانواده پاره‌های تن من هستن، تک به تک‌شون ولی کاش می‌شد روابط بین‌مون اینقدر پیچیده و لاینحل نباشه تا راحت‌تر بتونیم عشق بورزیم به هم. شاید اگر اون محبتی که توی دل تک‌تک‌مون هست، علنی‌اش می‌کردیم من اینقدر سر بی‌محبتی ضربه‌های متعدد نمی‌خوردم. کاش همین خانواده با دوز مهربانی بیشتر رو داشتم و بیشتر کنار هم می‌خندیدیم و خوش می‌گذرونیدم.


ده مورد از فانتزی‌هایی که تو ذهنتون هستند و دوست دارید اتفاق بیفتن ولی ممکنه خیلی‌هاشون خیلی دور و دراز باشند و هیچوقت اتفاق نیافتند... 
اینکه جایزۀ نوبل ادبیات بگیرم. کتابی بنویسم که به خاطرش به کشورهای مختلف دعوت بشم و همه جا ازم تقدیر بشه. معلم نمونه کشوری بشم. صاحب بزرگترین و پر افتخارترین کافه کتاب ایران بشم. یه مرکز خلاقیت دایر کنم که بین‌المللی باشه و بچه‌ها رو با متدهای کشور فنلاند آموزش بدم، دقیقا همون آدمی که مد نظرمه، به همون شیوۀ دلخواهم ازم خواستگاری کنه، تو قرعه‌کشی ماشین برنده بشم، چشمامو باز کنم و ببینم که دیگه مریض نیست و حالش خوب خوب شده، ارغوان و بردیا رو داشته باشم. ایران بهشت بشه.


  • نسرین

هوالمحبوب


روز عید آقاگل یه پیشنهاد داد توی کانالش که هفت‌سین کتابی، موسیقیایی، سینمایی یا هر حوزۀ دیگه‌ای که دوست داریم، بنویسیم و بذاریم تو کانال‌هامون. اونجا یه هفت‌سین کتابی نوشتم و چون شرط داشتن عکس ملاک نبود همون رو پست کردم. اما الان که اومدم وبلاگم دیدم نسرین به یه چالش کتابی دعوتم کرده که شرطش داشتن عکسه و منم چون بعضی از فهرست قبلی رو یا تو اپ‌های کتاب‌خوانی خونده بودم یا از کتابخونه گرفته بودم، خود کتاب رو نداشتم، تصمیم گرفتم لیستم رو تغییر بدم که بتونم عکس بذارم تو پستم:

لیست عکس:

سبک‌شناسی بهار

سراچۀ آوا و رنگ: گزینه اشعار خاقانی

سوربز: ماریو بارگاس یوسا

سرمه‌ای: مجموعه شعر حامد عسکری

سنگی برگوری: جلال آل‌احمد

سمت تاریک کلمات: حسین سناپور

سپیدتر از استخوان: حسین سناپور

لیست هفت‌سینی که برای کانالم نوشته بودم:

سوربز: ماریو بارگاس یوسا

سال‌های سگی: ماریو بارگاس یوسا

سرگذشت ندیمه: مارگارت اتوود

سه قصه: امبرتو اکو

سپیدتر از استخوان: حسین سناپور

سنگی برگوری: جلال آل‌احمد


  • ۴ نظر
  • ۰۳ فروردين ۰۰ ، ۱۲:۵۱
  • نسرین

هوالمحبوب


1. راست دست هستین یا چپ دست؟

چپ دستم.

2. نقاشیتون در چه حده؟

تمام نقاشی‌های ادوار مختلف تحصیلی‌ام رو خواهرام کشیدن برام، لذا منو به عنوان نسرین سه ساله از تبریز قبول کنید.

3. اسمتونو دوست دارین؟

بچه که بودم، دوست داشتم نسترن باشم. دخترعمه‌ام شخصیت محبوبی بود برام و تنها کسی بود که نسترن صدام می‌کرد. اما الان از اسم نسرین بیشتر خوشم میاد و راضی‌ام از حسن سلیقۀ خواهرم.

4. شیرینی یا فست فود؟

من هم خورۀ شیرینی‌ام هم فست فود دوست دارم. اما از فست فود کالباس و سوسیس نمی‌خورم.

5. دوست دارین قد همسر آیندتون چند سانت باشه؟ (سانت بگینااا)

هرچی بلند‌تر بهتر:)

6. عمو یا دایی؟

چون از دایی خیری ندیدم ترجیح می‌دم جفتشون رو بدم و یه عمو بگیرم جاشون:) عمو ندارم متاسفانه.

7. خاله یا عمه؟

من عمه‌هامم دوست دارم، خاله‌هامم دوست دارم. ولی در جمع خانوادۀ پدری بیشتر خوش می‌گذره بهم.

8. عدد مورد علاقتون؟

2

9. اولین وبی که زدین رو حذف کردین؟

آخارسئوزلر بود تو بلاگفا. هنوزم هست ولی دیگه پسوردش یادم رفته.

10. تو بیان با کی بیشتر از همه صمیمی هستین؟

با مجموعه‌ای از بلاگرها که بخش اعظمی‌شون تو بلاگردون هستن، فرشته، هلما، نورا، گلاویژ، ثریا، حورا، یسنا سادات، مریم، فروزان و آقاگل و هیچ و آشنای غریب

11. بابا و مامانتون تو بیان کیه؟

ندارم ولی  خودم مادر سه تا دخترم:)

12. رو جنس مخالف کراشی؟

اون موقعی که تو سن کراش زدن بودم، نمی‌دونستم اسم این حرکت چیه:) ولی کراش اولم از 12 سالگی شهاب حسینی بود. از فوتبالیست‌ها هم توتی.  بعدتر هم فرهاد مجیدی و مهدی مهدوی‌کیا. بعدتر دیگه خیلی زیاد شدن و بی‌خیال شدم.

13. مترو یا قطار؟

متروی تبریز خیلی خلوته و هیچ حسی رو در من ایجاد نمی‌کنه. ترجیحم قطاره ولی به شرطی که اینقدر تق تق صدا نده و بذاره بخوابیم.

14. به نظرت شادی یعنی چی؟

شادی یعنی حس آرامش درونی و حس رضایت از خود و محبتی که تو خونه بین اعضای خانواده موج می‌زنه.

15. سه تا از صفاتت؟

زودجوشم، عجولم، آن تایمم، رفاقت کردن رو خوب بلدم، زود رنجم ولی کینه‌ای نیستم و متاسفانه زود می‌بخشم.

16. اگه می تونستی هویتت رو عوض کنی دوست داشتی جای کی باشی؟

من بچگی‌ها خیلی ذهن متخیلی داشتم. همش خودم رو در قالب خانواده‌ای مختلف تصور می‌کردم. تو همشون هم پدرم وکیل بود:) اما الان حس می‌کنم بهتره کیفیت همین زندگی رو ارتقا بدم تا اینکه تلاش کنم هویت دیگه‌ای داشته باشم.

17. الان از چی ناراحتی یا چی اذیتت می کنه؟

کرونا، تعطیلی جلسات داستان‌مون. دوری از دوستام. سفر نرفتن، پول کافی نداشتن، تنبلی خودم در تحقق اهدافم.

18. به چی اعتیاد داری؟

گوشیم و نت گردی. شکلات و شیر کاکائو

19. اگه می تونستی یه جمله بگی که کل دنیا بشنوه چی می گفتی؟

تموم کنین جنگیدن سر هر چیز بی‌ارزشی رو، بشینین باهم چایی بخوریم.

20. پنج تا چیز که خوشحالت می کنه؟

چایی تازه دم مامانم، کتاب خوندن،پیاده‌روی،هدیه گرفتن، آشپزی، خواهرزاده‌هام

21. اگه می تونستی به عقب برگردی چه نصیحتی به خودت می کردی؟

به آدم‌ها فرصت نده که حالت رو بد کنن.

22. چه عادتها و رفتارهایی دارین که باعث آزار بقیه است؟

یکم عجول و تند بودنم. بی‌نظم و شلخته بودنم و تو گوشی فرو رفتنم.

23. صبح ها اگه مامان بابات بیدارت می کنن، چه جوری این کار رو انجام میدن؟

مامان زنگ می‌زنه به گوشیم و آقاجون از پایین پله‌ها داد می‌زنه و من گلوم جر می‌خوره تا بهش برسونم که بیدار شدم.

24. کراشاتون تو مدرسه؟

تو مدرسه عاشق معلم ادبیات و جامعه شناسیم بودم. 

25. تا حالا شده به یکی اشتباهی پیام بدین و دردسر بشه؟

گاهی که پیامی رو کپی می‌کنم از کسی برای کسی، جملات و ترکیبات صمیمانه رو یادم می‌ره پاک کنم، گاهی برای دوستان آقا از الفاظ عزیزم، گلم استفاده کردم سر این کپی کردن:) یا پیش‌فرض گوشیم که باعث سوتی‌های زیادی شده.

26. یه جمله تاثیرگذار برای مخ زنی؟

اینکه بقیه مخ منو بزنن؟ خب دختر بهتر از من گیرتون نمیاد، از من گفتن:))

27. چه فرقی بین شما تو فضای مجازی با اونی که تو واقعیت هستین، وجود داره؟

واقعیتم کم‌حوصله‌تره. و گرنه در دنیای عادی هم همینقدر ساده و بی‌شیله پیله‌ام.

28. یه دروغی که اینجا به ما گفتین؟

معمولا دروغ خیلی کم می‌گم اونم وقتی که گیر بیوفتم:) شاید به یکی گفتم منم دوست دارم عزیزم یا چه نوشتۀ خوبی، از سر رو دروایسی مثلا.

29. تو بیان چند تا اکانت دارین؟

همین یکی. 

30. اولین دوستتون تو بیان؟

هلما 

31. چند بار تو وبتون .....ناله گذاشتن؟

تعداد دفعاتش تقریبا هشتاد درصد مطالبم رو شامل می‌شه:)


گویا چالش از اینجا آغاز شده. منم کسی دعوت نکرد خودجوش شرکت کردم. 


  • نسرین

هوالمحبوب


زمان دانشکده، هر کدام از دوستانم برای بچه‌های فرضی‌شان اسمی انتخاب کرده بودند، زهرا که بدجور پان‌ترک بود، دو دستی چسبیده بود به اسم «آنار» هر دقیقه و هر لحظه برای آنار دلش غنج می‌رفت. ازدواج که کرد، بچه‌دار که شد، به نظر پدر همسرش احترام گذاشت و قبول کرد که «آنار» را «مهدیار» صدا کند. الناز از بچه بدش می‌آمد، تصمیم داشت هیچ وقت بچه‌دار نشود. حالا هم دو سال است که ازدواج کرده و همچنان روی تصمیمش استوار است. سمیه مثل باقی خواهرهایش عاشق اسم‌های مذهبی بود و می‌دانستیم که بچه‌دار هم که شود، صاحب یک امیرمحمدی، امیرعلی‌ای چیزی خواهد شد. حالا دو تا پسر دارد «امیرمحمد» و «امیرحسام».
من اما از اول دبیرستان که قصۀ «کشته شدن بردیا» را توی کتاب تاریخ‌مان خواندم، شیفتۀ اسم «بردیا» شدم. هر چقدر هم اصرار کردم که اسم «ایلیا» را بگذاریم «بردیا» کسی گوشش بدهکار نشد. حالا من مانده‌ام و بردیا و سنی که همین طور بالا می‌رود و پسری که احتمال زاده شدنش نزدیک به صفر است.
اما «ارغوان» چند سال پیش متولد شد. دقیقش را نمی‌دانم چطور و چگونه، اما یکهو چشم باز کردم دیدم چقدر شیفتۀ اسم ارغوان شده‌ام و دلم می‌خواهد اسم دخترم را بگذارم ارغوان. قبل‌تر هم از اسم«آبان» خوشم می‌آمد. گمانم از وقتی فیلم باغ‌های کندلوس را دیدم، این اسم توی سرم افتاد.
نمی‌دانم اصلا توی طالع‌ام مادر شدن نوشته شده یا نه؛ نمی‌دانم اسم بچه‌های فرضی‌ام مثل اسم پسر زهرا صد و هشتاد درجه تغییر خواهد کرد یا نه، اما مادر شدن را دیگر مثل قبل دوست ندارم. فکر می‌کنم توی این سن و سال مادر شدن ظلم در حق بچه است. بچه‌ها حق دارند پدر و مادر جوان داشته باشد که پا به پای آنها جوانی کند.
اما حالا اگر ورق برگشت و روزی از روزهای خوب خدا من ارغوان و بردیا داشتم؛ دلم می‌خواهد اینگونه مادری کنم:
من بچه‌هایم رو دوست خواهم داشت، آنقدر که از مهر و محبت من سرشار شوند، من بچه‌هایم را خواهم بوسید، در آغوش خواهم کشید و نخواهم گذاشت حسرت محبت نکردۀ من توی دلشان قلمبه شود. نخواهم گذاشت جای مهر مادری را در آغوش دیگری جستجو کنند. برای بچه‌هایم پیش از آنکه واعظ و روحانی و نکیر و منکر باشم، مادر خواهم بود. سرشار از روح زندگی، سرشار از عاطفه و مهر بی‌دریغ. برایشان کتاب خواهم خواند، برایشان ترانه خواهم خواند، در گوش‌شان لالایی‌های مادری زمزمه خواهم کرد. تهدیدشان نخواهم کرد، رفیق‌شان خواهم شد تا در غم و شادی، به آغوش من پناه بیاورند نه بیگانه. مادری خواهم بود که به وجودم افتخار کنند، به وجودشان خواهم بالید. در شکست و پیروزی، در زنج و شادی، در سختی و آسانی. اما دلم می‌خواهد بیش از آنی که با بچه‌هایم رفیق باشم، با پدر بچه‌هایم رفیق باشم. دلم می‌خواهد شبیه ستون‌های محکمی باشیم که پشت بچه‌ها به ما گرم باشد. از آن مادرهای حال به هم زن که بچه‌ها را با پدرشان  تهدید می‌کنند، یا از آنها که جلوی بچه‌ها پدرشان را تحقیر می‌کنند، یا با پدرشان جلوی بچه‌ها دعوا می‌کنند، نخواهم شد. خانۀ ما پر خواهد بود از نور امید. زندگی هر چند کم جان اما با عشق ادامه خواهد داشت. ما کنار هم کتاب می‌خوانیم، نقاشی می‌کشیم، به موسیقی گوش می‌دهیم، قصه می‌نویسیم و بازی می‌کنیم. بازی‌هایمان پر از هیجان و شوز و شوق خواهد بود از آنها که بعدش از شدت خنده به اشک بیوفتی، از آنها که دلت درد بگیرد از خنده. ما با هم آب بازی خواهیم کرد، زیر باران راه خواهیم رفت، از سرما خوردن نخواهیم ترسید، توی زمستان بستنی لیس خواهیم زد و هر چیزی که دوست داشته باشیم خواهیم خورد. ما با دست‌های لرزان و سرخ از سرما، آدم‌برفی درست خواهیم کرد، همدیگر را با گلوله‌های برفی نشانه خواهیم گرفت. ما برای یکدیگر تولدهای شگفتانه خواهیم گرفت، نه از این تولدهای ساختگی با تم‌های عج‌وجق، ما زندگی خواهیم کرد به دور از رنگ و ریا و تظاهر. 
دوست دارم ارغوان و بردیایی اگر بودند، توی یک خانۀ امن و پر از عشق قد بکشند و حسرتی هم اگر به دل دارند از جنس عاطفه و محبت و لبخند نباشد. دوست دارم مادری باشم که همیشه بتوانند روی رفاقتش حساب کنند. 


برای چالش بلاگردون، به رسم همۀ چالش‌ها دعوت می‌کنم از  لادن، سوسن، آبان، مانا

  • نسرین

هوالمحبوب


رسیده بودیم به آنجا که تصویر معشوق خیالی‌مان را تجسم کنیم و با تک‌تک جزئیات بر زبان بیاوریم. چیزی که من در طی این سال‌ها از تو، توی سرم ساخته‌ام، با هیچ ادبیاتی قابل گفتن نیست، چطور می‌شود مردی را که در  عین غرور، مهربان باشد، در عین محکم و سرسخت بودن، رقیق‌القلب باشد، در عین جدیت، طناز و بذله‌گو باشد و در عین خنده‌رو بودن، عمیق و متفکر، در قالب کلمه و جمله و عبارت، به تصویر کشید؟
چشم‌هایم را بسته بودم و تو ایستاده بودی مقابلم و ریز ریز به تقلایم می‌خندیدی، تو عینیت یافته‌ تمام تصورات جوانی‌ام بودی و من مصرانه می‌خواستم برایت واژه‌ها را دست‌چین کنم.
شکل و شمایلت به جناب دارسی می‌ماند، همانقدر خوش قد و بالا و خوش لباس، با اخمی در پیشانی، با قلبی که در ظاهر سخت و محکم و در باطن نرم و عاطفی است، شوخ و اجتماعی بودنت مرا یاد رت باتلر می‌اندازد، شاید اندازه رت ابهت نداشته باشی، اندازه او ثروتمند نباشی، اما همانقدر جذابی برای من.
شبیه مرشدی وقتی سرت توی کتاب است و کاغذها را خط خطی می‌کنی تا برای من که مارگاریتای تو باشم، چیزکی بنویسی.همانقدر باوقاری که مرشد بود. دلم می‌خواست می‌توانستم جسارت مارگاریتا را داشته باشم و یک روز حوالی ظهر با بال پروازی که ندارم، تمام مرزها را پشت سر بگذارم و در یک بی‌کرانگی محض، بغلت کنم. یادم هست که گفته بودی هیچ گاه کسی جای مرا در قلبت نخواهد گرفت، حتی اگر هفت دریا و هفت کوه و هفت جنگل میان‌مان فاصله بیوفتد، حتی اگر جوانی‌مان به پیری بگراید و گرد سفیدی روی گیسوان‌مان بنشیند. شبیه گتسبی بزرگ که هیچ گاه دیزی را فراموش نکرد، همانقدر که دیزی برای گتسبی معنای اول و آخر عشق بود، من برای تو بودم. گاه یادم می‌افتد که پشت سر تو هم حرف زیاد بود، شایعه زیاد بود، اما نه مثل گتسبی به خاطر ثروت افسانه‌ای‌ات، نه به خاطر مهمانی‌های مجللی که برپا می‌کردی، به خاطر سکوت و خلوتی اطرافت بیشتر، به خاطر سری که همیشه توی لاک خودش بود، به خاطر نجابتی که هیچ گاه خدشه‌دار نشد. عشق من و تو به پیچیدگی عشق کاترین و هیثکلیف نبود، اما قشنگ بود، شیرین بود، رویایی بود و تکرار نشدنی. برای همین هم به تباهی نکشید.
عشق ما میوه ممنوعه نبود، چیزی که مادام بوواری دوبار تجربه‌اش کرد، چیزی نبود که لب طاقچه عادت از یادمان برود، چیزی نبود که یک شبه بتوان پشت پا زد و از رویش گذشت. تو برای من معنای مطلق عشقی، حتی اگر خدا نیافریده باشدت، خودم خلقت می‌کنم، به وجودت عینیت می‌بخشم و تصاحبت می‌کنم.
تو تصویر معشوق خیالی منی و تمام خیال‌های دیگر بی‌معنایند. 


دارسی: شخصیت کتاب غرور و تعصب

رت باتلر: شخصیت کتاب برباد رفته

مرشد و مارگاریتا: شخصیت‌های کتاب مرشد و مارگاریتا

گتسبی: شخصیت کتاب گتسبی بزرگ

کاترین و هیثکلیف: شخصیت‌های کتاب بلندی‌های بادگیر

مادام بوواری: شخصیت کتاب مادام بوواری


این پست چالش بلاگردون بود و به رسم عادت دیرینه بلاگستان دعوت می‌کنم از خاکستری، شباهنگ، آرزوهای نجیب، لنی، سید مهدی

  • نسرین

هوالمحبوب

این پست برای مسابقۀ کتابخوانی نشر صاد و وبلاگ پژوهشگر نوشته شده است:

از بس این چند روز اسم این کتاب را سردر وبلاگ دوستان دیده‌ام که از صرافت نوشتن افتاده بودم، اما دیدم چون اغلب دوستان معرفی مختصری همراه با خلاصه‌ای از داستان در پست‌هایشان آورده‌اد، لازم دیدم همت به خرج داده و کمی به نقد کتاب بپردازم.
خلاصه داستان را اغلب‌تان کم و بیش خوانده‌اید:  ماجرای مبارزات مردم آذرشهر به رهبری آیت‌الله مدنی در سال‌های دهه چهل و پنجاه هجری شمسی.
شخصیت اصلی کتاب که داستان از زبان او روایت می‌شود، نوجوانی است اهل آذرشهر، نوجوانی که نه شخصیت پردازی درستی دارد و نه پیشینه‌ای از او به مخاطب ارائه می‌شود. داستان کتاب، فضایی شبیه به بازی‌های دست چندم کامپوتری دارد، انگار در یک بی‌وزنی و خلا گیر افتاده‌ای. من هیچ رنگ و بوی تبریز و آذرشهر را از کتاب نگرفتم، چرا که چیزی به اسم فضاسازی در کتاب وجود نداشت. اصلی در داستان‌نویسی وجود دارد که از همان جلسات نخست به نوقلمان آموزش داده می‌شود اینکه نگو، نشان بده. هنر نویسنده این است که اتفاق را به جای روایت صرف، به من مخاطب نشان بدهد، درد را به من بچشاند، شادی را با روج و جانم آمیخته کند، اما در این کتاب با ما فقط و فقط با روایت صرف مواجهیم، روایتی که نه فراز دارد نه فرود. روایتی خسته‌کننده و حوصله سر بر که به شکل ناشیانه‌ای سعی در قهرمان‌سازی از آیت‌الله مدنی دارد. در طول کتاب هیچ تعلیقی به چشم نمی‌خورد. نوجوان ما بزرگ می‌شود، ده سال از شروع روایت زمان سپری می‌شود، اما هیچ چیزی از این گذر ده ساله در کتاب به مخاطب عرضه نمی‌شود جز اینکه شخصت بزرگ شده و دیگر نوجوان نیست!
داستان از شروع تا پایان چه تغییراتی را از سر گذراند؟ شخصیت به چه بلوغی رسید؟ از کدام نقطه به کدام نقطه رسیدیم؟ هیچ و مطلقا هیچ. شخصیت داستانی باید کنش‌گر باشد، باید فعالیتی انجام دهد، باید آنی داشته باشد که مخاطب را به دنبال خود بکشاند، نویسنده باید مخاطبش را با فضاسازی درست، شخصیت سازی درست، تعلیق و هزار و یک شگرد دیگر، به دنبال خود بکشاند؛ اما افسوس که هیچ کدام از این اصل‌ها در این کتاب اجرا نشده‌اند.
گذشته از ایرادات اساسی به بدنۀ داستان، نکتۀ مهم دیگر ضعف ویراستاری کتاب است. جمله‌بندی‌های ناکوک، عبارت‌های آشفته، حروف ربط و اضافۀ بی‌جا، برای مخاطب اهل فن بسیار اذیت کننده است. 
نویسنده را نمی‌شناسم اما این سومین کتاب از نشر صاد بود که مطالعه می‌کردم و متاسفانه ضعف ویراستاری در هر سه کتاب به چشم می‌خورد. امیدوارم در آینده کتاب‌های بهتری از این نشر نوپا مطالعه کنم.


  • نسرین