زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام.
اینجا پر است از خنده‌ها و اشک‌های یواشکی من. پر است از حس‌ها و تجربه‌های نابی که در تن کلمه‌ها ریخته‌ام و با هر کلمه‌اش به رقص درآمده‌ام. زمزمه‌های تنهایی من مهمترین بخش دنیای مجازی من است. در اینجا بیش از هر جای دیگری به خود واقعی‌ام نزدیکم. به نسرینی که دارد تلاش می‌کند سی و سه سالگی قشنگی برای خودش بسازد.
نوشتن و ننوشتن برای من انتخابی بین مرگ و زندگی است، پس می‌نویسم.
اینجا با دلمشغولی‌های یک معلم ادبیات سر و کار دارید که از مدرسه و دغدغه‌هایش می‌نویسد، از کتاب‌، فیلم‌، تئاتر‌ و فوتبال حرف می‌زند.
نسرین از مهرماه در کسوت یک معلم رسمی در روستایی در همین حوالی مشغول تدریس است.
با آرزوهایی رنگین و قلبی سرشار از امید.
وبلاگ هنوز زنده است....


زمزمه‌دونی

کتاب‌چین

يكشنبه, ۲ آذر ۱۳۹۹، ۱۰:۱۵ ق.ظ

هوالمحبوب


رسیده بودیم به آنجا که تصویر معشوق خیالی‌مان را تجسم کنیم و با تک‌تک جزئیات بر زبان بیاوریم. چیزی که من در طی این سال‌ها از تو، توی سرم ساخته‌ام، با هیچ ادبیاتی قابل گفتن نیست، چطور می‌شود مردی را که در  عین غرور، مهربان باشد، در عین محکم و سرسخت بودن، رقیق‌القلب باشد، در عین جدیت، طناز و بذله‌گو باشد و در عین خنده‌رو بودن، عمیق و متفکر، در قالب کلمه و جمله و عبارت، به تصویر کشید؟
چشم‌هایم را بسته بودم و تو ایستاده بودی مقابلم و ریز ریز به تقلایم می‌خندیدی، تو عینیت یافته‌ تمام تصورات جوانی‌ام بودی و من مصرانه می‌خواستم برایت واژه‌ها را دست‌چین کنم.
شکل و شمایلت به جناب دارسی می‌ماند، همانقدر خوش قد و بالا و خوش لباس، با اخمی در پیشانی، با قلبی که در ظاهر سخت و محکم و در باطن نرم و عاطفی است، شوخ و اجتماعی بودنت مرا یاد رت باتلر می‌اندازد، شاید اندازه رت ابهت نداشته باشی، اندازه او ثروتمند نباشی، اما همانقدر جذابی برای من.
شبیه مرشدی وقتی سرت توی کتاب است و کاغذها را خط خطی می‌کنی تا برای من که مارگاریتای تو باشم، چیزکی بنویسی.همانقدر باوقاری که مرشد بود. دلم می‌خواست می‌توانستم جسارت مارگاریتا را داشته باشم و یک روز حوالی ظهر با بال پروازی که ندارم، تمام مرزها را پشت سر بگذارم و در یک بی‌کرانگی محض، بغلت کنم. یادم هست که گفته بودی هیچ گاه کسی جای مرا در قلبت نخواهد گرفت، حتی اگر هفت دریا و هفت کوه و هفت جنگل میان‌مان فاصله بیوفتد، حتی اگر جوانی‌مان به پیری بگراید و گرد سفیدی روی گیسوان‌مان بنشیند. شبیه گتسبی بزرگ که هیچ گاه دیزی را فراموش نکرد، همانقدر که دیزی برای گتسبی معنای اول و آخر عشق بود، من برای تو بودم. گاه یادم می‌افتد که پشت سر تو هم حرف زیاد بود، شایعه زیاد بود، اما نه مثل گتسبی به خاطر ثروت افسانه‌ای‌ات، نه به خاطر مهمانی‌های مجللی که برپا می‌کردی، به خاطر سکوت و خلوتی اطرافت بیشتر، به خاطر سری که همیشه توی لاک خودش بود، به خاطر نجابتی که هیچ گاه خدشه‌دار نشد. عشق من و تو به پیچیدگی عشق کاترین و هیثکلیف نبود، اما قشنگ بود، شیرین بود، رویایی بود و تکرار نشدنی. برای همین هم به تباهی نکشید.
عشق ما میوه ممنوعه نبود، چیزی که مادام بوواری دوبار تجربه‌اش کرد، چیزی نبود که لب طاقچه عادت از یادمان برود، چیزی نبود که یک شبه بتوان پشت پا زد و از رویش گذشت. تو برای من معنای مطلق عشقی، حتی اگر خدا نیافریده باشدت، خودم خلقت می‌کنم، به وجودت عینیت می‌بخشم و تصاحبت می‌کنم.
تو تصویر معشوق خیالی منی و تمام خیال‌های دیگر بی‌معنایند. 


دارسی: شخصیت کتاب غرور و تعصب

رت باتلر: شخصیت کتاب برباد رفته

مرشد و مارگاریتا: شخصیت‌های کتاب مرشد و مارگاریتا

گتسبی: شخصیت کتاب گتسبی بزرگ

کاترین و هیثکلیف: شخصیت‌های کتاب بلندی‌های بادگیر

مادام بوواری: شخصیت کتاب مادام بوواری


این پست چالش بلاگردون بود و به رسم عادت دیرینه بلاگستان دعوت می‌کنم از خاکستری، شباهنگ، آرزوهای نجیب، لنی، سید مهدی

  • ۹۹/۰۹/۰۲
  • نسرین

نظرات  (۱۳)

چقدر پشت شما قشنگ بود بعد الان برای ما که کلی وقته از داستان و کتاب دور شدیم دوشواریش خیلی زیاده دیگه :/

پاسخ:
شما کارتون درسته می‌تونین به حافظه رجوع کنین:)
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • تو مثل حاصل کار کمال‌الملک نقاشی

    ولی من خط‌خطی‌های کج یک آدم ناشی

     

    چه قشنگ و عاشقانه:-) جمله به جمله که می‌خوندم دچار خماری و رخوت می‌شدم:-)

    پاسخ:
    به نظرم حامد عسکری بهترین حالت عشق رو توصیف کرده برای من. عجیب دلنشینه شعرهای این بشر.

    چه خوب، خوشحالم پس:)
  • هیـ ‌‌‌ـچ
  • احسنت به شما استاد جان خودم بابت این حجم از تنوعی که توی این متن جا کردی :)

    نمی‌دونم چرا همیشه یه حس نزدیکی خاصی با هیثکلیف داشتم، در حالی که شباهتی باهاش ندارم :|

    پاسخ:
    شرمنده می‌کنین شما:)
    شاید به خاطر عشق غلیظ و بی‌شیله پیله‌اش بوده، هر چند که من مطمئنم تو تهش چیز جان رو خوشبخت می‌کردی:)

    سلام؛ خیلییی قشنگ بود. 

    پاسخ:
    سلام، مچکرم هستی جان.

    سلام و درود نسرین خانوم عزیز 

     

    شما جوونهای امروزی شاید نشناسید ک در قدیم الایام شغلی بود ب اسم چینی‌بند‌زن ک با مهارت و حوصله ای وصف نشدنی چینی‌های شکسته‌ و ترک برداشته رو بهم وصل میکرد 

    و این متن بند‌زده شده از چند داستان اونقدر چینش‌اش قشنگ و متناسب بود ک ناخودآگاه منو یاد اونها انداخت (براوو خانوم معلم نازنین) 

     

    شاد و سلامت و نویسا باشی الهی 

    پاسخ:
    سلام بر جانان بزرگوار

    چرا سنم قد می‌ده، اتفاقا خونه مام بزرگم کلی چینی بند زده بود و هنوزم یه قوری که درش بند زده شده است رو یادگاری نگه داشتیم:)
    چقدر ذوق کردم بابت این تعریف ممنونم از لطفی که بهم دارین:)

    سلامت باشین و خندان
  • کلنگ همساده
  • در زندگی ناخواسته به دنبال مرشدش بود تا این که به تیمارستان روانی رفت و مرشدش را یافت. ابلیس کمک کرد و زیر اراده پروردگار توانست دست به دست مرشدش با اسبی به پرواز در بیایید و به دیار باقی بشتابد.

    راستی که این چه کتاب عجیبیست.

    هنوز گاهی برخی پاراگراف هایش را می خوانم و غرق فکر می شوم.

    +

    امیدوارم شما هم دست در دست معشوقتان بگذارید و به یک اشاره بر فراز دنیا بچرخید و پر بگشایید به سوی خوشبختی.

    پاسخ:
    مرشد و ارگاریتا برای من کتاب عجیب غریبیه. یادمه اول بار تو همشهر یجوان اسمش رو دیدم بعدترها یکی از مصاحبه‌ها فرد مصاحبه شونده اسمش رو برد و رفت تو لیست من.
    کتابخونه برای امانت نمی‌دادش و فقط می‌تونستیم اونجا بشینیم و بخونیم.
    طول کشید تا شاغل شدم و دستم رفت تو جیب خودم و تونستم بخرمش بالاخره:)


    +چه دعای زیبایی ممنونم از اینهمه مهر:)
  • مداد کوچک
  • نسرینممممممم خوشحالم که می نویسیییی

    بسیار خوش حالم

    پاییز فصل شکار ه

    امیدوارم کتابهای خوبی شکار کنیم

    بخونیم و بخونیم .

     

    پاسخ:
    ببین کی اینجاست😍😍😍
    مینا پست قبلی بهت اشاره کردما بخونش:)

    بگم "الله الله" مفهوم منتقل میشه؟!

    پاسخ:
    منتقل میشه چه جورم منتقل میشه:)
    مرسی ازت

    چه انتخاب‌های هوشمندانه‌ای:)

    و چه خوب توی متنت نشستند، مصداق بارز آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند^_^

    و گتسبی بزرگ که تعلل می‌کنم و نمیرم سراغش... حیف...

    پاسخ:
    ممنونم:)

    جزو اون پست‌هایی بود که خودش نوشته شد من هیچ تلاشی براش نکردم.
    شب یهو جرقه زده شد تو سرم و مقدمه‌اش رو نوشتم و فردا صبحش کاملش کردم و شد این.

    گتسبی جزو کتاباییه که نظرات خیلی ضد و نقیضه درباره‌اش. من خیلی کم سن و سال بودم که خوندمش و راستش دوسش نداشتم.
    می‌خوام یه بارم الان بخونم و ببینم نظرم تغییری کرده یا نه.
  • بانوچـه ⠀
  • یه عاشقانه‌ی قشنگ بود.

    می‌گن آدم هر کی رو دوست داره با کوچکترین شباهتی که در یکی دیگه ببینه  (چه رفتاری و ظاهری چه صدا و بو... هر چی) یادش میفته.

    پاسخ:
    آره واقعا دوست داشتن این شکلیه.

    مرسی:)
  • آقاگل ‌‌
  • نوشتن متن عاشقانه به کمک این شخصیت‌های کتابی چیز عجیبی بود. کیف کردم با خوندنش. 

    :)

     

    گتسبی بزرگ من رو یاد دیکاپریو می‌اندازه. برای اینکه متأسفانه کتاب رو نخوندم. اما فیلم رو دیدم. و توی فیلم دیکاپریو نقش گتسبی رو داشت.

    پاسخ:
    اولین متن عاشقانه‌ای بود که از طرف تو بازخورد مثبت گرفت برم اسپند دود کنم برای خودم:))


    انصافا فیلمش بهتر از کتابش بود و دی‌کاپریو چقدر خوب بود:)
  • آقاگل ‌‌
  • قربان شما. فقط اسپند رو دود کن و نه دور :)))

     

    پاسخ:
    دیر گفتی دیگه دورش کردم رفت:)

    نسرین *_*

    اصلا فکر نمی‌کردم پستت تو صدای بارون حل بشه و بغض بشه بیخ گلوم :)

    خیلی خوب نوشته بودی دختر، هر چی مهر هست تقدیم به قلمت :**

     

    + منم فیلم گتسبی رو از کتابش بیشتر دوست داشتم راستش :)

    پاسخ:
    ای جانم

    قربونت برم خوشحالم خوشت اومد ازش.

    بعضی ولی مخالف این هستن که فیلم بهتر از کتابه من درکشون نمی‌کنم :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">