زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام.
اینجا پر است از خنده‌ها و اشک‌های یواشکی من. پر است از حس‌ها و تجربه‌های نابی که در تن کلمه‌ها ریخته‌ام و با هر کلمه‌اش به رقص درآمده‌ام. زمزمه‌های تنهایی من مهمترین بخش دنیای مجازی من است. در اینجا بیش از هر جای دیگری به خود واقعی‌ام نزدیکم. به نسرینی که دارد تلاش می‌کند زندگی شادی بسازد. نوشتن و ننوشتن برای من انتخابی بین مرگ و زندگی است، پس می‌نویسم. اینجا با دلمشغولی‌های یک معلم ادبیات سر و کار دارید که از مدرسه و دغدغه‌هایش می‌نویسد، از کتاب‌، فیلم‌، تئاتر‌ و فوتبال حرف می‌زند. نسرین از مهرماه 1400 در کسوت یک معلم رسمی در روستایی در همین حوالی مشغول تدریس است. با آرزوهایی رنگین و قلبی سرشار از امید.
وبلاگ هنوز زنده است....

زمزمه‌دونی

۶ مطلب در شهریور ۱۳۹۹ ثبت شده است

هوالمحبوب

توی این روزهای گره‌خورده به غم، انگار بیشتر از قبل نیاز داریم که ذره‌بین به دست، دنبال دلخوشی‌های کوچک‌مان بگردیم، دلخوشی‌هایی که انگار سوزنی در انبار غصه‌ها هستند. نیاز داریم که برای دوباره سر پا شدن، چنگ بزنیم به همین چیزهای کوچک و کم‌رمق، نیاز داریم که هر خندۀ کم‌جانی را بزرگ کنیم و بچسبانیم به پیشانی زندگی. 
من این روزها شادی را توی کوه پیدا می‌کنم، توی آن بلندی قشنگ، که صدایم را می‌اندازم توی سرم و بلند بلند داد میزنم، توی آن بلند بی‌انتها که هر بار توی یک گوشه‌ایش سرک می‌کشیم، توی آن درۀ پوشیده از نیزار، که قدم که پیش می‌گذاری، پشت سری‌ات را گم می‌کنی. کوه کنار آدم‌های اهل دل صفای دیگری دارد، هر هفته کوله به دوش و کفش به پا و عصا به دست، راهی می‌شویم تا چیز جدیدی را در مسیر پیدا کنیم.
بخش دیگری از دلخوشی‌های دلچسب این روزهای من شمایید. شما که هر کدام‌تان از یک دیارید، دلبرید،   اهل دل و با صفایید، شما که کنارتان من دیوانه و سرخوشم، کنارتان می‌خندم، گریه می‌کنم، کنارتان روزها قشنگ‌تر است، کنارتان شب‌ها جاندارترند. شما که بی‌منت رفیقید، شما که ندیدم‌تان، اما دوست‌تان دارم و در قلبم نگه‌تان می‌دارم. 


چالش رادیو بلاگی‌ها به دعوت حورای عزیزم.

به رسم همۀ چالش‌ها دعوت می‌کنم از : مریم قشنگ و لنی مهربان

+تو کل دوران بلاگری، این‌همه لینک نداده بودم که توی این یه نوشته لینک دادم:)

  • نسرین

هوالمحبوب


مدت‌هاست دارم به نبودن فکر می‌کنم. اما روم زیاده و مشتایی که یکی یکی حواله می‌شه سمتم تاب میارم. تاب میارم و عین یه بچۀ تخس و سرتق از خوردن کشیدۀ هر روزم، کیف می‌کنم، می‌خندم تا دردش رو پنهون کنم، تا بگم دیدی درد نداشت؟
پررو شدم، دیگه مشت مشت قرص نمی‌ندازم بالا که تحمل کنم، حالا بدون قرص وایسادم جلوت، تا بگم من از رو نمی‌رم. پنچرم، پر از رنگ خوردگی، صافکار به زور صاف و صوفم کرد، تهش هم نتونست بدون رنگ درم بیاره که جای جنس اصل قالبم کنه. جای تک‌تک مشتات تو سر و بدنم درد می‌کنه، همه جام کبوده، دلم هزار تیکه است. دیدی یه جاهایی از زور بی‌کسی و بی‌پناهی، می‌ری سمت کسی؟ معلومه که ندیدی، تو که بی‌نیاز عالمی. این باگ خلقت فقط تو ماهاست، یه مشت اشرف به درد نخور و تهی. 
من همه جام درد می‌کرد، دلم ظرفیتش پر شده بود، دویدم و رفتم سمت اولین جای خالی، دلمو پارک کردم، اولش سایه‌اش دلمو خنک کرد، گاهی نسیمی میومد و نمی‌ذاشت گرد و غبار زیاد موندگار بشه تو دلم، اما هیچ حواسم به تابلوی پارک ممنوع نبود رفیق.
دلم جریمه شد، بدم جریمه شد. انداختنم بیرون، افتادم توی یه سراشیبی تند، تو دندۀ خلاص بودم که یهو دستمو گرفتی. نه برای اینکه بلندم کنی، برای اینکه یادم بیاری، همیشه بدتری هم هست. من از همۀ این دنیا بدجوری زیادی‌ام رفیق. دیدی امروز چی شد؟ من سر ریز کرده بودم که حرفامو بگم، بازم زد تو خاکی. این خاکی زدن‌ها بی‌حکمت نیست، اینا نشونه است که احمق نباشم و پارک نشم جایی. 
می‌دونی بدترین درد عالم چیه؟ اینکه دل کسی که بهت پناه آورده رو بسوزونی. من دلم بدجوری سوخته رفیق. خیلی هم دنبالت گشتما، حواسمم بود به آدرسی که داده بودی، اما من هر چی عقب و جلو کردم ندیدمت. شاید توام خسته شدی و رفتی. این روزها همه از دستم خسته‌ان. حتی خودم. میشه قبل از اینکه تو سوالات رو شروع کنی من یه سوال ازت بپرسم؟ 
حتی اگه بگی نه و نمی‌شه من می‌پرسم: «وجدانا منو برای چی ساختی؟» از اینکه هر روز مشتات رو حواله کنی سمتم خوشت میاد؟ از اینکه هر روز و هر ساعت دلم داره گر می‌گیره و صدام در نمیاد کیف می‌کنی؟ تو همونی بودی که می‌گفتن رفیق من لا رفیقی؟ تو همونی که می‌گفتن رحمانیتت همۀ هستی رو پر کرده؟ اگه خدا بودن به اینه که تو هستی، من واقعا نمی‌خوامت. بمون ور دل همونایی که هر روز لای پر قو از خواب بیدارشون می‌کنی. بمون برای اونایی که برای زندگی کردن ساختی‌شون. 

+حوصله نصیحت ندارم رفقا
  • نسرین

هوالمحبوب


درد بشر امروز به زعم من، نداشتن هم‌زبان است. هم‌زبانی که لای سوتفاهم‌ها، تناقض‌ها، کج فهمی‌ها گم شده است. همیشه که آدم حوصله ندارد، کلماتش را دست‌چین کند و به گوش مخاطب برساند، همیشه که نمی‌توانی خودت را سنجاق کنی به واژه‌هایت. گاهی نیاز داری حرف بزنی بدون اینکه مجبور شوی، خودت را توضیح دهی، گاه مجبوری پناه ببری به کسی بی‌آنکه واهمۀ کلمات گرفتارت کند. کاش آدم‌ها فرصت دوستی کردن را از هم دریغ نمی‌کردند، کاش این دیواری که این طور بی‌مهابا بینمان بلند شده است، یک روز، یک جایی، فرو بریزد. من و تو، ما شویم و با دو استکان چایی، پهلو به پهلوی هم دهیم و بی‌ترس و بی‌قضاوت دوستی را دوباره از نو معنا کنیم.
اگر تنهایی این طور بین ما تنوره نمی‌کشید، اگر فریاد بی‌کسی‌هایمان گوش فلک را کر نکرده بود، اگر می‌خواندمت، اگر می‌شنیدی‌ام، کار دنیا و آدم به اینجا نمی‌کشید. ما دست به تکفیر هم زده‌ایم، گلوله‌های زبان‌مان سمت هم نشانه رفته است و این زخم تنهایی هر روز دارد بزرگتر می‌شود. این دوست داشتنی که به ما یاد داده بودند، اینقدر سخت و پیچیده نبود، ما می‌توانستیم با لقمه نانی دوستی برای خودمان دست و پا کنیم، می‌توانستیم دست‌مان را روی شانۀ دخترک مو حنایی ته حیاط بگذاریم، بخندیم و دوستی جوانه بزند، می‌توانستیم هواخواه دوستانمان باشیم، فکر می‌کردیم خندیدن و حرف زدن، قیمتی ندارد، می‌شود بی‌مهابا نثارش کرد، فکر می‌کردیم، حرف زدن، چشمۀ معرفت است، حرف که بزنی دل‌ها را به هم نزدیک می‌کنی. اما این وسط چیزی غلط بود. چیزی که قبلا تجربه‌اش نکرده بودیم. محبت برای همه ساده و خوش‌خوان نیست، گاهی برای عده‌ای پر از دست انداز است، برای یک عده، یک راه کج و معوج است که به بی‌راهه می‌کشاندشان.
خلاصه که بی‌همزبانی آتشم زد گلپونه جان....

  • نسرین

هوالمحبوب


بیشتر از خرده فرمایش‌های مدرسه و وزارت‌خونه، همکارای بله قربان‌گو منو کفری می‌کنن. کسایی که سرشون رو کردن زیر برف و اصلا متوجه نیستن که داریم استثمار می‌شیم. یه کارهایی رو از ما توقع دارن که صد در صد وظیفۀ مدیر و معاونه. اما چون همیشه چشم گفتیم و انجام دادیم، پررو شدن. 
من توی این حال و روز، حوصلۀ تولید محتوا و تهیه انیمیشن و هزار تا کوفت دیگه ندارم. حوصلۀ سر و کله زدن با اپلیکیشن‌های مختلف رو ندارم و ترجیح می‌دم یه معجزه‌ای رخ بده و عذرم رو از مدرسه بخوان. اونقدر کار سرم ریخته که رسما فلج شدم و نمی‌دونم کدوم رو انجام بدم و کدوم رو نه. هر روز سه چهار تا کتاب رو میارم میذارم جلوم که بشینم بخونم، عصر همشون ور جمع میکنم می‌ذارم تو قفسه و فردا دوباره روز از نو. نه نوشتنم میاد نه خوندن و نه هیچ کار مفید دیگه‌ای. ولی چون برای ادامۀ زندگی نیاز به پول دارم، مجبورم این لالوها هی محتوا بنویسم که لااقل  لنگ پول نباشم. از شنبه مدرسه‌ها شروع می‌شن و من اصلا نمیدونم تکلیف‌مون چیه. نمی‌دونم قراره چه اتفاقی امسال بیوفته و استرس تمام وجودم رو گرفته. کار کردن با نرم‌افزاهای جدید که هر روز بهم معرفی می‌شن، چیزی در حد کوه کندنه برام ولی می‌دونم که ناچارم یه روزی برم سراغشون و هر چه زودتر شروعش کنم برام بهتره. این وسط زدم سه‌پایه دوربینم رو که یه هفته پیش خریده بودم رو شکستم و اعصاب نداشتم صد درجه وخیم‌تر شد. اوضاع خونه هم که مثل همیشه در حالت جنگ سرده و استخوان توی گلو. واقعا اگه راهی داشتم کوله رو پر می‌کردم و می‌زدم به چاک. حس می‌کنم هشت ماه تحمل این وضعیت از توانم خارجه. کلاس نقاشی ثبت‌نام کرده بودم که حالم بهتر بشه، اما اونقدر کار همه بهتر از منه که افسردگیم چند درجه بدتر شد و دو جلسه است دیگه تکلیف نمی‌فرستم. از اینکه نشستم و همش غر میزنم و هیچ کار مفیدی ندارم که انجام بدم کفری‌ام. می‎‌دونم که بالاخره باید یه راهی پیدا کنم و خودم رو از شر این وضع خلاص کنم ولی فعلا نتونستم. حس می‌کنم کلی داد نزده دارم، کلی اشک نریخته، کلی راه نرفته، کلی کار نکرده. دلم هیجان می‌خواد، سفر می‌خواد، کافه و رستوران می‌خواد. کاش این هفت ماه همین‌جا متوقف بشه و دیگه برگردیم به زندگی عادی. واقعا شورش در اومد دیگه. دلم برای همه تنگه.
  • نسرین

هوالمحبوب


امروز تاسوعاست و من دلم پر می‌زند برای یک دل سیر گریه کردن، نه برای امام حسین، که برای خودم، من بیشتر مستحق گریه‌ام، من که هیچ کجای زندگی‌ام تحسینی به دنبال ندارد، بیشتر محتاج تسکینم. این پا در هوایی، معلق زمین و آسمان بودن، چشم به راهی کمرم را شکسته است. حرف‌ها از سکه افتاده‌اند انگار، من شبیه میرزا بنویس خسته‌ای گوشۀ این میدان نشسته‌ام به نوشتن، اما کسی محلم نمی‌گذارد، کسی نمی‌ایستاد به سلامی، علیکی. خسته‌ام، خسته و غمگین. انگار تمام خودم را جا گذاشته‌ام و اینجا بی‌هیچ دستاویزی گمم. کاش روزی گذرت به اینجا بیوفتد، کاش یک روز دست دلت را بگیری و بر این کلمات رنجور گذر کنی، دلم گرفته و با هیچ مرهمی تسکین نمی‌یابد. فقط کاش یک نفر به من می‌گفت تا کی رنج امتداد دارد؟ تا کی من بنویسم و تو بخوانی و انگار نه انگار.
درمان باش، مرهم باش، خوب باش و تمام نشو، هرگز تمام نشو. من دلم هزار پاره است، دلم برایت تنگ است و یارای سخن نیست. پنهانی و دستم به دلت نمی‌رسد. خواستم عاشقت کنم، خواستم رام محبت شوی، خواستم بخندی، من تمام زندگی دویده‌ام برای همان یک لحظه که بایستی مقابلم و آغوش بگشایی برایم. کاش روزی این هجر تمام شود که من هنوز تمام نشده‌ام. من از خرج تو شدن نمی‌ترسم، من از فدای تو شدن واهمه‌ای ندارم، ترسم از سرابی است که انتها ندارد. دستم را بگیر، تو را به صاحب این شب‌ها قسم دستم را بگیر. 

  • نسرین

هوالمحبوب


وقتی ماه دومِ سال، جای سارینا را عوض کردم، تازه فهمیدم که گوش راستش ناشنواست و وقتی املا را بغل گوش چپش می‌گویم، کلمات را درست می‌شنود و دیگر از آن فاجعه در دفتر املا خبری نیست. وقتی یگانه را زنگ‌های ورزش نشاندم رو به روی خودم و با خاک اره و نمک و کلی بازی، درس به درس فارسی را برایش تفهیم کردم، تازه فهمیدم، بچه‌های اوتیسم هم آموزش پذیرند. وقتی سارا را نشاندم ردیف اول، درسش بهتر شد. ماه چندم بود که فهمیدم مدت‌هاست پزشک برایش عینک تجویز کرده ولی او از ترس مسخره شدن استفاده نمی‌کند.
دنیز فقط زمانی درس را خوب یاد می‌گرفت که می‌آمد پای تخته، تا پا به پای هم بیت‌ها را تجزیه و تحلیل نمی‌کردیم متوجه دستور زبان نمی‌شد. آیلار باید زل می‌زد توی چشم‌های من تا درس را بفهمد. وقتی کلاس ماریا را از ششم یک به ششم دو تغییر دادیم، بحران در کلاس فروکش کرد؛ ماریای آشوبگر تبدیل شد به یک دختر نابغه و فعال که تا آخر سال عصای دستم بود. تنها کسی بود که اشکم را دیده بود، تنها کسی بود که می‌دانست کی باید بدود سمت آبدارخانه و برایم چای لیوانی بیاورد، تنها کسی بود که شانه‌هایم را حین تصحیح ورقه‌ها مشت و مال می‌داد و زنگ‌های تفریح که می‌ماندم توی کلاس، کمک حالم بود، چرا؟ چون از یک محیط تنش‌زا به یک محیط مطلوب منتقل شده بود، کنار ثنا آرامش یافته بود و توانسته بود شکوفا شود.
محدثه را تا بغل می‌کردم آرام می‌شد، هانا باید تایید مرا می‌گرفت تا کارش را ادامه دهد، هستی نیاز به هل دادن داشت تا بیوفتد روی غلتک، تکالیف عرفان را مادرش می‌نوشت و اگر من تذکر نمی‌دادم، تا آخر سال یک پسربچۀ وابسته باقی می‌ماند. دست خط معین، در سایۀ همان جایزه‌های کوچک در زنگ‌های املا بهتر شد، امیرحسین به خاطر ستاره‌های زنگ فارسی، خوش سلیقه و مرتب نوشت.
معلمی حکایت غریبی است، اگر نفس به نفس بچه‌ها نبودم کی می‌فهمیدم سما همانقدر که ریاضی را نمی‌فهمد، سرشار از استعداد هنری است؟ اگر مدرسه نبود و شیوا و نقاشی‌های قصه‌دارش دیده نمی‌شد، مادرش قبول می‌کرد که او را به هنرستان بفرست؟ چند کودک در طول سال، با اختلالات یادگیری، شناسایی می‌شوند که حتی پدر و مادرشان متوجه‌شان نبودند؟ چند مادر و پدر سال‌ها روی نقص کودکشان سرپوش گذاشته‌اند و بعد توسط یک معلم به درک و شعور و آگاهی رسیده‌اند که بهترین راه درمان است نه پنهان کاری؟ اگر معلم نفس به نفس بچه‌هایش نباشد، اگر نشستن و برخاستن و خوردن و آشامیدن بچه‌ها را نبیند، اگر انزوا طلبی را، پرخاش‌گری را، نفهمد و تشخیص ندهد، چه می‌شود؟ معلم دورۀ ابتدایی، فقط معلم نیست، مادر است، پزشک است، پرستار است، روانشناس است، درمانگر است، آموزگار بودن، تعهد داشتن، عشق داشتن، به حرف نیست. 
حالا توی این شرایط جهنمی، ما مانده‌ایم و یک گوشی و بچه‌هایی که نخواهیم دید. توی خانه، از راه دور، چطور می‌توان مشکلات را تشخیص داد؟ چطور می‌توان فهمید که کودکی گرسنه است و از زور گرسنگی درس را حالی نمی‌شود؟ چطور می‌توانم بفهمم که امروز نان روغنی توی کیفم نصیب و قسمت کیست؟ چطور بفهمم که مادران کنترل‌گر، مادران وسواسی، مادران وابسته، چه بلایی سر بچه‌ها می‌آورند؟ 
کاش یک سال مدرسه‌ها، حداقل توی مقاطع ابتدایی تعطیل شوند، یک سال عقب ماندن از تحصیل، به مراتب آسیبش کمتر از آموزش مجازی است، رها کردن کودکان در دامن اینترنت، چشم‌ها و دست‌ها و ذهن را خسته می‌کند و کارایی را به حداقل می‌رساند. کاش مسولان‌مان می‌فهمیدند که ما چه رنجی می‌کشیم دور از بچه‌ها.

  • نسرین