زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام.
اینجا پر است از خنده‌ها و اشک‌های یواشکی من. پر است از حس‌ها و تجربه‌های نابی که در تن کلمه‌ها ریخته‌ام و با هر کلمه‌اش به رقص درآمده‌ام. زمزمه‌های تنهایی من مهمترین بخش دنیای مجازی من است. در اینجا بیش از هر جای دیگری به خود واقعی‌ام نزدیکم. به نسرینی که دارد تلاش می‌کند زندگی شادی بسازد. نوشتن و ننوشتن برای من انتخابی بین مرگ و زندگی است، پس می‌نویسم. اینجا با دلمشغولی‌های یک معلم ادبیات سر و کار دارید که از مدرسه و دغدغه‌هایش می‌نویسد، از کتاب‌، فیلم‌، تئاتر‌ و فوتبال حرف می‌زند. نسرین از مهرماه 1400 در کسوت یک معلم رسمی در روستایی در همین حوالی مشغول تدریس است. با آرزوهایی رنگین و قلبی سرشار از امید.
وبلاگ هنوز زنده است....

زمزمه‌دونی

۷ مطلب در مهر ۱۴۰۰ ثبت شده است

هوالمحبوب


می‌دونم که این دورۀ نکبت نهایت تا بهمن تموم می‌شه. می‌دونم که از بهمن حالم بهتر می‌شه. می‌دونم که همه چیز موقتیه ولی من دقیقا از همین برش از زمان، بدم میاد. از این روزها و ماه‌هایی که جوونی من بود و به بدترین شکل ممکن قضا شد. 
از این برهه حساس کنونی که از اول خرداد تا همین الان کش اومده و باعث شده من هز ماه رو به زور و سختی سنجاق کنم به ماه بعدش و این وسط کلی آرزو و حسرت بمونه کنج دلم؛ بی‌نهایت شاکی‌ام. برای مسافرتی که در پیش دارم، برای مناسب‌هایی که همین چند روز آینده در پیشه، برای روزهایی که داشتم براش برنامه می‌ریختم و زندگی بدجوری طومارم رو پیچیده به هم، شاکی‌ام.
دلم می‌خواد شب که می‌خوابم صبح بدون دغدغۀ مالی چشم باز کنم و مدام به نداشته‌هام فکر نکنم و هی چشم و دلم پر و خالی نشه از حسرت‌هایی که بغل کردم. دلم می‌خواد بخندم و مدام به این فکر نکنم که اگر نشد چی؟ دلم می‌خواد اتفاقی که ماه‌هاست منتظرشم بیوفته و بعد بگم دیدی شد؟ یا نه اتفاق نیوفته و تمام تصوراتم به هم بریزه و پرونده‌اش رو برای همیشه تو سرم ببندم و بذارم تو بایگانی و بگم آخیش، تموم شد. بی‌نهایت دارم صبوری می‌کنم و دور ایستادم از زندگی و ماجراهاش. این چند روز تحمل خیلی چیزا بود. محک زدن خیلی‌ها بود. بستن و باز کردن خیلی از گره‌ها بود. این روزها من حالم خوبه ولی خوب نیست. این روزها بیشتر از هر وقت دیگه‌ای به کنده شدن فکر می‌کنم و بیشتر از هر وقت دیگه‌ای پاهام گیر زمینه. دلم می‌خواد یک بار هم که شده دنیا به کام من بچرخه و صورتم پر از شادی بشه و بالاخره مزه کنم اون چیزی رو که سال‌هاست در انتظارشم. خسته شدم از خیال و وهم و رویا. خسته شدم از حساب دو دو تا چهار تا. خسته شدم از اینکه همیشه گوشۀ رینگ ایستادم و هیچ کس، هیچ کس، هیچ کس حواسش به من نیست. خسته شدم از تنهایی زدن به دل خطر، از تنهایی جورکش بودن، از تنهایی همه کار کردن و خیر ندیدن و دست خالی شوت شدن به اون سر زمین بازی. خسته شدم و این خستگی از جنسی نیست که بشه تعریفش کرد. از جنسی نیست که بشه نوشتنش، از جنسی نیست که بشه نشونش داد. خستگی من خستگی یه حسرت هزار ساله است، یه نشدن پی در پی و یه آرزوی محاله. خستگی من نشات گرفته از یه زندگی بی‌ثبات و یه شخصیت سست عنصره که نتونسته توی این سی و اندی سال، جوری خودش رو جمع و جور کنه که هی نخوره تو دیوار. می‌دونی مغزم داره منفجر می‌شه. حس می‌کنم فقط زنده‌ام و زندگی نمی‌کنم. حس می‌کنم خیلی وقته نیازی به چیزی نداشتم. حس می‌کنم زندگی نباتی یعنی همین. حس می‌کنم به شدت خیانت کردم به خودم. حس می‌کنم خنجری برداشتم و مدام دارم توی زخم‌هام حرکتش می‌دم. حس می‌کنم هر قطره خونی که از پیکر من بچکه، مسببش خودمم. خودمم که نتونستم هزار سال به خودم و احساساتم افسار بزنم که بی‌راهه نرن. که قانع باشن به این مختصات، به این تنهایی، به این بخور و نمیری، به این چیزی که دارن. احساساتم بدجوری هرز شدن. بدجوری آچارکشی لازمم. بدجوری باید از اول شروع کنم. دنیای جدید، بدون آدم‌های جدید، بدون هیچ رابطۀ جدیدی بدون هیچ کلامی که از سلام فراتر بره. یه سکوت ممتد که دفن کنه همۀ حس‌هایی که دارن به غلیان میان. دفن کنه و به رخ بکشه این تنهایی محتوم رو و قانعم کنه که این سرنوشت منه و باید بپذیرمش. قانعم کنه که قرار نیست معجزه‌ای رخ بده و هیچ چیز در چند روز آینده تغییر نمی‌کنه. همون طور که در چند روز گذشته نکرده. قانعم کنه که انتظار هیچ چیزی رو نکشم. انتظار پیرم کرد. برای هر چیزی که نوید یه نور امید بود، برای هر چیزی که ثابت میکرد مهمم، برای هر چیزی که نشون می‌داد دوست داشتن می‌تونه اتفاق بیوفته حتی اگر به زبان نیاد. می‌تونه نوشته بشه، می‌تونه قلبم رو آروم کنه. 
دارم فکر می‌کنم سفر آتی رو نرم و بذارم زندگی همین جور غرقم کنه و فراموشی از سر و کولم بالا بره و این بغضی که جا خوش کرده بیخ گلوم تبدیل به زخم بشه و یادم بیاره که هی امید نبندم به خاطره‌ها، به آدم‌ها به سرنوشت.
باید باور کنم که چند روز آینده حکم مرگ و زندگی رو نداره اون چند روزم یه چند روز عادی هستن، مثل بقیۀ 365 روز سال. من زیادی خوش‌باورم به بهبود.

  • نسرین
هوالمحبوب
راستش را بخواهید از چهارشنبه چند بار پنل را باز کرده‌ام که خاطرات هفتۀ سوم را بنویسم ولی حتی جان تایید کامنت‌های پست قبل را هم نداشتم. حالا هم به ضرب گلوله خودم را نشانده‌ام شت سیستم تا چند خطی بنویسم صرفا جهت مبارزه با فراموشی.
قبل‌تر از این، در مدرسۀ الف، گروه‌های الف و ب تعیین کرده بودیم و هر روز دو ساعت گروه یک و دو ساعت گروه دو، در مدرسه حاضر می‌شد. سخت بود تکرار دوبارۀ درس‌ها ولی برای من که عادت داشتم، سخت نمی‌گذشت. ولی از اول این هفته قرار شد، گروه الف، روزهای زوج و گروه ب، روزهای فرد حاضر شوند.
راستش را بخواهید به هیچ کاری نمی‌رسم. درسی را که تحویل داده‌ام نمی‌توانم تحویل بگیرم. یادم می‌رود چه چیزی را به گروه الف گفته بودم و چه چیزی را به گروه ب. یکهو ده روز فاصله می‌افتد بین آمدن گروه الف و ب و من کلافه و گیج، خودم را مرور می‌کنم که باید امروز چه گلی به سر بگیرم. معاون و مدیر هم برای راحتی حال خودشان، قبول نمی‌کنند که به همان روال قبل برگردیم و گویا تا اواسط آبان همین بساط را باید تحمل کنیم. 
باقی ساعت‌های درسی را باید در شاد مشغول باشیم و من چقدر متنفرم از وقت نشناسی شاگردهایی که ارث پدرشان را از معلم طلبکارند!
می‌دانید آنقدر پر از انگیزه و شور و شوق راهی کلاس می‌شم که حد ندارد. اما بچه‌ها عجیب درس نخوان و بی‌خیالند. گویا دو سال مجازی پاک هر چه رشته بودیم پنبه کرده است. تدریسم به زبان ترکی و فارسی است و هی به جای جلو رفتن عقب‌گرد می‌کنم. بچه‌ها انبان‌شان بدجوری تهی است و من گیج و کلافه‌ام که چطور و از کجا شروع کنم که بهتر نتیجه بگیرم. باز کلاس هفتمی‌ها را میشود هندل کرد. ولی مگر می‌شود کلاس نهمی باشی و ابدا هیچ از ادبیات بارت نباشد؟
راستش وسط کلاس هفتم زدم زیرگریه. اما گریه از سر شوق.
قصه این بود که هفتم‌ها آزمون آغازین‌شون رو بدجوری خراب کرده بودن. یعنی چند نفر صفر و یک هم داشتیم حتی. آزمون آغازین، در هفته اول مهر از مباحث سال قبل گرفته می‌شه تا معلم دستش بیاد شاگرداش چه سطحی دارن و بر اساس اون تدریس خودشو برنامه‌ریزی کنه.
توی ارزشیابی هم نمرات آغازین دخیل نیستن. خلاصه که شاگردا شروع کردن به توجیه که بلد نبودیم، مجازی بودیم، نگفته بودن و...
خیلی عصبانی بودم اون لحظه ولی خب حق با اونا بود. خلاصه یکم به اونایی که ورقه رو سفید داده بودن توپیدم که لااقل شانسی می‌زدین یکی رو(تستی بود) تا اوضاع رو اینجوری دیدم فکر کردم بررسی سوالات همین آزمون بهتره تا تدریس جدید. تک به تک سوالات رو با توضیح مفصل کار کردم باهاشون و دست آخر رسیدم به دستور زبان.
در کمال تعجب دیدم هیچ کدوم از ۲۳ نفر فعل رو نمی‌شناسن! یعنی هر کلمه‌ای به ذهنشون میاد به عنوان فعل جمله بهم قالب می‌کنن.
اونجا بود که فهمیدم هیچ کدوم از شش معلم محترم ابتدایی این طفلیا، متوجه نشده که اینا فعل نمی‌دونن چیه! کسی که فعل رو نشناسه طبعا باقی مباحثم جا نمیوفته براش. بعد من شروع کردم با حرکات نمایشی باهاشون فعل رو تمرین کردن. پریدم، نشستم، راه رفتم، خندیدم، گریه کردم، خوندم و...
تا اینکه بالاخره رسیدیم به تمرین. درس دوم رو باز کردم و گفتم بخونید و فعل‌هاشو بلند بلند بگین. اغلب‌شون باز غلط گفتن. فهمیدم هنوز جا نیوفتاده.
رفتم سر مصدر، بن ماضی و مضارع. از زندگی‌شون مثال زدم از زمان گفتم و... گلوم خشک شده بود. از صبح بی‌وقفه درس داده بودم و چایی نخورده بودم.
بعد که برگشتیم سر درس، این بار همشون فعل‌ها رو درست تشخیص دادن و من ایستاده بودم وسط کلاس و اشکام می‌چکید.
این باشکوه‌ترین لحظه زندگی هر معلمیه. لحظه به ثمر نشستن. وقتی ازشون خواستم فعل امر بسازن اینجوری جا انداختم که تصور کنین ملکه‌اید و باید به زیر دستاتون دستور بدین. مرحله رو طی کردیم و رسیدیم به اونجا که باید از فعل‌های امرشون، بن مضارع می‌ساختن. دستم رو گرفتم جلوی زهرا و نوشتم برو. اگر ب از اولش حذف بشه چی می‌مونه؟ اینجوری شد که جا افتاد براش. معلم باید از همه چیز برای پیش بردن تدریسش استفاده کنه. این یعنی بهانه نیاری اگر امکانات نداری، بهانه نیاری اگر تو روستایی، اگر محرومیت از سر و کولت بالا می‌ره.
خبر جالب دیگه اینکه یکی از بچه‌های مدرسه روستای الف، با اسب میاد مدرسه و من سراپا قلب میشم و نگاهش می‌شم.
فعلا همینا. 
  • نسرین
هوالمحبوب

تا حالا شده جلوی دوربین مدار بستۀ فروشگاهی جایی برقصید یا روسری‌تان را در بیاورید و بعد متوجه دوربین شوید؟
تا حالا شده جلوی در یک خانه، که شیشه‌اش آینه‌ای است خودتان را صاف و صوف کنید و یکهو در باز شود؟
تا حالا شده چپ و راست‌تان را وسط خیابان گم کنید و با سر شیرجه بزنید وسط ماشین‌ها؟
تا حالا توی فروشگاهی که می‌دانید دوربین دارد، حس شوخ‌طبعی‌تان گل کند که ادای دزدی در بیاورید و فروشنده را به هول و هراس بیندازید؟
تا حالا وسط کلاس درس توی مدرسه یا دانشگاه زده‌اید زیر رقص؟
تا حالا موقع آواز خواندن‌تان معلم یا استادتان مچ‌تان را گرفته؟
تا حالا وسط کلاس عرفان نشسته‌اید به ذکر گفتن و تسبیح گرداندن تا صدای استاد را نشنوید و بعد لو رفته باشید؟
تا حالا از وسط اتوبان از لا به لای ماشین سنگین‌های گنده پریده‌اید آن سمتی؟
تا حالا شده وسط خیابان کسی از دور لبخند زنان نزدیک‌تان شود و شما لبخند بزنید و آماده شوید که خوش و بشی داشته باشید ولی نزدیک که شود برود سمت دیگری؟
تا حالا توهم زده‌اید که فلانی عاشقم است و بعد مشخص شود که عاشق بغل دستی‌تان بوده و کل مدت شما اشتباه می‌زدید؟
تا حالا جلوی در واحد رو به رویی شلوارتان را بالا کشیده‌اید که یکهو درش باز شود و با مرد همسایه شاخ به شاخ شوید؟
تا حالا موقع آرایش کردن در یک مکان عمومی سوتی داده‌اید؟
تا حالا با لباس خانگی در معرض مرد غریبه حاضر شده‌اید که ندادید چه گلی به سرتان بگیرید؟
تا حالا پیام کسی را حین فوروارد برای خودش فرستاده‌اید؟
تا حالا استادتان را با همکلاسی‌تان اشتباه گرفته‌اید؟
  • نسرین

هوالمحبوب


راستش آنقدرها به خودم مطمئن نیستم و نمی‌دانم تا کجا می‌توانم سر وعدۀ پست‌های معلمانه بمانم یا نه. شاید هفته‌های اول تنم داغ است و کیفورم و نوشتن برایم سحر‌انگیز است اما قول نمی‌دهم همیشه بر این منوال بمانم! 
القصه رسیده‌ایم به پایان هفتۀ دوم و حکایت سه روز کاری. شنبه را در روستای اول شروع کردیم. مدرسه‌ای که پرجمعیت‌تر است و شاگردان مدرسه شیفت‌بندی شده‌اند و گروه اول از هفت و نیم تا ده و نیم می‌آیند و گروه دوم از ده و نیم تا  یک.
شعر ستایش را برای هر سه کلاس تدریس کردم و کمی تا قسمتی وارد بحث دستور زبان شدم. شاگردان این مدرسه وضع درسی‌شان به مراتب بهتر است. مخصوصا نهمی‌ها و هشتمی‌ها که در بحث‌ها مشارکت می‌کنند و دستت را توی پوست گردو نمی‌گذارند.
من از آن معلم‌هایی هستم که دوست دارم مدام بازخورد بگیرم. یعنی کلاس آرام و بی سر و صدا کفری‌ام می‌کند. دوست دارم با هم بحث کنیم، شعر بخوانیم و همگی با هم کلاس را پیش ببریم. توی کلاس نهم در شعر ستایش که رسیدیم به بیت «فروزندۀ ماه و ناهید و مهر» نقبی زدم به اسطوره‌ها و ماجرای هاروت و ماروت و عروج ناهید به آسمان‌ها را برایشان نقل کردم. چشم‌هایشان برق می‌زد موقع گوش دادن به قصه و شبیه آن بود که تا کنون هیچ کس برایشان قصه تعریف نکرده. 
کمی هم آخر کلاس دربارۀ «صمد بهرنگی» و «ماهی سیاه کوچولو» حرف زدیم و مقدمه‌ای شد برای کلاس‌های کتاب‌خوانی‌مان.
توی کلاس هشتم هم کمی دستور کار کردیم و شعر ستایش را تمام کردیم و میان بهت و حیرت من، اذعان کردند که خیلی از مطالبی که به طور پیش‌فرض باید بلدشان باشند، نخوانده‌اند و انبان‌شان تهی است! اینجا بود که لعنت فرستادم برا کرونا و آموزش مجازی و همکاران بی‌معرفت توامان!
کلاس هفتمی‌ها پنج نفرشان آماده و سرحال آمده بودند و مدام پیش از من معانی را نقل می‌کردند. راستش کیفم کوک شد و نمرۀ مثبت فعالیت‌شان را ثبت کردم. تا باشد از این خبرها باشد. چیزی که در این میان روی مخم می‌رود زنگ نماز است! آن هم در شرایطی که تایم کلاس‌ها رسیده به 45 دقیقه! طبعا ساعت یک هم تعطیل می‌شویم و هر کس به راحتی می‌تواند نماز اول وقتش را توی خانه‌شان بخواند!
آخ نگفتم از کتابخانۀ پر و پیمان این روستا و کتاب‌های خوبی که جمع‌آوری شده است. چه رمان‌هایی، چه فرهنگ‌هایی. ذوق بود که از چشم‌هایم چکه می‌کرد:)
روز دوشنبه در روستای دوم روزم را آغاز کردم. اینجا محروم‌تر از روستای قبلی است و راستش را بخواهید اینجا را دوست‌تر دارم. مدیرش بسیار اهل دل است و شاگردانش کم تعداد و مهربان! کلاس هشتم اینجا را بیشتر دوست دارم و کلی توی کلاس‌شان خوش می‌گذرد.
دوشنبه یکی از کلاس دومی‌ها لج کرده بود و سر کلاسش نمی‌رفت. آمده بود کلاس هشتم و ور دل دختردایی‌اش نشسته بود. کمی که سر به سرش گذاشتم، گفتم علی یک ورق کاغذ در بیاور و برایم یک نقاشی بکش. اگر نقاشی‌ات رو خوب بکشی، چهارشنبه یک جایزه پیش من داری. توی گوشش هم گفتم اسمم نسرین است، اگر بخواهی می‌توانیم دوستان خوبی شویم:)
نقاشی قشنگی هم کشید و قول معلم شاگردی داد که چهارشنبه جایزه‌اش را که گرفت برود سر کلاسش. چقدر توی این کلاس خندیدیم. چقدر کلاس خوبی بود و چقدر خوش گذشت:)

یکی از کلاس‌ نهمی‌ها از زبان من به معلم مطالعات‌شان گفته که فلانی به من می‌گوید تنبلی! همین که همکارم این جمله را گفت و در پی‌اش نصیحت‌طور ادامه داد که چنین کن و چنان کن، شوکه بودم. توی این همه سالی که معلم بوده‌ام، عصبانی هم که شده‌ام، داد هم که کشیده‌ام، کلمه‌ای ناسزا و بی‌ربط از دهانم خارج نشده!
حالا نمی‌دانم آن دختر کلاس نهمی روی چه حسابی بعد از درس جواب ندادنش و قول دادنش به من، چنین حرفی را به همکارم زده! بیشتر از این شوکه شدم که توی همان کلاس که دو تا شاگرد بیشتر نداریم، زنگ قبلش کلی تشویق‌شان کرده بودم. 
روز چهارشنبه جایزۀ علی را دادم و او رفت سر کلاسش. زنگ بعدی معلم‌شان با خوشحالی آمد که علی اینقدر خوب درس می‌خواند که ریاضی‌هایش را قبل از همه تمام می‌کند و به بقیه هم کمک می‌کند:) حالا دیگر دوست شده‌ایم و گاهی وسط کلاس می‌آید به من سلام می‌دهد:)
مدیرمان دوشنبه گفته بود لباس‌های رنگی و شاد بپوشید، از دید من هیچ عیبی ندارد. و امروز من با مانتو  و مقنعۀ صورتی و یاسی راهی کلاس شده بودم. روز خوبی بود و حالا حالم بهتر است نسبت به دیروز کذایی.
یکی از اتفاق‌های جالب برای من توی سرویس پای صحبت همکاران دیگر نشستن است. مخصوصا مدیرمان که خیلی زن دوست‌داشتنی‌ای است. امروز خاطرۀ ازدواج نافرجامش را می‌گفت و طلاق و داستان‌هایش را. حس می‌کنم قرار است دوستش داشته باشم.
نکتۀ رو اعصاب دیگر، این است که تو هیچ پیش‌فرضی نسبت به آموخته‌های شاگردانت نداری و پیدا کردن نقطۀ شروع تدریس کمی دشوار است. امروز داشتم قالب‌های شعری را برای کلاس هفتمی‌ها تدریس می‌کردم(هر سال در کلاس پنجم تدریس می‌‌‌شد!) در حالی که قالب‌های شعری در کتاب‌های پنجم و ششم آمده و قاعدتا باید معلم‌شان تدریس می‌کرد. اما در کمال تعجب بچه‌های کلاس هفتمی حتی معنای مصراع، بیت و قافیه و ردیف را هم نمی‌دانستند. حالا نمی‌دانم که معلم چطور جادو کرده و قالب مثنوی را یادشان داده بدون اینکه به خودش زحمت بدهد مباحث ابتدایی را تدریس کند.
الخیر فی ماوقع. من انتخاب شده‌ام تا ادبیات را خوب تدریس کنم و این رسالت امسال من است.

  • نسرین

هوالمحبوب


بدجوری دلتنگم آقای محبوب. اصلا پاییز را گذاشته‌اند برای دلتنگی. فکر می‌کردم آنقدر قدرت دارم که جذبت کنم. ولی حالا می‌بینم نه. من سپر انداخته‌ام. خسته شدم از وعده‌های پوچ دادن به دلم و هی فال حافظ گرفتن و چک کردن تقویم و زل زدن به ترک دیوار و فکر و خیال و فکر و خیال و فکر و خیال.
بس است دیگر. چقدر من بخواهمت؟ چقدر من بنویسم برایت؟ چقدر من دلبری کنم برایت؟ پس سهم من چه می‌شود این وسط؟ پس تو چرا نیستی؟ چرا نمی‌بینی چقدر دلتنگم؟ چرا بلد نیستی سراغم را بگیری؟ نگو نمی‌بینی‌ام. نگو که باور نمی‌کنم. من همه جا رد حضورم را گسترده‌ام. نمی‌شود که ندیده باشی. خسته‌ام برای یک نفس در آغوش کشیدنت. فکر می‌کنم اگر بودی زندگی لبخند کشداری می‌شد که همیشه انتظارش را می‌کشیدم. از تنهایی خوشبخت بودن خسته شده‌ام عزیزدلم. دلم می‌خواهد دستت را بگیرم و با تو غرق خوشبختی شوم. چقدر بنویسم و بخواهمت و تو انگار نه انگار؟ بیا و بگذار باور کنم دوست داشتن قدرت جادویی دارد. بگذار یک بار هم زندگی به کام من شود. بگذار یک بار هم من آنی باشم که طعم خواستنی بودن را می‌چشد. از خواستنت خسته‌ام. تمام تنم درد می‌کند. از خواستنی که به رسیدن منتهی نمی‌شود. کاش می‌شد فراموش کرد. کاش می‌شد نادیده گرفت و زندگی کرد و خندید. ولی چطور می‌شود انکار کرد؟ تو تجسم عینی زندگی هستی و من خودخواهانه عاشقم. کاش بخوانی‌ام به خودت، به آغوشت، به زندگی‌ات. 

  • نسرین

هوالمحبوب


هفته اول خلاصه شده بود در سه روز. شنبه، سه‌شنبه و چهارشنبه. موظفی هر دبیر در هفته 24 ساعت است که شامل چهار روز تدریس می‌شود. یعنی علاوه بر پنجشنبه، یک روز در طول هفته هم بیکاریم. روز بیکاری من چهارشنبه بود که بنا به درخواست اداره، تغییر یافت و به یکشنبه موکول شد. شکمم را صابون زده بودم که سه روز آخر هفته را مسافرت بروم و خب با این تغییر ایجاد شده همه چیز خراب شد. ناامید نیستم و مطمئنم حتما حکمتی داشته و امیدوارم برای مسافرتی که سال‌هاست چشم به راهش هستم، یک شرایط بهتری فراهم شود. 

روز اول، روستای اول
شنبه روز بازگشایی مدرسه بود و من راس ساعت 7:30 در مدرسه حضور داشتم. برای خودم عجیب بود. مدرسه‌ای روستایی، که قاعدتا زمان زیادی باید صرف رسیدن بهش بکنم، حتی زودتر از مدرسه شهری، مسیرش طی می‌شود. خدا را شاکرم بابت حل شدن مشکل سرویس و راننده خوبی که گیرمان آمده.
اینجا ساعت 7:45 شروع کلاس‌هاست. بنابراین سرویس اول مرا پیاده می‌کند و بعد بقیه را می‌برد روستای بغلی. ساعت کاری در آن روستا نیم ساعت دیرتر شروع می‌شود. در این مدرسه بچه‌ها تعدادشان زیاد است و برای همین گروه‌‌بندی کرده‌ایم و دو ساعت و نیم هر گروه از بچه‌ها در مدرسه حاضر می‌شوند. تجربۀ جذابی است. اینکه بعد یک سال و اندی دوری، دوباره با حضور بچه‌ها تدریس می‌کنم. روز اول اینجا فقط با پایۀ نهم کلاس رفتم و کلی صحبت کردیم، بیشتر تایم‌مان صرف جشن بازگشایی و اینها شد.

روز دوم، روستای اول

امروز آزمون آغازین گرفتم. بگذریم از هفتمی‌هایی که زدند زیر گریه که ما هیچی نخوانده‌ایم و چیزی بارمان نیست. دلم برایشان می‌سوزد که سال‌ها با استرس نمره و امتحان دست و پنجه نرم کرده‌اند و حالا هم که آمده‌اند دبیرستان باز همان تفکر پوسیده همراه‌شان است. آرام‌شان کردم و گفتم آزمون آغازین برای معلم است نه شما. من می‌خواهم بدانم که تدریسم را از چه نقطه‌ای شروع کنم. پس نیازی نیست شما مضطرب شوید. اما باز هم چند نفری‌شان تا آخر کلاس نفس نفس می‌زدند و فین‌فین می‌کردند! هشتمی‌ها و نهمی‌ها باز بهتر کنار آمدند. خدا رو شکر دو تا کلاس عاقل دارم. هفتمی‌ها هم از آبان سر به راه می‌شوند. البته اگر قضیۀ با مداد بنویسیم یا با خودکار حل شود من خوشحال‌تر خواهم بود!

روز سوم، روستای دوم

اینجا روز اول تدریسم را چهارشنبه تجربه کردم. تعداد شاگردهای این مدرسه کم است. نهمی‌ها دو تا بیشتر نیستند چون بقیه شوهر کرده‌اند! وسط کلاس نهم میز جلسه گذاشته‌اند و شده اتاق معلمان. یعنی یکهو وسط کلاسی و در باز می‌شود و معلم عربی می‌آید تو که زنگ تفریح است. اصلا یه وعضی:) 
روز قبل در آن یکی روستا با معضل چایی دست به گریبان بودم و لاجرم امروز را با فلاسک رفتم مدرسه و همکاران هم استقبال کردند:) تدریس شعر ستایش را در هر سه کلاس شروع کردم و آخ که چه کیفی کردم از بلند بلند شعر خواندن و راه رفتن لا به لای بچه‌ها و سر به سر گذاشتن و شوخی کردن باهاشان.
به شدت امیدوارم روزهای خوشی داشته باشیم کنار هم.
کتاب‌های مدرسه کم‌کم دارد جور می‌شود و خوشحالم که از شنبه شروع می‌کنم به ساختن کتابخانه و با کلی کتاب راهی مدرسه می‌شوم.
همکارم گفت تبریزی هستی؟ گفتم آره. گفت شبیه تبریزی‌ها نیستی ولی. گفتم مگه تبریزی‌ها چطوری‌ان؟ گفت معمولا مغرورن و یه نگاه از بالا به پایین دارن به ماها. تو خیلی خاکی و صمیمی به نظر می‌رسی:)
اون یکی همکارمم گفت احساس غربت نکنیا، ما اینجا هممون هواتو داریم.
جالبه که بهتون بگم، فلاسک و ظرف قندم رو توی دو تا مدرسه مختلف جا گذاشتم؛ همینقدر حواس پرت!

  • نسرین

هوالمحبوب


به رسم همۀ پاییزها دوست دارم دوباره بنویسم از شوقی که زیر پوستم دویده. این نوشتن‌ها تکریم پاییز نیست که سعید دوست نداشته باشد، این نوشته‌ها تکریم عشقی است که هشت سال است در من ریشه دوانده. دوست داشتنی که قلبم را جا کن می‌کند. شرابی که مستم می‌کند بی آنکه نوشیده باشمش. 
من دلم برای قدم زدن در ساحت کلاس تنگ است. دلم برای نفس کشیدن عطر مدرسه تنگ است. دلم برای دیدن روی ماه دخترکانم تنگ است. آخ که چقدر خوشبختم که فردا بعد از سال‌ها دوری دوباره خواهم دیدشان. درست است که جغرافیایم عوض شده، درست است که دلتنگی برای یاران قدیمی قلبم را به درد می‌آورد، درست است که راه دور است و سخت است، اما فردا به عشق دیدن روی ماه دخترانم صبح زود از خواب برخواهم خواست. کوله بر دوش راه خواهم افتاد و اول صبح سلام خواهم داد و قلبم از عطر حضورشان لبریز خواهد شد.
آخ که چه کیفی دارد پاییز را با مدرسه شروع کردن. نخندید، شما که نمی‌دانید معلم بودن چه کیفی دارد، نخندید اگر کسی برای اول مهرشان لحظه شماری می‌کند و بی‌صبرانه منظر رسیدن فرداست. معلم که باشی پاییزت را جور دیگری شروع می‌کنی. با اتو کردن لباس‌هایت، آماده کردن کتاب‌هایت، با چک کردن لیست شاگردانت. پر کردن جامدادی از خودکار و مداد و واکس زدن کفش‌ها. 
چقدر ذوق دارم که فردا سوار سرویس آقای شین بشوم و تمام طول چاده را آهنگ پلی کنم و کیف کنم از جایگاهی که بالاخره به دستش آوردم. با چنگ و دندان به دستش آوردم. من قرار است دست کم ده سال توی این روستاها معلمی کنم.
  • نسرین