زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام.
اینجا پر است از خنده‌ها و اشک‌های یواشکی من. پر است از حس‌ها و تجربه‌های نابی که در تن کلمه‌ها ریخته‌ام و با هر کلمه‌اش به رقص درآمده‌ام. زمزمه‌های تنهایی من مهمترین بخش دنیای مجازی من است. در اینجا بیش از هر جای دیگری به خود واقعی‌ام نزدیکم. به نسرینی که دارد تلاش می‌کند سی و سه سالگی قشنگی برای خودش بسازد.
نوشتن و ننوشتن برای من انتخابی بین مرگ و زندگی است، پس می‌نویسم چون قرار نیست زنده بمانم.
اینجا با دلمشغولی‌های یک معلم ادبیات سر و کار دارید که از مدرسه و دغدغه‌هایش می‌نویسد، از کتاب‌، فیلم‌، تئاتر‌ و فوتبال حرف می‌زند.


زمزمه‌دونی

من عاشق شدم-قسمت اول

يكشنبه, ۳۰ خرداد ۱۴۰۰، ۱۰:۰۰ ق.ظ

هوالمحبوب


اولین باری که عاشق شدم هفده سالم بود. یعنی بخوام دقیقش رو بگم شونزده سال و هشت ماه و سه روزه بودم که برای اولین بار علی رو دیدم. علی به نظرم قد بلندترین، خوش لباس‌ترین و خوش تیپ‌ترین پسری بود که می‌شد تصورش کرد. 
کی فکرش رو می‌کرد توی اون زمستون یخ‌بندان تبریز، با اونهمه برفی که باریده، با پوتین‌هایی که کفِش سوراخ شده و آب تا فیها خالدونم رسوخ کرده، من عاشق بشم؟ اونم برای اولین بار؟ 

اون سال‌ها مدرسه‌ها مثل الان سر هر برف الکی‌ای تعطیل نمی‌شد. ما بچه‌های دهه شصت بسیار مقاومت بالایی در برابر حوادث مترقبه و غیر مترقبه داشتیم. ما با برفی که تا زانومون می‌رسید، هیچ دشواری‌ای نداشتیم. با سُر خوردن و گل و شلی شدن هم. حتی با دست‌ها و پاهایی که از سرما کبود می‌شدن هم.

اون سال‌ها روال مدرسه رفتن من این شکلی بود که هفت صبح از خونه می‌زدم بیرون، پنج بار توی کوچه و خیابون زمین می‌خوردم و تهش هفت و بیست دقیقه خودمو می‌رسوندم مدرسه و ده دقیقه وقت داشتم تا یخمو آب کنم. اول پوتینای خیس آبم رو در میاوردم و پاهامو می‌چسبوندم به سوفاژ زهوار در رفتۀ کلاس و دستامو می‌ذاشتم زیر باسنم چون معتقد بودم گرم‌ترین نقطۀ بدنه. اینجوری فرصت داشتم تا قبل از اومدن معلما، به دمای نرمال برسم.

اون روزی که علی رو برای اولین بار دیدم نوزده بهمن بود. یه صبح چهارشنبۀ خیلی زیبا که من قرار بود توش پنج بار سر بخورم و دوباره و خستگی‌ناپذیر طور بلند بشم و برسم مدرسه. اما هیچ فکرش رو نمی‌کردم که آخرین سُری که می‌خورم درست جلوی پای علی باشه. 
علی اون روز صبح مثل همیشه وایساده بود کنار خیابون منتظر تاکسی تا برسه به دانشگاه‌شون. وقتی رسیدم کنارش و پوتین‌های لعنتی‌ام دوباره حس اسکیت بودن بهشون دست داد و من دو تا دستامو باز کردم که مثلا تعادلم رو حفظ کنم، دست چپم ناخودآگاه حوالۀ دماغ علی شد. نمی‌دونم چطوری و به چه شکل ولی  اولین دیدار عاشقانۀ ما درست در این لحظه شکل گرفت که من دمر روی زمین بودم و علی با دماغ قرمزش داشت کیفش رو می‌تکون تا برفاش بریزه و در عین حال حواسش بود که به من بی‌محلی کنه!

من دقیقا ساعت 7:17 دقیقه عاشق شدم و فقط سه دقیقه وقت داشتم که خودم رو به یک نقطۀ گرم برسونم تا بتونم این حادثه رو تحلیل کنم. ولی در کمال تعجب اون روز توی اون سه دقیقه دیگه سردم نبود. مدام به اون جوان خوش‌پوشِ مودبِ کیف به دستی که کنار خیابون ازم مشت خورده بود فکر می‌کردم و اقصی نقاط بدنم شروع به داغ شدن می‌کرد.

اون روز تا مدرسه به علی فکر کردم، در طول ساعت‌های کلاس به علی فکر کردم، تو مسیر مدرسه تا خونه هم به علی فکر کردم. اما وقتی رسیدم خونه دیگه به علی فکر نکردم. نه اینکه نخوام، نه. شدنی نبود. تو خونۀ ما فکر کردن به هر نوع علی‌ای ممنوع بود. لکن من عاشق شده بودم و باید فضایی برای خودم دست و پا می‌کردم که راحت‌تر بتونم به عشقم فکر کنم. عشقی که معلوم نبود که آیا دوباره خواهم دیدش یا خیر...



ادامه دارد....

  • ۰۰/۰۳/۳۰
  • نسرین

من و داستان هایم

نظرات  (۱۵)

آخییی 😍😍😍

کاملا برام قابل درکه؛ هم فضای زمستون و برف و مدرسه رفتن هم اون احساسات لطیف ❤❤❤

پاسخ:
:)

بی صبرانه منتظر بقیه داستانم :)

پاسخ:
امیدوارم ناامیدتون نکنم:)

توو نوشتن و به تبع اون توو وبلاگت خیلی شجاعی. ..

پاسخ:
مرسی عزیزم.
البته این داستانه و خیلی شجاعت خاصی لازم نداره نوشتنش:))

سلام :)

خیلی عالی نوشتی کاملا ملموس و درک کردنی 🌹

پاسخ:
سلام.
ممنونم زنده باشید:)

آخی...

چقدر ملموس و قشنگ🥰🥰🥰

بشدددت منتظر ادامه ش ام😋

پاسخ:
لطف دارین:)
🤗🤗🤗🤗
  • بهارنارنج :)
  • 😍چه بیان لطیف و دلبری

    پاسخ:
    مرسی مرسی🤗
  • دُردانه ‌‌
  • بی‌صبرانه منتظر ادامه‌شم :))

    پاسخ:
    مرسی:)

    یه سوال😊

    این داستان واقعیه یا خیالی؟

    پاسخ:
    فقط می‌تونم بگم من اولین و آخرین باری که عاشق شدم 25 سالم بود:)
    ولی الهام گرفته از واقعیته بیشتر بخش‌هاش.

    بخاری‌های بزرگ کلاس مدرسه و انگشت‌های دست و پای یخ زده تو روزای برفی با چاشنی اولین تجربه‌های عمیق احساسی...

    پاسخ:
    دیگه دبیرستانی که شدیم بخاری نبود، سوفاژ دار شده بودیم:))
    چه زنگ تفریح‌هایی داشتیم برای تحلیل مسائل عاطفی:)
  • نرگس بیانستان
  • نسرین :) 

    نسرین قشنگ :) 

    چقدر خوب نوشتی. با تک تک کلمات همراهمون کردی. 

     

    علاوه بر قلم لطیف و دخترونه و جذابی که داری، چیزی که من ازش خوشم اومد این بود که داستان کاملا بی تعارف بود. اونجایی که میگه ""دستام رو گذاشتم زیر باسنم چون معتقدم گرمترین جای بدنه"" رو من شخصا جسارت نوشتنش رو ندارم تو داستان هام یا اصلا نوشته هام. میدونی این خاکی بودن داستان رو خیلی دوس داشتم :)

     

     

     

    پاسخ:
    جانم:)

    مرسی نرگس عزیز، تعریفت چسبید بهم بی‌تعارف:)

    چیزی که توی این چند سال از داستان‌نویسی یاد گرفتم اینه که باید بی‌پرده و رک باشی و تلاش نکنی خودت رو سانسور کنی.

    ممنونم از لطفت.
  • یاسمن مجیدی
  • چقدددر دلم زمستون برفی خواست

    وای ببین چند ماه مونده تا زمستون

    عیب نداره

    به جاش توی داستان شما تصور می کنیمش

    پاسخ:
    ولی من اصلا آدم زمستون دوستی نیستم:)

    امیدوارم توصیفاتم واقعی باشه حداقل:)

    مرسی جانم.
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • احیانا فقط من نبودم که با توصیفت از اون لحظه خندیدم؟ :)))))

    پاسخ:
    اتفاقا قصدم نوشتن داستان طنزه یعنی تو تنها  کسی بودی که خندیده؟؟:)
  • مترسک هیچستانی
  • منم اتفاق مشابهی برام پیش اومده که اول یا شاید دوم دبیرستان بودم که یه روز بارونی و از بیخ دیوار داشتم می‌رفتم سر میدون که سرویسمون بیاد بریم، سرمو هم گرفته بودم پایین که هم خیس نشم و هم مراقب زیر پام باشم سُر نخورم که این مراقبت همانا و برخورد دماغ به دماغ با خانومی تقریباً هم‌سن خودم هم همانا! هنوزم که هنوزه نزدیک‌ترین تجربهٔ نزدیک به رمانتیکم همون تصادفِ دماغینه :)) البته اتفاق دیگه‌ای بعدش نیفتاد و به همون حادثه ختم شد :|

    منتظر ادامه‌شیم :)

    پاسخ:
    قاعدش این بود که دماغت که به دماغش خورد، حادثۀ عشق اتفاق بیوفته:)

    مرسی که می‌خونی پسر:)
  • نرگس بیانستان
  • بهت چسبید چون کاملا صادقانه و دلی کامنت گذاشتم 

     

    راستی قسمت دوم رو کی میذاری؟

    پاسخ:
    مچکرم:)
    هر روز یه قسمت می‌ذارم ان‌شا‌الله
  • حمید آبان
  • تازه دارم این داستان جذاب رو میخونم، روی پست آخرش مفصل حرف دارم :)

    حس اینایی رو دارم که فصل اول سریال کامل اومده و همه رو یه دفعه دارن تماشا میکنن، بدون اینکه منتظر بمونن تا هفته بعد و قسمت بعد!!

    پاسخ:
    شما از بندگان برگزیدۀ خداوندید:)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">