گفتگوهای تنهایی

گفتگوهای تنهایی

سی و پنج سالگیِ یک معلم ادبیات در روستایی همین حوالی...

بایگانی

۲۰۶ مطلب با موضوع «دلنوشته هایم» ثبت شده است

هوالمحبوب

 

به هر حال هر کسی یه سری ویژگی ها داره که بقیه شاید خوششون نیاد. به هر حال هر کسی برای خودش یه سری کارها داره که باعث میشه سرش شلوغ باشه و نتونه حال تو رو بپرسه. به هر حال منم یاد میگیرم با بقیه ای که سرشون شلوغه چطوری رفتار کنم هنوز از خودم نا امید نشدم. به هر حال یه وقتی نوبت منم می رسه که سرم خیلی شلوغ باشه!

خدا رو شکر می کنم که اونقد بهم فرصت داد که خوش رقصی خیلی ها رو ببینم و در نهایت بهم ثابت بشه که اینا همونی که نشون میدن نیستن. و من خیلی ساده بودم که فکر می کردم دوست داشتن فقط یه رو داره و نمی دونستم در عین حال که یکی رو دوست داری می تونی دوستش هم نداشته باشی!

خدا رو شکر که این امکان برام فراهم شد که برخی از دوستام قبل از من ازدواج کنن و من بفهمم که عمق دوستی که ازش دم میزدن چقد کمه! خیلی برام جالبه که دوستی که روزی شونصد بار حالت رو می پرسید و هفته ای چند بار بهت زنگ میزد چطور میشه که دم ازدواجش یهو تو رو فراموش میکنه و میره و سه روز بعد از عقدش میاد سراغت و خبر ازدواجش رو اعلام میکنه! خیلی برام جالبه که دوستی که یک ماه قبل از عروسی اش اومده تبریز برای دیدن ما و باهامون قرار میذاره و میریم بیرون و هی از عروسی اش حرف میزنیم و اینکه مامانا رو راضی کردیم که اجازه بدن بریم شهرشون برای عروسی اش و چقد نقشه می چینیم که دوستانه سفر بریم و کلی خوش بگذرونیم و در نهایت در عین ناباوری یک هفته به عروسی کلا گم و گور میشه و نه جواب پیام ها رو میده نه تماس ها رو و تازه بعد از بازگشت از ماه عسل بهت زنگ میزنه که عزیزم ببخشید یهویی شد و کلی درگیری پیش اومد نتونستم خبر بدم! خواهش میکنم اونقد شجاع باشید که با صدای بلند اعلام کنید منو دوست ندارید! این خیلی شرافت مندانه تر از اینه که به دروغ متوسل بشید و رابطه ها رو به گند بکشید!

درسته که نمی تونم انتقامی ازتون بگیرم چون قطعا اونقدی که عروسی شما منو خوشحال می کرد؛ اونقدی که بودنم تو عروسی شما برای من مهم بود قطعا عروسی من برای شماهایی که متاهل هستین مهم نخواهد بود. ولی فقط همین قد بدونید که هر وقت یه نفر عکسی از عروسی دوستاش میذاره و خوشحالی اش رو اعلام میکنه یه جای دلم بدجوری درد میگیره.

قطعا بعد از این دیگه یاد میگیرم چطور یه زمان های مشخصی نباشم، یه سری چیزها رو اصلا نبینم، برای یه سری چیزها اصلا وقت نداشته باشم، از کنار یه سری چیزها بی تفاوت رد بشم! حتی توی فضای مجازی هم همین تصمیم رو اجرایی میکنم. دیگه اصراری برای کامنت گرفتن ندارم حتی شما دوست عزیز. درسته که هیچ وقت هم نداشتم ولی خب از بعضیا توقع بی جا خیلی داشتم. به هر حال مرسی که هستید!

 

  • نسرین

هوالمحبوب


محبوب من، دیر زمانی است که از آمدنت ناامید شده ام. از چشم به راه کوچه های بهاری بودن به ستوه آمده ام. دارم تمام حجم تو را در یک عکس خلاصه میکنم ولی نمی شود. لبخند های پت و پهنت توی هیچ قابی جای نمی گیرد. قاب های من برای  قامت بلندت زیادی کوچک و حقیرند. صدای تو که روزگاری مرا تا ناکجا می برد، حالا از ذهن و دلم پر کشیده است. بهار با تمام قشنگی هایش عزم رفتن کرده است و دیگر امیدی به بازگشتت نیست. بهار دیگر فصل عاشقی های اتفاقی نیست. بهار فصل بوسه های یهویی نیست. بهار فصل بی تابی های نوبرانه نیست. بهار مادر خوبی برایمان نبود. محبوب من، شب ها رازهای بزرگت برایم فاش می شود، بویت را باد می آورد و لبخندت را گل هایی که از پنجره های بالز اتاقم  سرک می کشند، اما اشک هایت را، بغض هایت را باران های ناغافل تبریز برایم فاش میکنن و اخم هایت را ابر های سیاهی که ماه را میپوشانند. دوست داشتنم را اما هیچ پرنده ای آواز نخوانده، هیچ شکوفه ای با عاشقانه هایت نرسته و این برای پایان من دلیل خوبی است. تو نیمه ی غایب من بودی و من تمام تو را در تمام دلم در تمام جانم جا کرده بودم. حالا که بهار می رود و تو دوباره زاده می شوی، دیگر مرا نخواهی دید. در دلت و در دنیایت.... و این پایان قصه ی ماست....

  • نسرین

هوالمحبوب

 

این چند روز خیلی دارم کار می کنم، البته فرصت برای خیلی از کارهایی که دلم می خواد پیدا نمی کنم. امیدوارم روزی برسه که وقتم مال خودم باشه و تمام اون برنامه هایی که تو ذهنمه پیاده کنم. مشغول کار روی سایت هستم و اصلا فرصت سر خاروندنم ندارم. سایت قراره امشب آپدیت بشه و کلی تغییرات خوشگل بکنه. منم دارم روی مقاله ها کار می کنم و جمع بندی نهایی براشون مینویسم. هشتاد تا مقاله است و این کار رو خیلی سخت میکنه. دلم میخواد یه اراده ی قوی پیدا کنم و دوباره گوشی رو تحریم کنم و برم برسم به خودم و دلم.

چند روزه دلم میخواد بشینم یه دل سیر گریه کنم ولی برای اونم حتی وقت ندارم! خیلی دلم میخواد اونقد قوی بشم که دیگه دنبال بعضی از مسائل نرم و بسپارم به خود خدا. دلم میخواد اونقدر قوی بشم که برای همه ی اونهایی که بهم زخم زدن بشم یه حسرت. مطمئنم که یه روزی این هدف برام محقق میشه و اون روز دیگه هیچ کس جز خودم برام مهم نیست. اون روز وقتیه که باید ثمره ی تلاشم رو بینم و یه نفس راحت بکشم از این دنیا و آدم های حال بد کنش. فعلا که دارم با ماه رمضون حال میکنم و دعا میکنم عمرش طولانی بشه که من همیشه همینقدر خوب و مثبت بمونم. انگار روزها پر برکت تر شدن و من میتونم با خیال راحت تر کار کنم.

خدا رو هر روز بیشتر از روز گذشته شکر میکنم ، بابت همه ی نعمت هایی که دارم و لایقش نیستم. بابت تمام موفقیت هایی که از ماه رمضون سال گذشته تا امروز نصیبم کرده. خدا این روزها حسابی صدامو می شنوه منم دلم میخواد پرتوقع ترین بنده اش باشم اینم ماه عزیز. دعا میکنم برای همتون اتفاق های خوب رقم بخوره، امتحان های هلما و حورا و بهار عزیز و تمام دانشجوها با موفقیت سپری بشه. آقا احسان به خوبی از پس پروژه ها و امتحان ها و استادها بر بیاد. اسماعیل بتونه نظر مثبت زهرا رو جلب کنه، شیرین جانم همیشه بدرخشه. دوست عزیزم مرضیه به آرامش قلبی برسه. جناب میرزای اصفهانی همیشه موفق باشه و سالم و سلامت. خلاصه همه ی اونایی که به اینجا سر میزنن و میخونن و نظر میدن یا نمیدن توی این ماه بندگی، نمره ی قبولی که نه، نمره الف بگیرن از خدا جون.


التماس دعای فراوان

 

 

  • نسرین

هوالمحبوب

هنوز هم بهار زیبایی هایش را دارد؛

هنوز هم میتوان در آغوش اردیبهشت آسود؛

هنوز می توان به درخت های سبز، به گل های تازه رسته، به چمن های باران خورده، دل خوش کرد.

هنوز فرصت هست برای نوازش کردن، برای بوسیدن، برای دلبری کردن؛

هنوز می توان صبح ها با لبخند راننده ها، انرژی گرفت؛

می توان پا به پای دویدن های ایلیا ذوق کرد و غرق خنده شد؛

هنوز می توان کتاب خواند و لذتش را به اشتراک گذاشت؛

هنوز می توان جنگید برای سهم بیشتر،

می توان در کوچه های داغ بهاری راه رفت، باران را زندگی کرد، هوا را سرمستانه بلعید؛

زیباترین لباس های را پوشید، عطر زد، می توان رقصید برای تمام آهنگ های دنیا،

می توان شب ها به عشق نوشتن بیدار ماند،

جمعه ها عکاسی کرد، شعر گفت، شعر خواند،

می توان زندگی را با عطر نان تازه لمس کرد،

می توان خندید و غرق شد در دلخوشی های کوچک،

در آستانه ی سی سالگی، اما

دیگر نمی توان عاشق شد، دیگر نمی توان اعتراف کرد، دیگر نمی توان بلند بلند گفت«دوستت دارم»

نمی توان شب ها تا دل صبح نجوای عاشقانه کرد و صبح ها با چشمان باز سر کلاس چرت زد،

می توانم دنیا را فتح کنم حتی در سی سالگی؛

اما دست عشق را دیگر نمی توانم بگیرم و کشان کشان تا سی سالگی ام بیاوردم،

تو انگار کن لبخند ها گوشه ی لب هایم می ماسد،

انگار کن رمق پاهایم دیگر مثل گذشته ها نیست،

دلم هزارپاره شده است، و در هر پاره اش تویی؛

تویی که در میان جانی.


# برای 29 سالگی ام

28# اردیبهشت

# تولدم



  • ۷ نظر
  • ۲۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۴۱
  • نسرین
هوالمحبوب

دوازده روز است مدام یک بعض بیخ گلویم مانده،یک بغض بزرگ زشت که راحتم نمی گذارد.
نزدیک سال تحویل لباسی را که با هزار امید و آرزو و عشق خریده بودم؛ از ته کمد کشیدم بیرون، قسم خورده بودم بعد از آن شب دیگر تنم نکنم، لباس را پوشیدم، رفتم جلوی آینه ایستادم، دستی به موهایم کشیدم، آرایش کردم و نشستم کنار هفت سین، فکر می کردم بالاخره این بغض لعنتی تمام می شود. این روزهای کشدار بد شگون که از اوایل اسفند مهمان قلبم شده است، با صدای در شدن توپ آغاز سال، تمام می شود. لباس های نو، نیم ساعت بعد دیگر تنم نبودند، خانه در وضعیت جنگ سرد بود، مامان و بابا خانه نبودند. مهمانی نبود، صدایی نبود و من پناه برده بودم به اتاقم و آرام و خفه مثل چند سال گذشته گریه می کردم.
با خدا مهربان شده بودم، قرآن می خواندم و لا به لایش دیوان حافظ می گشودم و فال آن شب را میخواندم. مگر می شود حافظ هم دروغ بگوید؟ تا کی باید این نشدن ها، این نه آوردن ها ادامه داشته باشد؟ من هم مثل تمام آدم های دیگر دلم عید می خواست، دلم سرمست شدن از بوی بهار را می خواست. دلم خنده های از ته می خواست. تمام چیزی که می خواستم و نبود.
می خواستم عید را غرق شوم در کتاب هایی که خریده ام و حتی لایشان را هم باز نکرده ام. میخواستم به آدم ها فکر نکنم. به خوب و بدشان فکر نکنم. میخواستم خودم باشم و خودم. ولی مگر می شد. آدم ها می آمدند و می رفتند و من نقاب شاد همیشگی را به صورتم می زدم و جلوی مهمان ها می چرخیدم. کارم خوب است، تصمیم به ادامه ی تحصیل ندارم، بازار کارم خوب است، قصد ازدواج ندارم، حالم خوب است .... یک مشت دروغ عوام فریب که عادت کرده ایم مدام به خورد هم بدهیم. تمام روزهای عید پای کامپیوتر نشستم و مقالاتی را که قرار بود کار کنم، آماده کردم. چهل مطلب با موضوعات حال به هم زن که با دیدن تیتر هر کدام شان آه از نهادم بلند می شد. تمام عید عزاردار بودم و غمگین. مثل تمام سالهای گذشته، مثل تمام 28 سال گذشته، جز خانه ی چند آشنا، جایی نرفتیم. از شهر خارج نشدیم، از خانه خارج نشدیم و مدام مهمانی دادیم. مدام مریض شدم و مدام قرص و دارو و سرم به نافم بستند. حالا 12 روز از این سال خروس نشان گذشته است. چهل مقاله را دیروز تحویل دادم. حتی یک خط کتاب نخوانده ام. حتی یک کار هیجان انگیز نکرده ام. کارهای مدرسه روی هم تلمبار شده است. و فردا باید یک خروار لباس اتو کنم و از روز دوشنبه کارم شروع می شود. روزهایی که به عشقی کسی یا چیزی از خواب بلند نشوی، همان بهتر که از خواب برنخیزی. سال من که نو نشد شما را نمیدانم.

  • ۶ نظر
  • ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۲۲
  • نسرین

هوالمحبوب


مثل لالایی بارون

سر گذاشتن تو بیابون

مثل رد پای عاشق

تو هجوم شوم تردید

مثل هوای تازه

تو شب تیره رسیدی

خفه بودم از تباهی

خسته بودم از سیاهی

دست تو مرهم زخمام

چشم تو جواب حرفام

بودنت عین بهشته

مثل آب برای تشنه

زل بزن تو عمق چشمام

پل بزن با موج موهام

مرد تنهای کویری

زنده باشی و نمیری

باشی و بخندی با من

باشی و برقصی با من

هم قدت نبودم اما

مقصدت نبودم اما

خاطرت تا ابد عزیزه

مثل یاد بهترین ها

این بهاره تازه داره

عطر تو برام میاره


  • ۷ نظر
  • ۰۶ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۰۸
  • نسرین

هوالمحبوب


چند ماه آخر سال 95 من خیلی آدم مزخرفی شده بودم. نشونه ی مزخرف شدنم دور شدنم از خدا بود. همیشه همین بوده. زورم به بنده هاش نمی رسه با خدا قهر می کنم. روم سیاه میشه بابت معصیتی که می کنم؛ از خودش روم رو برمی گردونم. فکر می کنم تا وقتی توبه ام قبول نشده نباید برگردم سمتش. خیلی سخته تو ماهی که همه جا بوی عید میده، آماده ی یه اتفاق جدید باشی و دل بدی به زندگی و تو یه لحظه دوباره همه چی از هم بپاشه. اونایی که درد کشیدن می فهمن چی میگم. شده بودم شبیه بچه یتیم هایی که مدام چشم شون به دست بقیه ی بچه هاست که چی می پوشن و چی میخورن. زل میزدم و آه می کشیدم بابت نداشته هام. حس می کردم ظلم بزرگی شده بهم. ولی حالا که خیلی منطقی دارم به زندگیم نگاه میکنم میبینم هیچی قرار نیست زمانی که من میخوام اتفاق بیوفته. خدا خودش بلده چیکار کنه که حالم خوب بشه. حالا خوبم نشد بدتر نشه. حتی اگرم بدتر شد بلده چیکار کنه که کم نیارم. زندگی رو دوست دارم، حتی اگه با درد بگذره. زندگی رو دوست دارم حتی اگه کم آورده باشم. زندگی رو میخوام یه جرو دیگه ای ادامه بدم از این 96 عزیز. جوری ادامه بدم که آخر سالی غم تو چشمام موج نزنه و این گریه ها تموم بشه. دستم تو دست خدا باشه و برای غرق نشدن به خودش تکیه کنم.

عید همتون مبارک دوست جونی های خودم

آرزوی یه سال پر از لبخند و سلامتی و پول براتون میکنم

زندگی تون زیر نگاه خدا پر برکت باشه ان شاءالله

  • نسرین
هوالمحبوب

گاهی تنهایی بغض کالی است که بیخ گلویت چسبیده و رهایت نمیکند، گاهی شیطنت چشم های دخترکی معصوم است که میدود قاطی بازی پسربچه ها، گاهی اما تنهایی ، خنده های سرشاری است که پاشیده می شود توی صورتت و تو نمیدانی که در عمق هر لبخند کش داری چه غمی نهفته است. توی تنهایی های هر زنی باید مردی باشد که او را بلد باشد، تمام چم و خم روحش را بشناسد و بداند بدقلقی کردن هایش، بچه بازی کردن هایش، لج بازی کردن هایش، از سر تنهایی و دلتنگی است. کاش همیشه کسی باشد که بی بهانه در آغوشت گیرد و رهایت نکند.
تمام ترس زن های عاشق از تمام شدن است. گاهی اما باور نمیکنی و تمام می شود. گاهی اما سراسر دردی و کسی حالت را نمی پرسد.
  • نسرین

هوالمحبوب


روزی را تصور میکنم که می آیی، می آیی برای ماندن در کنار دلتنگی هایم. روزی که صبحش سبزرنگ است و غروبش سرخی بی نهایتی دارد، جمعه است اما دلگیر نیست. می آیی تا تمام قندهای عالم را در دلم آب کنی. اما تصورت که میکنم دیگر مثل قدیم تر ها لبخندم پت و پهن نیست. دلم غنج نمی رود برای در آغوش کشیدنت. دلم حتی برای یک دل سیر نگاه کردنت هم تنگ نشده است. می آیی، رنگ و نور می پاشی. دل دل می کنی که از من خراب و ویران یک عاشق جانی بسازی. جانان من ولی من دلم را خیلی وقت است که فراموش کرده ام. در تمام روزهایی که دست های یخ زده ام را در جیب های پالتو فرو می کردم و در مسیر برگشت به تمام زمین و زمان بد و بیراه می گفتم. در تمام صبح هایی که با چشم های سرخ شده بیدار می شدم و دنبال بهانه ای برای این همه نبودن میگشتم. تمام روزهایی که گذشت و طی شد و تو نیامدی، جوانی من بود. واپسین روزهای زمستان است و جوانی من در آستانه ی غروبی دلگیر. دیگر عادت کرده ام شبهایم را چگونه صبح کنم که دردش کمتر باشد. عادت کرده ام از مسیرهایی بروم که مجبور نباشم سرم را برای ندیدن خنده های عاشاقنه کج کنم. بلد شده ام با دلم راه بیایم و رامش کنم. بعد عمری که به تنهایی گذشت، آمدن چیزی را تغییر نخواهد داد. من سالهاست ایمان را به معجزه از دست داده ام. از همان زمانی که آدم ها به جای خدا نشستند و برای من از احتمالات سخن گفتند. برای من حرف زدن از تقدیر بی فایده است.....



شانه ات را دیر آوردی ســرم را بــــاد برد

خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد


با همین نیمه همین معمولی ساده بساز

دیــــر کردی نیمـه ی عاشق ترم را باد برد

(حامد عسکری)

  • نسرین

هوالمحبوب


امروز که در مسیر برگشت توی بی آر تی نشسته بودم و مدام گوشی را چک میکردم و عجله داشتم که به بازی حساس امروز برسم؛ یک آن چشمم رفت سمت صندلی جلویی، تو قسمت مردانه. پسرو دختری توی صندلی فرو رفته بودند و غرق خنده و صحبت بودند. حس عاشقانه ای میان شان موج میزد. نیم رخ دختر را میدیدم که با پالتوی قرمز رنگ و شالی سیاه و قرمز دلبری می کرد. یک آن که صورت دختر برگشت سمت من، شناختمش. آیلین بود. با همان دندان های خرگوشی و لبهای قلوه ای، با همان خنده های با نمک آن وقت ها. با همان صورت سبزه ی بانمک. همان وقت ها که ترانه ی جزیره ی قمیشی را دو نفره میخواندیم و مینو روی میز ضرب میگرفت و پریسا عربی می رقصید. هیچ چیزمان به هم نمیخورد. آهنگ مینو آذری بود، آواز ما فارسی و رقص پریسا عربی. ولی همان یک ربع زنگ تفریح را غرق لذت میشدیم جوری که انگار در مسابقات رقص خردادیان شرکت کرده ایم!

نمیدانستم در آن لحظه ی خاص چه باید بکنم. منتظر بودم چشم هایش را بدوزد در چشم هایم تا بغلش کنم و ببوسمش و بگویم من هنوز همان نسرین آن روزهایم. اهل رفاقت و پایه برای دیوانه بازی. حتی اگر کل کلاس هم صدا بگویند که آلبوم ممنوعه ی نرگس را من به خانم اسدی لو داده ام. حتی اگر نور چشمی معلم ها باشم. هنوز هم با شیطنت لژ نشین ها عیاق ترم تا با سوسول بازی های ردیف  اولی ها.

بغلش کنم و برای دوباره یافتنش ابراز خرسندی کنم. اما وقتی من داشتم خاطرات سه سال دبیرستان را توی ذهنم مرور میکردم، آیلین و عشقش دست توی دست هم و خنده کنان دور شدند.

تا رسیدن به خانه به این فکر میکردم که اگر من جای آیلین بودم چه واکنشی نشان میدادم؟!

برای آن چشم هایی که پر از خنده بود؛ دیدن یک دوست قدیمی میتوانست خوشحال کننده باشد یا برای منی که چشم هایم نمیخندد؟! چرا نرفتم دنبالش تا بغلش کنم و بگویم هنوز آن خاطره ی سال 84 را نگه داشته ام که توی کتاب دینی ام نوشت بودی هنوز ترانه ی جزیره را به یاد تو زمزمه میکنم. هنوز هم پای کل کل که میرسد، تو تمام قد جلویم می ایستی و آن بیت ترانه ی عصار که من میگفتم و تو جوابم را میدادی......

هنوز شماره ی خانه  ی مادرت را دارم حتی اگر کسی پشت خط، صدای مرا نشناسد.


+خیال نکن نباشی بدون تو می میرم/ گفته بودم عاشقم خب حرفمو پس میگیرم


  • نسرین