گفتگوهای تنهایی

گفتگوهای تنهایی

سی و پنج سالگیِ یک معلم ادبیات در روستایی همین حوالی...

بایگانی

۲۰۶ مطلب با موضوع «دلنوشته هایم» ثبت شده است

هوالمحبوب


یک روزی آدم دلش را برمی دارد و می رود؛ آن را می اندازد توی کوله پشتی اش و روی جدول خیابان راه می رود تلو تلو میخورد و دلش را تاب میدهد. گاهی وقت ها هم پنهانش میکند در هزارتوی زندگی. گاهی که نباید صدایش در بیاید توی گنجه ی لباس های زمستانی می اندازدش و در را به رویش قفل میکند.

گاهی حواسش نیست و دل بیچاره لا به لای قفسه ی کتاب ها وول میخورد و گرد فراموشی رویش می نشیند.

گای دلش را دو دستی میچسبد سفت بغلش میکند و می بوسدش. شبها برایش قصه میگوید، موهایش را شانه میکند و دم اسبی می بندد. قصه میگوید که رامش کند که فریبش بدهد. که نکند از بی توجهی دل بیچاره بپوسد، مریض شود و زبانم لال بمیرد.

به روی دل نمی آوری جا مانده بود! این راه بهتری است...

به دل قول میدهی که یک روز، بالاخره از خیابانی که در آن جا مانده برش میداری، از کافه ای که روی صندلی های میز سوم جا مانده برش میداری، از پارک ، از سینما از هر جای بی صاحبی برش میداری و به جای اولش بر میگردانی.روی آغوش امنش گریه میکنی و قول میدهی .
دل ها میدانند که باید صبور باشند، باید دوام بیاورند، باید بگذرند و لبخند بزنند، باید تمام مسیر را مثل یک مرد محکم و قوی باشند. نمیرند و نشکنند. دل های بیچاره موجودات عزیزی هستند.هوایشان را داشته باشیم و اینقدر به رویشان نیاوریم گذشته های نکبت را.

با الهام از این پست: خرمالوی سیاه
  • نسرین
هوالمحبوب


یه سلام عاشقونه
اول صحبت ما بود
توی چشمای دو تا مون،
حس شاعرونه کم بود
اومدی از پشت ابرا
 زیر سایه سار غم ها
عاشقونه های گرمت
 شده بود ورد زبونم
دیگه نه غم، نه غصه
باهمیم تا ته قصه
 شده بودیم عین ماهی
توی غم توی تباهی
رفتنت یه جور شکسته
حالا هر چی غم نشسته
توی چشمای من و تو
جای عشق، آه و غصه
رفتی و باور من بود
زیر پاهای تو میشکست
پشت اون لحظه ی خواستن
علف هرزه نشوندم
گریه میکنم شب و روز
میشه باشی و نمیری
حتی تو خاطره ها هم؟!


  • نسرین

هوالمحبوب


ژیلا گفت: عشق خیلی جذابه. اینکه دست کسی رو تو دست بگیری، اینکه با کسی چای بخوری، اینکه کسی باشه که شبهاتو باهاش تقسیم کنی.دوست داشتن حس معرکه ایه.
 ژیلا دختر چشم رنگی جذابی بود با موهای لخت با یک کلاه رنگی رنگی و یک کوله پشتی بزرگ، که با لهجه ی تهرانی حرف می زد، کنار دست من و الی نشسته بود و بی اجازه و خودمانی وارد بحث خصوصی مان شده بود.
الی خندید و تایید کرد.
و من به فکر فرو رفتم، داشتم به این فکر میکردم که از تمام تصاویر عاشقانه ی جهان، تنها یک تصویر برایم تداعی کننده  ی عشق است؛تصویر دو دست گره خورده در هم.
نه دستی که آویزان بازوی مردانه ای شده نه دستی که به زور دست زنانه ای را در دست گرفته است. نه. تنها دستهایی که در هم فرو رفته اند و قفل شده اند در هم.
ژیلا با آن صورت زیبایش، یا آن تحصیلات عالی، شغل درجه یک، خانه و ماشین خوبی که داشت تنها بود، تنهایی تا مغز استخوانش را می سوزاند،
الی دختری که موسیقی می داند، به چند زبان مسلط است، تحصیل کرده است و اهل سازش و بحث منطقی است هم تنهاست و گرفتار یک پروسه ی عذاب آور.
و من..آه و من هم...
به حرف های شیرینِ الی و ژیلا فکر میکنم که زن ها در آستانه ی سی سالگی چقدر به دو دست مردانه نیازمندند که بودنش تضمین خوشبختی باشد.
و چقدر دستهای مردانه کمیاب شده اند، و ما چقدر عذاب می کشیم از مردهایی که نمیدانند عشق منتظر نخواهد ماند، عشق تکرار نخواهد شد، عشق با دوست داشتن زمین تا آسمان فرق می کند، مردهایی که هنوز مرد نشده اند ما زن های خسته را کم کم کم کم پیر می کند.

  • نسرین

هوالمحبوب


روزهای آغاز پاییز روزهای لحظه شماری برای تولد یک اتفاق شیرین است، دست هایی گرم، چشم هایی لبریز از شوق، جیب هایی برای دو نفر، هوایی تا ابد دو نفره، آرزوهایی که خاک نشوند....

اما تمام روزهای پاییز با دلتنگی و تنهایی سپری می شوند، دلت میگیرد در هوایی که نفس کشیدن هم برایت دردناک است، دلت به قدری تنگ میشود که احساس مرگ میکنی،

از وقت تلف کردن، از پست گذاشتن، از غیر مستقیم حرف دلت را زدن، از بی توجهی و هزار تا چیز دیگر به ستوه می آیی.

پاییز به نیمه می رسد و تو هنوز هم در لاک تنهایی ات فرو رفته ای، یک آن تصمیم میگیری بلند شوی و نفسی تازه کنی، از تاتی تاتی رفتن ایلیا ذوق کنی، دلت برای اولین برف پاییزی غنج بزند،

نفس های آخر پاییز است و تو تصمیم میگیری کودک مرده ی درونت را دوباره زنده کنی،

آدم های دروغگوی گذشته را رها کنی، دروغ های عاشقانه را فراموش کنی، آدم هایی را که خلق شده اند برای نقش بازی کردن به زباله دان تاریخ پرت کنی، تنهایی حالت را خوب کنی،

نه اینکه حالت خوب باشد، نه اینکه دردی در کنج دلت خانه نکرده باشد، نه اینکه دروغ ها درد نداشته باشد نه، صرفا به خاطر اینکه دلت به حال خودت و دل بی گناهت می سوزد، دلت از تمام لحظه هایی که بیهوده با گریه و اشک و ناله گذشته می سوزد،

بلند میشوی، زیر اولین برف پاییزی پیاده روی میکنی، برای کودک درونت پفک میخری و توی خیابان بلند بلند میخندی، رژ یاسمنی رنگ میزنی، به آرایشگاه میروی و زیباتر میشوی،

سوز زمستان را باید جور دیگری سپری کرد با آغوشی که خسته نباشد، با لبهایی که بی رنگ نباشد، با دلی که شکسته نباشد، زندگی ساختن است و دویدن و خسته نشدن.

دارم به تصمیم های بزرگ زندگی فکر میکنم، تصمیم که چند سال است توی ذهنم وول میخورد ولی جرات عملی کردنش را نداشته ام، باید کمی بزرگ شوم.....


  • نسرین

هوالمحبوب


دیشب یه خواب دلچسب دیدم، بعد چند شب بدخوابی و کلافگی یه شب آروم با یه خواب شیرین باعث شد برعکس همه ی روزهای تعطیل، صبح زود بیدار بشم  و به مراسم وداع با عزیزان درگذشته ی قطار تبریز -مشهد برسم.

حال دلم امروز خوبه بعد مدتها، دارم خودم رو می بخشم ولی این بخشش باعث نمیشه خودم رو مقصر ندونم. سعی میکنم خودم رو با خیالات گول نزنم، تصمیم دارم دیگه آدم ها رو باور نکنم. چون توی این یک سال اخیر به حد کافی چوب باورهای اشتباهم رو خوردم. گاهی وقت ها باید خودت رو دو دستی بچسبی و دلت به حال تنهایی و بی کسی هیچ بنی بشری نسوزه. گاهی خودت باید بشی مرکز ثقل جهان خود!

امسال از اولش با اشتباه شروع شد. تا همین پاییز لعنتی، که خاک ریختم روی آخرین اشتباه زندگیم. حتی اونهایی که میدونستن من چه زجری کشیدم تا زخم های کهنه ام التیام پیدا کنه هم، کار خودشون رو کردن و یه زخم دیگه روی دلم جا گذاشتن و رفتن. باورم نمیشه آدم ها اینقدر پست شده باشن و اینقدر راحت وجود بقیه رو انکار کنن. به هر حال این منم و یه زندگی در پیش رو و کلی روز باقی مونده از زندگی که باید به بهترین شکل ممکن بگذرونم. آدم ها هر چقدر بیشتر زمین بخورن قرص تر و محکم تر میشن و حالا منم که محکم و سخت شدم برای ادامه ی مسیر زندگی. با این فرق که دیگه پای دلم رو توی هیچ ماجرایی باز نمیکنم. دلم برای هیچ مدیری، هیچ همکاری، هیچ دوستی، هیچ عاشقی نخواهد سوخت!

زندگی خیلی زجرت میده تا درس های بزرگش رو یاد بگیری، یاد بگیری که بعضی از آدم ها از دور جذاب و دوست داشتنی اند، بعضی از آدم ها تو رو فقط برای روزهای تنگی و ترشی شون میخوان نه برای رفاقت، بعضی از آدم ها اونقدر پست هستن که زجر دادن آدم ها هیچ کاری براشون نداره. این چند ماه زندگی تباه شد تا بفهمم بزرگ شدن قطعا دردناکه. هرچقدر بیشتر دنیا رو میشناسی بیشتر به تباهی ذات آدم ها پی میبری و بیشتر متاسف می شی.

  • نسرین

هوالمحبوب

من همان طعم تلخ گناهم، وقتی به انکارش می رسی؛ همان نقطه سر خطی که میگذاری و میروی؛ نیشخند هستی ام بر لب های داغ دیده ات، وقتی جنون شعله ورم را به خاک عزلت می کشانی و دست های تمنایم را به تاراج حوادث میدهی؛ تلخم به تلخی عشق، رنج آلوده ی دردی کهنه، من فرزند ناخلفی ام در آغوش گیتی.

دردی ریشه کرده در استخوان بودنم، دردی جوانه کرده در لا به لای شاخسارانم؛ و جوانه های امیدم را می بلعد ریشه هایم را می خشکاند و من چهره در آغوش خاک می سایم به امید رهایی.چه عبث تکراریست زندگی،تکرار یکنواخت غم ها ، دردها.هر لحظه تولد مرگی تازه،و هر لحظه زایش دوباره ی دردها.



+ آذر تولد خیلی از آدم های خوب زندگی منه تولد خواهرم، تولد دوستم زهرا، تولد همکارم لیلا، تولد دوست وبلاگی که خیلی وقته دیگه نیست تولد همشون مبارک.

  • نسرین

هوالمحبوب

بارها و بارها از عشق گفته ایم و از عشق خوانده ایم و از عشق نوشته ایم. اما همیشه ی خدا از معرکه دور بوده ایم. برای ما آدم های معمولی، همه چیز در دور دست ها اتفاق می افتد؛ همه ی چیزهای رنگی و زیبا انقدر دور از ماست که تا دست دراز می کنیم برای گرفتن شان، یا زیر پای مان خالی می شود، یا کسی زود تر از ما به چنگش می آورد و ما می مانیم و دل بی صاحب مان.

گاهی عوضی عاشق شدیم، گاهی عاشق آدم های عوضی شدیم و گاهی عشق عوض مان کرد. هر چه بود زندگی سهم ما نبود، عشق سهم ما نبود، عشق سیب سرخ تبعید بود در دست های آدم، بوسیدیم و رانده شدیم؛ لب هایمان داغ عشق خورد و قلب هایمان داغ شرم.

فکر میکردیم همین که شجاع باشیم و عشق مان را بلند بلند داد بزنیم، یعنی خوشبختیم. فکر می کردیم زندگی همین وسعت آغوشی است که چسبیده ایم، فکر می کردیم زندگی همین ساعت های خوشی است که ور دل هم نشسته ایم و حرف ها عسل می شوند در کام مان؛

شبها خودمان را به بی خوابی زدیم و قصه خواندیم؛ شب ها خواب مان را از چشم هایمان دزدیدیم برای با هم بودن؛ روزها دل دل کردیم برای  یافتن همدیگر؛ صدای مان طنین آواز دلکش بود؛ لبخند هایمان عصاره ی زندگی؛ خندیدیم به غم، خندیدیم به دنیا، خندیدیم به نداری، بسوزد پدر عاشقی.

حالا که راه های عشق را با چشم بسته هم رفته ایم؛ نشسته ایم در چهار دیواری دل  هایمان. چسبیده ایم تمام خودمان را، تمام دلمان را و شده ایم آدمک های خسته ی ترسو، که عشق برای مان طعم تلخ نرسیدن دارد.

اطرافمان پر است از آه و ناله های آدم های سر به سنگ خورده؛ آدم های رها شده، آدم های تنهای تنهای تنها. یا عاشق شدیم و نگفتیم و مهر سکوت زدیم به لب هایمان؛ که مبادا بداند و نخواهدمان، مبادا برود و تنهایی مان عمیق تر شود؛ یا عاشق شدیم و گفتیم و باز هم تنهای تنهای تنهاییم.

عشق آمد و جسارت مان بخشید، عشق آمد و شجاع ترمان کرد، عشق آمد و مهربان ترمان کرد .اما وای از این عشقی که به سامان نرسید؛ وای از عشقی که یک دل سیر برایش گریه می کنیم هر شب؛ ولی داغ دلمان آرام نمی گیرد. وای از روزهای بی عشقی و تنهایی عاشق کش. کاش عشق بازی به همین راحتی حرف زدن بود، همینکه تو فرشته باشی و بخوابی و من نگاهت کنم، همین که تو مرد رویاهای من باشی و دست های مردانه ات گرما بخش وجودم شود. کاش عشق فاصله ها را به هم می دوخت، کاش عشق قلب ها را به هم نزدیک تر می کرد، کاش راه دهان و دل ها اینقدر دور از هم نبود. کاش کمی معرفت چاشنی عشق هایمان می شد  عشقِ تنهایِ بی سرپناه، کودکی را می ماند تنها رها شده در زیر باران، کاش مردی پیدا شود دستش را بگیرد و او را به آغوشی گرم مهمان کند، نانی داغ، آبی سرد و مهری تا ابد ماندگار. کاش عشق را بلد بودیم. کاش عشق همینقدر راحت بود.





  • نسرین

هوالمحبوب


آدم ها ساده می آیند و کنجی از قلبت را تصرف می کنند و بخشی از لبخندهایت را به یغما میبرند؛ آدم ها می آیند تا از غربت نفس گیرشان به قلب تپینده ی تو پناهنده شوند؛ می آیند و مینشینند و شروع میکنند به خاطره شدن، با هر لبخندی، با هر عطری، با هر بیت شعری که سمتت تو میفرستند، خاطره ای به پهنای وجودت در تو شکل می گیرد، آدم ها می آیند و اضطراب یک لحظه نداشتن شان روز به روز در تو قد می کشد، دلت را می سپاری به دست نوشته های او، به دست خنده های عطرآگین او، به دست طنین صدای مسحور کننده اش، می نشینی به تماشا تا کی و کجا سیم این ارتباط پاره خواهد شد....

کی دست هایت را رها خواهد کرد، کی تصمیم به مسافر شدن خواهد گرفت، در سالهای پایانی دهه ی سوم زندگی ترس بزرگ تو ترس از دست دادن است، از دست دادن آدم های مهم زندگی ات، ترس از دست دادن شغلت و ترس از دست دادن زندگی....

آدم ها یک بار تجربه می کنند و دفعه های بعدی عاقل می شوند؛ که قبل از اینکه بنشینند و زل بزنند به جاده های کشداری، که آدم های زندگی شان را با خود می برد؛ این بار خود دست به کار چمدان بستن شوند.

قبل از اینکه خاطره ها در وجودت جوانه بزنند؛ قبل از اینکه به ساعت های بودنش معتاد شوی، قبل از اینکه مرض چک کردن گوشی به جانت بیوفتد، قبل از هر ترس دلهره آوری که رفتن آدم ها به جانت می اندازد؛ باید خودت بروی و در هزارتوی زمان گم شوی...



+ شاید این لحظه ها شروع یک عاشقی باشد، شاید شروع دل بستن باشد ولی هر چه که هست باید در نطفه خفه اش کرد چرا که دل بستن ها در این دنیای وانفسا اشتباه ترین کار ممکن است که آدم ها آفریده شده اند برای شکست دادن همدیگر....

  • نسرین

هوالمحبوب

میخواهم نقاشی ات کنم
سفید به سفیدی رویاهایت
سبز به سبزی لبخندهایت
و سرخ به سرخی گونه های اناری ات
رفیق ناب شهریویری ام
رفیق شبهای کتابخوانی
یادت هست دست های گره خورده مان را؟
یادت هست دیوانه بازی هایمان را
زیر اولین برف زمستانی؟
همراه گریه ها و لبخندهای من
همراه دردها و رنج های بیست و هشت سالگی من
از دور می بوسم تو را
به حرمت خدا و کلمه و کتاب
پاس میدارم روز میلادت را
و آغوش میگشایم برایت
که عصاره ی این سه کلمه ای به راستی
خدا، کلمه، کتاب


مینای مهربان تولدت مبارک
  • نسرین

هوالمحبوب


رفتنت وسط خوشی های زندگی ام، درست شبیه یک انفجار بزرگ بود؛ افنجاری که تکه ای از قلبم را با خود برد.حالا که روزهای زیادی از رفتنت می گذرد ؛دارم فکر میکنم اگر بر جای خالی ات نهال سروی نشانده بودم؛ حالا درخت تنومندی داشتم؛ با سایه ای به وسعت هستی. اگر بوته ی یاسی کاشته بودم؛ حالا باغ بزرگی داشتم که عطر گل هایش مستم میکرد .اگر تکه ابری نشانده بودم؛ باران های بی امانش دریایی شده بود.من اما جای خالی ات، فقط حسرت و اندوه کاشتم و حالا دنیای سیاهی دارم که به لعنت خدا هم نمی ارزد. روزهایِ بی من برایت چگونه میگذرد؟؟حالا که من به جنگل و دریا و کویر می اندیشم؛ تو در جای خالی من چه نشانده ای که نشانی از من نمی جویی؟؟نهال سروی؟ بوته ی گلی؟ تکه ابری؟ یا ...
رفتنت سقوط باورها بود؛ رفتنت بیزارم کرده است از آدم ها،از دوست داشتن و دوست داشته شدن.بی شک در هر دست دوستی خنجری است؛در هر لبخندی زخمی است؛و در هر عشقی هجری؛و عشق همچنان مظلوم بی دلیل تاریخ است.
چگونه ببخشمت؟؟


  • نسرین