زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام.
اینجا پر است از خنده‌ها و اشک‌های یواشکی من. پر است از حس‌ها و تجربه‌های نابی که در تن کلمه‌ها ریخته‌ام و با هر کلمه‌اش به رقص درآمده‌ام. زمزمه‌های تنهایی من مهمترین بخش دنیای مجازی من است. در اینجا بیش از هر جای دیگری به خود واقعی‌ام نزدیکم. به نسرینی که دارد تلاش می‌کند زندگی شادی بسازد. نوشتن و ننوشتن برای من انتخابی بین مرگ و زندگی است، پس می‌نویسم. اینجا با دلمشغولی‌های یک معلم ادبیات سر و کار دارید که از مدرسه و دغدغه‌هایش می‌نویسد، از کتاب‌، فیلم‌، تئاتر‌ و فوتبال حرف می‌زند. نسرین از مهرماه 1400 در کسوت یک معلم رسمی در روستایی در همین حوالی مشغول تدریس است. با آرزوهایی رنگین و قلبی سرشار از امید.
وبلاگ هنوز زنده است....

زمزمه‌دونی
هوالمحبوب 

می‌گفت: «حرمت رفیق، وقتی حفظ می‌شه که خودش نباشه. یعنی وقتی که حضور نداره، تو پشتش بایستی و بگی رفیقم نیست ولی من که هستم، تو حق نداری پشت سر دوستم، حرف بزنی.»
سین گفت:«نسرین از اون رفیقاست که کسی جرات نمی‌کنه پشت سر رفیقش بدگویی کنه. توی اون پنج سالی که همکار بودیم، یه تنه جلوی همه از تک به تک ما حمایت می‌کرد.»
میم چند روز پیش وسط یه مکالمه یه چیزی پشت سر یکی از دوستام گفت که برگشتم گفتم: «نگو اینجوری.» و اون خوشش اومد که دمت گرم که با وجود اینکه از دستش ناراحتی بازم نمی‌ذاری کسی به دوستت حرف ناروا ببنده.
چند ماه پیش بهم گفت:«فلانی پشت سرت اینو گفت. من خیلی تحمل کردم که نگم بهت.» همون حرف فلانی چند هفته منو از پا انداخت. بهش گفتم:«وقتی اینو می‌گفت نزدی تو دهنش؟» نزده بود.
یه مثلی تو ترکی داریم که معنی تقریبی‌اش می‌شه: « کسی که درد داره، زیاد گله می‌کنه، غر میزنه.»
اسم هر غر زدن و گله کردنی، نمی‌شه بدگویی. وقتی تو رفتی با خود طرف حرف زدی و ناراحتی‌ات رو مطرح کردی و طرف به کتف چپش هم نبود ناراحتی تو و کوچیکترین تلاشی برای حل ماجرا هم نکرده، یعنی رسما اعلام کرده که من عنی بیش نیستم، پس تو آزادی پشت سرم حرف بزنی!
من خیلی گلگی کردم پیش دوستام، دربارۀ چیزهایی که آزارم داده. دربارۀ آدم‌هایی که بی‌دلیل آزارم دادن. آدم وقتی کسی رو اذیت می‌کنه، حقی از کسی سلب می‌کنه، دلش نمی‌سوزه  اگر که طرف هم رفتار متقابلی باهاش داشته باشه. ولی وقتی کلی براش خیر و خوبی خواستی، کلی برای خوشحالی‌اش تلاش کردی، وقت و بی‌وقت دویدی دنبال حل کردن مشکلش، دیگه توقع نداری، بی‌دلیل آزار ببینی. وقتی که همه چیز یه سوتفاهم بیشتر نیست و طرف مقابل جای حرف زدن باهات، تو رو به کتف چپش دایورت می‌کنه، دیگه نباید توقع داشته باشه کسی از گل نازک‌تر پشت سرش نگه:))
چون من معتقدم عن بودن چنین آدم‌هایی رو باید اطلاع‌رسانی کرد که آدم‌ها با دید باز توی دایرۀ امن‌شون واردشون کنن!
خدا رو شکر هر ایرادی هم که داشته باشم، لااقل اونقدر جنم دارم که پاش بایستم و یا عذرخواهی کنم در صورت مقصر بودن، یا برای رفع سوتفاهم گفتگو کنم.
کاش لااقل همۀ آدم‌ها اونقدر جنم داشتن که رک و روشن دشمنی خودشون رو علنی کنن، تا تو بدونی با چند نفر و توی چند جبهه باید بجنگی. جنگیدن با دشمن فرضی و جبهۀ ناشناخته ناجوانمردانه است. 
امیدوارم توی روابط‌مون آگاهانه‌تر، بالغانه‌تر و هوشیارتر عمل کنیم. چون خداوند از حق‌الله می‌گذره ولی از حق‌الناس که شکستن قلبه نمی‌گذره. و من هم بدتر از خدا از حقی که بی‌دلیل ازم سلب شده نخواهم گذشت و خوشحال می‌شم سر پل صراط یه عده رو ملاقات کنم:)
  • نسرین

هوالمحبوب 


توی سفری که رفته بودیم، حواسم بیشتر از خیابان‌های شهر و آثار باستانی و زیبایی‌ها، به همسفرهایم بود. اینکه چقدر حواس‌شان پی همدیگر است. اینکه چقدر برای هم مهمند. اینکه چقدر دوست دارند من هم این مهم بودن را بفهمم. دخترک خوب بلد بود دلبری کند، پسرک حامی خوبی بود. اینکه هربار شانه به شانه می‌شدیم، پسرک شروع می‌کرد بیخ گوش دخترک حرف زدن، نشان می‌داد دوستش دارد. اینکه دخترک مدام ناز می‌کرد و چیزی می‌خواست، نشان می‌داد که حالش خوب است و دارد از عشقی که زندگی‌اش می‌کند لذت می‌برد.
راستش گاهی حس می‌کنم این زندگی را بلد نیستم. این سبک زندگی بی‌نهایت برایم غریبه است. گفتن نیازهایم سخت است. حرف زدن از احتیاجاتم سخت است. از اول بچگی هم همین طور بودم. سختم بود پول بخواهم. سختم بود متوجه‌شان کنم که پالتو لازم دارم، گوشی می‌خواهم و هر چیز دیگری. به هر جان کندنی بود، پول جمع می‌کردم تا خودم رفعش کنم. یادم است، یک سالی شرایط مالی خانواده به طرز وحشتناکی بد بود، دانشجو بودم و هر روز با قطار می‌رفتم دانشگاه. بلیط رفت و برگشتم پانصد تومان بود. خرچ کرایه تاکسی از خانه تا راه‌آهن و برعکس، خرج ناهار و صبحانه هم بود. ولی روزهای بسیاری همان پانصد تومان را می‌گرفتم و صدایم در نمی‌آمد. اینکه چطور سر و ته قضیه را هم آوردم بماند. اینکه نداشتن چه پوستی از من کند بماند. می‌خواهم بگویم، ابراز کردن نیازهایم سختم است. می‌ترسم اگر روزی، کسی هم توی زندگی‌ام بود از گفتن ابا داشته باشم. منتظر بنشینم که کشفم کند و تهش خودم بمانم و حوضم. تنهاتر از قبل شوم.
گاه فکر می‌کنم، شاید برای اینکه لوندی بلد نبودم هیچ وقت کسی توی زندگی‌ام نبوده و ماندگار نشده. گاه به رابطه‌های نصفه نیمۀ مزخرفم فکر می‌کنم و به این نتیجه می‌رسم که لابد یک جای کارم ایراد داشته. 
حس شیرینِ کافی بودن، مهم بودن، زیبا بودن، حس اینکه کسی از بودن تو شاد است، از بودنت به وجد می‌آید را، هیچ وقت تجربه نکردم. هیچ وقت آنقدر دوست داشته نشدم که فکر کنم من هم عزیز کسی هستم. همیشه یک جای کار می‌لنگید. همیشه ترس بود، واهمه بود، پنهان کردن بود. هیچ وقت شانه به شانۀ محبوبی راه نرفتم که بیخ گوشم نجوا کند، بچرخد و راه برود و دلش غنج برود برای من. برنامه بچیند برای شاد کردن من.
دیگر حتی به شوخی هم فکرش را نمی‌کنم. فکر اینکه بالاخره اتفاق می‌افتد را. روزهای بسیاری منتر عشق بودم، که بالاخره پیدایش شود. اما کم‌کم به این باور رسیدم که یک چیزهایی از قوارۀ تن من بزرگتر است. به تن من زار می‌زند. آن شکل از دوست داشتن که من طالب آنم برای من رخ نخواهد داد.
آدم‌های شجاعی به پستم نخوردند، آدم‌هایی که بودند، اندازۀ من عشق را مقدس نمی‌دانستند. فکر نمی‌کردند که تجربۀ عشق به همه خطرهایش می‌ارزد. آدم‌های عافیت‌طبی بودند که رنجم می‌دادند. آن روزها، بدجوری هوس عاشقی کرده بودم. دیدن دخترک و پسرک، هوایی‌ام می‌کرد. حسرت روی حسرت خاک کردم که به خود رنج‌کشیده‌ام بفهمانم، اتفاق نخواهد افتاد. کسی نیست که مرا بفهمد، بودنم را ارج بدارد و برای خوشحالی من تلاش کند. 
سال بعد وقتی شمع‌های تولدم را فوت می‌کنم به خدا خواهم گفت که دمت گرم، ده سال پیش همین روزها، از تو فقط یک چیز خواستم. که مرا به سرنوشت میم دچار نکنی. و تو تنها هدفت را گذاشتی روی اینکه من زندگی زیستۀ میم را دوباره زندگی کنم. ولی من تک به تک سلول‌هایم به عشق نیاز داشت....

  • نسرین

هوالمحبوب 

با تراپیستم داشتم خوب پیش می‌رفتم. بالاخره بعد از کلی بالا و پایین کردن، بعد از چند بار عوض کردن تراپیست، بالاخره به نقطه درست ماجرا رسیده بودم.‌

اما یک جای کار تراپیستم می‌لنگید. جلسات را مدام کنسل می‌کرد. از اواخر مهر که شروع کرده بودیم، تا امروز، باید پانزده جلسه تشکیل می‌دادیم که هشت جلسه‌ش فقط محقق شده بود. به جز جلسهٔ شب یلدا، که خودم کنسلش کردم، شش جلسه را او لغو کرد. جلسهٔ دیروز را هم که بعد از سه هفته، با کلی جا به جایی ساعت شروع کرده بودیم، سر دقیقهٔ بیست و یکم ناتمام رها کرد! یعنی گفت پنج دقیقهٔ دیگر دوباره تماس می‌گیرد، اما تا این لحظه خبری نشده، حتی یک پیامک عذرخواهی هم نفرستاده که دلم خوش باشد.

آدمیزاد است بالاخره کار و زندگیش بالا و پایین دارد، اما واقعیت این است، کسی که با گره‌های بی‌شمار به یک‌ درمانگر پناه می‌برد، ظرفیت پذیرش این قبیل رفتارها را ندارد. برایم مهم نیست تراپیستم وسط چه مهلکه‌ای گیر افتاده که مدام جلسات مشاورهٔ مرا کنسل می‌کند، یا چرا وسط حرف زدن من از زخم‌هایم یکهو قطع می‌کند و تا فردا خبری ازش نمی‌شود. اگر نسرین سابق بود، حتما تا حالا پیام داده و جویای حالش شده بود، اما برای نسرین فعلی، خودش اولویت دارد. می‌بیند که از رفتار غیر حرفه‌ای درمان‌گرش به ستوه آمد و دلیلی ندارد، جای شاکی بودن، از در عطوفت وارد شود.

من داشتم با بغض توی گلویم، با دلی شکسته، با اشک‌هایی که به زور پس می‌زدم، با اوضاع جسمی داغان، حرف می‌زدم و او یکهو قطع کرد! 

این چیزی نیست که بتوانم کوتاه بیاییم و بازخواستش نکنم! این دیگر جلسه کنسل کردن نیست که زیر سبیلی ردش کنم. 

من آدم غمگینی بودم که پول داده بود تا برای یک گوش شنوا حرف بزند. کسی که اگر گوش شنوایی در میان آدم‌های نزدیکش داشت، هر هفته پول بی‌زبانش را به دامن تراپیستش نمی‌ریخت. 

آخ که چقدر حرف توی دلم تلمبار شده است. چقدر راه باید بروم تا غم این روزها شسته شود. 

می‌دانی رفیق، رفتار تراپیستم عجیب مرا یاد تو می‌اندازد. رفته بودم پیشش که غمم کاسته شود، اما خودش شد یک غم تازه و علاوه شد بر قبلی‌ها.

درست مثل تو که می‌آمدم پیشت تا دل سبک کنم از نارفیقی‌های روزگار، اما بی‌محلی‌های تو داغ تازه‌ای گذاشت روی قبلی‌ها. 

خیالی نیست، این نیز بگذرد....

شاید روزی هم تو نیاز داشتی حرف بزنی، خدا را چه دیدی! 

  • نسرین
هوالمحبوب

قدم‌هایم کند و کشدار است. انگار تعمدی دارم که دیر کنم. یا شاید انگیزه‌ای برای زود رسیدن ندارم. صدای نزدیک شدن اتوبوس را که می‌شنوم، غریزه به کمکم می‌آید. قدم‌هایم ناخودآگاه تندتر می‌شود. به  ایستگاه مملو از جمعیت خیره می‌شوم. کارت می‌‌کشم و روی نردۀ ایستگاه یله می‌شوم. یک چشمم به رد اتوبوس رفته است و چشم دیگرم به پیچ خیابان که رد و نشانی از اتوبوس تازه بیابد.
زنی چیتان پیتان کرده، صف آدم‌های منتظر را دور می‌زند و به محض کشیدن کارت، جلوی سکو می‌ایستد. لابد پیش خودش فکر می‌کند، خیلی زرنگ است!
دستم را می‌سُرانم آن ور نرده و می‌زنم به شانه‌اش:
-فکر کردی خیلی زرنگی؟ این همه آدم شلغمن که ایستادن تو صف؟
-به خدا من خیلی عجله دارم!
-ما بیکاریم به نظرت؟
همین که حرفم از دهانم به بیرون پرتاب می‌شود، اتوبوس غرشی می‌کند و می‌ایستد. انبوهی از زن‌ها هجوم می‌برند سمتش و لا به لای ازدحام جمعیت می‌بینم که باز هم چند نفری، دور می‌زنند و خارج از نوبت سوار می‌شوند.
می‌روم سراغ مامور کنترل کارت:
-آقا شما چرا تذکر نمی‌دین به اینایی که بدون نوبت سوار می‌شن؟
-چی بگم؟ خودشون باید بفهمن، مگه یکی دو نفرن؟ زنن چیکارشون می‌تونم بکنم؟
آه عمیقی می‌کشم و برمی‌گردم سر جایم. دومین اتوبوس هم پر شده و راه می‌افتد.
-این مملکت درست بشو نیست!
-چون ما آدما نمی‌خواییم که درست بشیم! 
حوصلۀ بحث تکراری زن‌های منتظر را ندارم. سرم را گرم اینستاگرام می‌کنم. این روزها حرف‌های گنده گنده زیاد بلغور می‌شود. همه حق دارند! همه هم معترضند! 
اتوبوس سوم که می‌رسد، سیل جمعیت راه میفتد سمتش و کسی جز من حواسش نیست که اتوبوس عقبی چقدر خلوت‌تر است!
لم می‌دهم روی صندلی پشتی و پاهایم را روی بخاری جمع می‌کنم. گرمای مطبوع حالم را جا می‌آورد.
ساعت دارد دوان دوان خودش را به عدد سه می‌رساند.
گرسنه‌ام، خسته‌ام و بی‌خواب! 
دلم می‌خواهد خرسی بودم که قابلیت شش ماه خواب زمستانی داشت و مجبور نبود برای بقای خودش این ماه‌های سرد سال، سرکار برود. یاد قصۀ آقا خرسه توی کتاب تفکر و پژوهش سال ششم می‌افتم. ماجرای خرسی بود که توی غار دنج خودش به خواب زمستانی رفته بود. ولی وقتی بی‌خبر از همه جا چشم باز می‌کند، می‌بیند وسط یک کارخانۀ چوب بری خوابیده و به محض باز کردن چشم‌هایش، سرکارگر سرش داد می‌کشد که برگرد سرکارت کارگر تنبل!
خرس قصه نمی‌تواند حرف بزند و بگوید من کارگر کارخانه نیستم من یک خرسم که به خواب زمستانی رفته بودم.
خرس بیچاره می‌شود کارگر کارخانه و حسابی جان می‌کند. ولی سال بعد وقتی دوباره زمستان سر می‌رسد، آنقدر خمیازه می‌کشد و وسط کار خوابش می‌گیرد که اخراجش می‌کنند! خرس قصۀ ما هویت خودش را توی آن کارخانۀ کوفتی گم کرده بود و من انگار هویت خودم را توی مدرسه گم کرده‌ام.
دلم می‌خواهد بیشتر روز را لم بدهم، چای و نسکافه بخورم و کتاب بخوانم. فیلم تماشا کنم و از شدتِ خوردن ترک بزنم.
واقعا کار کردن در این سرمای استخوان ترکان، جنایت علیه بشریت است، چرا مسوالان نظام آموزشی این مسائل بدیهی را نمی‌فهمند؟
من با مغز یخ زده و روح خسته چطور می‌توانم معلم شاداب و موثری باشم؟ من اغلب اوقات سردم است و هر چقدر لباس تنم می‌کنم، افاقه نمی‌کند.
کاش سال تحصیلی از شهریور شروع می‌شد. دی ماه را تعطیلات زمستانی اعلام می‌کردند و می‌گذاشتند برویم پی کارمان. آن وقت من یک کوله بر می‌داشتم و می‌رفتم جنوب و یک ماه برای خودم کیف می‌کردم. فکرش را بکن، توی این هوای دل‌انگیز جنوب من باید ورقه تصحیح کنم، ورقه تصحیح کنم، ورقه تصحیح کنم، آنقدر که بترکم!
من به زبان گویا و رسا اعلام می‌دارم که نیاز به یک تعطیلات زمستانی کار درست دارم که جمع کنم و بروم پی عشق و حال.

  • نسرین

هوالمحبوب


با وجود اینکه نسرین فعلی، خیلی به برابری و مساوات در زندگی مشترک معتقده، اما هنوز هم اگر کسی برای خواستگاری پا پیش بذاره که جزو ملاک‌های اولیه، شاغل بودنم رو قید کنه، در جا ردش می‌کنم! شاید از دید خیلی‌ها این حق مسلم اون آقاست که بخواد همسرش شاغل یا خانه‌دار باشه، همونطور که ما حق داریم، بین خواستگارهایی با مشاغل مختلف یکی رو انتخاب و بقیه رو رد کنیم.
اما از دید من نگاه این قبیل مردها به زن شاغل، نگاه مالیه نه نگاه عاطفی! اینکه کسی بدون شناختن من، صرفا چون شاغلم میاد سراغم یعنی صرفا توقع مالی از این رابطه و شخص من داره. بیشتر دنبال کسیه که یه گوشۀ کار رو بگیره و حالا یه رابطه‌ای هم باهم داریم دیگه!
اغلب این آدم‌ها توی زندگی مشترک، توقع دارن زن شاغل‌شون خونه رو مرتب کنه، غذا رو آماده کنه و صفر تا صد کارهای رسیدگی به بچه رو هم انجام بده. لطفا بهم نگین که نه اوضاع تغییر کرده و همسر و برادر و فلان کس من اینجوری نیست و داره کمک می‌کنه و ....
من دارم از جامعۀ آماری خودم صحبت می‌کنم. زن‌های متاهل شاغلی که از بی‌تفاوتی همسراشون به ستوه اومدن. زن‌هایی که هم بار مالی زندگی رو به دوش دارن و هم صفر تا صد امور خونه رو. زن‌هایی به غایت فرسوده و افسرده و عصبانی که نه می‌تونن زن خوبی باشن و نه مادر پرفکتی! زن‌هایی که احتمالا بیشترین خیانت‌ها در حقشون اتفاق می‌افته.
وقتی هنوزم که هنوزه از کارهایی که مردها توی خونه انجام می‌دن با لفظ کمک کردن، یاد می‌کنیم یعنی هنوز تا برابری واقعی خیلی راه داریم.
مردها توی امور خونه به ما کمک نمی‌کنن، بلکه دارن وظیفۀ خودشون رو اونم در حد خیلی کم انجام می‌دن.
جامعه از ما زن‌ها توقع داره که کار کنیم و در امور مالی سهم برابری با همسران‌مون داشته باشیم، ولی نمیاد به آقایون گوشزد کنه که حالا نوبت اوناست که کارهای خونه رو به نسبت برابر بر عهده بگیرن. حالا وظیفۀ اوناست که با معلم بچه سر و کله بزنن. نگران مجازی شدن کلاس بچه باشن، نگران تکالیف بچه‌ها باشن. خدا وکیلی چند درصد مردها توی دوران کرونا، هم پای همسر شاغل‌‌شون درگیر درس و مشق بچه‌‌ها شدن؟ چند درصد مردها حداقل سه بار در طول هفته غذا درست می‌کنن بدون اینکه فکر کنن دارن شاخ غول رو می‌شکنن؟ استرس و نگرانی مهمونی‌ها چند درصدش روی دوش زن‌هاست و چند درصد روی دوش مردها؟
وقتی زن و مرد هر دو خسته و کوفته از سرکار می‌رسن خونه، اونی که لم می‌ده رو مبل کیه و اونی که مستقیم میره آشپزخونه کیه؟ 
چرا هیچ وقت دغدغه‌های زن‌های شاغل، مادرهای شاغل جدی تلقی نمی‌شه؟
پسرهایی که دنبال همسر شاغل هستن، چند درصدشون قبل از اینکه دخترها سر صحبت رو باز کنن، به مسئلۀ برابری در زندگی اشاره می‌کنن؟ چند درصدشون داوطلبانه سهم مشترکی رو توی زندگی بر عهده می‌گیرن؟ چقدر از شعار تا عمل راه طولانیه!
قبول کنیم که خیلی اوقات، ما خوب حرف می‌زنیم، خوب شعار می‌دیم ولی متاسفانه پای عمل‌مون خیلی لنگ می‌زنه. 
درست مثل این قضیۀ قضاوت نکردنه که تازگی خیلی نخ‌نما شده دیگه، خودمون عالم و آدم رو قضاوت می‌کنیم، خودمون دل می‌شکنیم و کک‌مون هم نمی‌گزه ولی وقتی کسی ما رو قضاوت می‌کنه.....
  • نسرین

هوالمحبوب 

نمی‌دونم هجدهم دی سال ۹۸ کجا بودم که خبر هواپیما رو شنیدم. ولی شنیدن خبرش اونقدر تلخ نبود که روزها و ماه‌ها اشکمون رو دربیاره. قضیه وقتی تبدیل به پررنگ‌ترین تراژدی زندگیم شد که فهمیدم خودیا زدنش. هواپیما نه به خاطر نقص فنی، نه به خاطر قصور خلیان، نه به خاطر شرایط جوی که به خاطر اصابت دو تا موشک سقوط کرد.
اون روزها من یه دختر مذهبی بودم که تنها دغدغه‌م مشکلات اقتصادی بود.
اون روزها تو یه گروهی عضو بودم که مدیرش یه روحانی بود. حاج‌آقایی که جزو مثبت‌ترین آدمایی بود که تا به امروز شناختم. آدمی که همیشه تندروی‌های من رو تحمل می‌کرد، تعدیل می‌کرد. تو همون شب که نه، شاید شبای بعدش شایعه شد که سانحه نبود. توی اون گروه روحانیون زیادی بودن که شروع کردن به تکذیب خبر. من خون خونم رو می‌خورد، دعا دعا می‌کردم که حادثه بوده باشه.‌ چون تحمل نداشتم تمام باورهام رو یه شبه از دست بدم. دوست مذهبی‌م بریده‌های خبرگزاری تسنیم رو استوری کرده بود، صبح قبل از رفتن به مدرسه خوندنش و دلم قرص شد که این همه دلیل و برهان مگه میشه غلط باشه! چقدر ساده بودم. چقدر زود باور بودم. چقدر دنیای فکری و ذهنی‌م کوچیک بود. روز سوم صبح بود که سپاه تایید کرد خبر اصابت موشک رو. صبح روز سوم بود که همه چیز تلخ شد، خراب شد، فرو ریخت. اول یه پیام تلخ نوشتم و گذاشتم تو اون گروهه. بعد لفت دادم. بعدش دنیا خط‌کشی شد. بعدش حامد اسماعیلیون اومد وسط با غمی به وسعت دنیا. اونجا بود که قصهٔ عشق‌شون رو خوندم فهمیدم تو شهر من، تو دانشگاه شهر من با هم آشنا شدن. دنیا دیگه قشنگ‌ نبود. گریه بود که پشت سر هم میومد. بعدش پونه و آرش بودن، جوونای پرپرشده، خانواده‌های از هم پاشیده.
دی ۹۸ خط‌کشی بود که گرفته بودم دستم و آدما رو به سفید و سیاه تقسیم می‌کردم.

غم ما از اون روز بزرگ و بزرگ‌تر شد. 

از‌ اون روز دیگه هیچی به دهنمون مزه نکرد.

داغ اون مسافرها همیشه رو‌ دل یه ملته. 

  • نسرین

هوالمحبوب 


نوزده ساله از اون خونه رفتیم و من هنوزم وقتی خواب می‌بینم اونجاییم. دیشب خواب دیدم قرار دارم و صبح دیر بیدار شدم. بیست دقیقه وقت داشتم هم آماده بشم هم برسم سر قرار. رفتم مسواک بزنم دیدم سر جاش نیست. کلی غر زدم و شنیدم که نون جان می‌گه اونا رو گذاشتم ضدعفونی بشه، از مسواک تو حیاط استفاده کن. 

تو خونه قبلی آشپزخونه درندشتی تو حیاط داشتیم که می‌شد از توش یه آپارتمان دو خوابه شیک درآورد. اما تو حالت فعلیش داغون بود. رفتم سر حوض که مسواک بزنم دیدم مامان لباسشویی رو راه انداخته و همه جا کر کثیفه. نون جا داشت از پشت پنجره منو می‌پایید. مثل همیشه که ببینه فرایند مسواک زدنم چطوری طی می‌شه و قراره راجع به چه چیزهایی غر بزنه. اینکه دستامو خوب آب نکشیدم؟ یا پاهامو جایی گذاشتم که نباید؟ یا لباسم گرفته به جایی و یا....

از حرصم شلنگ رو برداشتم و کل آشپزخونه رو آب کشیدم‌. همه جا رو شستم، مسواک زدم، در و پنجره‌ها رو بستم و رفتم که حاضر بشم. وقتی رفته بودم ساعت بیست دقیقه به یازده بود و وقتی برگشته بودم بیست دقیقه به یک. 

۶۵ تماس از دست رفته و کلی پیام از میم داشتم. 

توی ذهنم داشتم بهانه‌های لازم رو جور می‌کردم که بگم چرا نرسیدم سر قرار. همزمان داشتم سر مامان غر می‌زدم بابت همه چیز و خواهرم داشت توجیه می‌کرد که به مامان چه ربطی داره؟! 

خدایا تو این خونه همه چی به سکوت مامان ربط داره، به سکوتش در مقابل نون جان و در عوض صدای کلفتش در مقابل من. 

چقدر خواب بدی بود. مدت‌ها بود از تنش‌های مشابه عبور کرده بودم.‌

تهش تصمیم گرفتم بگم گوشی‌م رو گم کردم و همهٔ اون دو ساعت داشتم دنبالش می‌گشتم. 

  • نسرین

هوالمحبوب  


این روزها زیاد به هولدن فکر می‌کنم. شخصیت تخس و ولنگاری که سلینجر با هنرمندی خلقش کرده بود و در هر صفحه از کتاب می‌توانست حرص من یکی را به خوبی درآورد. تمام کارهایی که هولدن در سن نوجوانی از انجامش ابایی نداشت، توی آن سال‌ها برای من تابو بود و برای همین هیچ وفت نتوانستم دوستش داشته باشم. شاید هنر سلینجر هم درست در همین بود. اینکه نوجوان عاصی کتابش کفر خواننده را دربیاورد یعنی او به هدفش رسیده.

هولدنِ قصهٔ سلینجر موقع تعجب، عصبانیت یا هر حس کوفتی دیگری، عبارتی را مدام به کار می‌برد که گوشهٔ ذهنم جا خوش کرده، هربار که زندگی چهرهٔ تنگ و ترشش را نشانم می‌دهد، اول عرائضم می‌آورمش: هی پسر...

هی پسر این چیزی که داریم می‌کنیمش، زندگی نیست...

این روزهای نکبتی که از ترس گرانی خزیده‌ایم توی لانه‌هامان جوانی نیست.

هی پسر من حالم از این‌جور زخم‌های ناسور که می‌سوزاند و کاری نمی‌توانی برایش بکنی به هم می‌خورد....

کاش به میزانی که هولدن بی‌چاک و دهن بود و عریان و بی‌پروا حرف می‌زد، من هم بودم. 

دلم می‌خواهد همهٔ روزهای این سال نحس را یک جا بالا بیاورم.

هی پسر ما واقعا زندگی نکردیم.

  • نسرین

هوالمحبوب 


«دیدگاه این پست یه دیدگاه کاملا زنانه است. معنی‌اش نیست که چنین مشکلی از طرف خانم‌ها وجود نداره.»


مردهای زیادی رو بین دوستان مجازی و حقیقی می‌شناسم که خودشون رو مدرن و امروزی می‌دونن و از جنبش فمنیست و آزادی‌های زنان و حق برابری دفاع می‌کنن. مردهایی که مذهبی نیستن، قید و بندهای مذهبی ندارن، اهل مطالعه‌ان و میشه اسم شبه روشنفکر روشون گذاشت.
اما از بین همین قشر روشنفکر هم گاهی رفتارهایی سر می‌زنه که آدم نمی‌دونه چطوری باید تحلیلش کنه. مردهایی که عمدا تحصیل‌کرده و اهل تفکرن ولی وقتی حرف رابطۀ عاطفی به میون میاد، می‌شن یه آدم دگم و عقب مونده و سنتی!
می‌خوام ماجرا رو با یه روایت پیش ببرم که بیشتر و بهتر براتون روشن بشه چی می‌خوام بگم. تصور کنید دختر و پسری مدتیه توی حلقۀ ارتباطی هم قرار گرفتن، دوست صمیمی یا معمولی همدیگه هستن. گه‌گداری همدیگه رو توی جمع‌های دوستانه ملاقات می‌کنند، توی پیج یا کانال همدیگه هستن و در کل، یه رابطۀ ایمن و مثبتی رو دارن پیش می‌برن. حالا این وسط دختر ماجرا مدتیه احساس می‌کنه به پسر ماجرا علاقمند شده. طبعا بیان عشق از طرف دخترها به راحتی پسرها نیست و عواقب زیادی ممکنه براشون داشته باشه، به خصوص توی حلقه‌های دوستانه. 
اما دختر قصه جسوره و تلاش می‌کنه عشقش رو به گوش پسر برسونه. 
طبیعیه که اگر چنین اتفاقی اگر از سمت پسرها رخ بده، دو حالت داشته باشه، یا دختر هم حس مشابهی داره و اجازه می‌ده که رابطه وارد فاز آشنایی بشه و یا حس متقابلی نداره و ترجیح می‌ده رابطۀ دوستی عادی رو با هم پیش ببرن و از پسره می‌خواد که قضیه علاقه رو فراموش کنه. 
حالا این وسط پسر قصه است که یا می‌تونه از پس هندل کردن ماجرا بربیاد و توی حلقۀ ارتباطی بمونه و دوستی سابق رو ادامه بده یا نمی‌تونه و ترجیح می‌ده بره و کناره بگیره. 

توی چند موردی که برای خودم و یا اطرافیانم رخ داده قضیه اصلا زیبا تموم نشده. می‌خوام یکی یکی بهشون بپردازم تا راحت‌تر بتونیم تحلیل کنیم.
دوستم مدتیه عاشق یه روزنامه‌نگاری شده و خیلی روشن و واضح عشقش رو بهش ابراز کرده. اما پسر محترم که تا قبل از بیان عشق، خیلی خوش برخورد و مهربون بوده و محترمانه برخورد می‌کرده، یهو تغییر فاز داده. اول که تو پیجش دوستم رو آنفالو کرده، بعد برداشته بلاکش کرده و بعدتر هم اصلا به تماس‌هاش پاسخی نداده!
دوستم توی یه دفتری، مطالبی رو دربارۀ عشقش نوشته بود به شکل نامه، که تصمیم داشت برسونه دست طرف، اما وقتی میره دفتر روزنامه، پسره خودش رو ازش قایم می‌کنه و دوستاش می‌گن که نامزد کرده و رفته خارج از کشور!
یعنی حتی اونقدر ادب نداشته که بیاد جلو، حرف‌های دوستم رو بشنوه و قانعش کنه که این علاقه مطلوب اون نیست. فقط جاخالی داده و فرار کرده. 

ماجرای دومی هم  که می‌خوام روایت کنم چیزی توی همین مایه‌هاست. پسری توی عالم دوستی به دختری نزدیک می‌شه و شروع می‌کنه به اصطلاح امروزی لاس زدن. دختر قصه مدتی مقاومت می‌کنه ولی بعد یه مدت چون خودش هم از پسره خوشش میومده، پا می‌ده و یه مدت لاس زدن و حرف‌هایی از این دست رد و بدل می‌شه بین‌شون. بعد یه مدت که دختره ازش می‌پرسه فلانی اگر ما همشهری بودیم، به نظرت رابطه‌مون به کجا می‌رسید؟ پسره جواب می‌ده هیچ کجا چون تو از من بزرگتری، و من سن توی ازدواج خیلی برام مهمه!
یعنی خیلی رک گفته که تو رو صرفا برای لاس زدن و سک... چت و فلان می‌خوام و کاربرد دیگه‌ای برام نداری!
ماجرای سوم از این هم جالب‌تره!
دختره به یه پسری علاقمند می‌شه که هم ازش کوچیکتره و هم بعد مسافت زیادی نسبت بهش داره. کارهایی می‌کنه که توجه پسره رو جلب کنه. اما پسره رفتاری نشون نمی‌ده که دختره متوجه بشه که دوستش داره یا نداره. همیشه تو یه وضعیت خوف و رجا بوده. تا اینکه یه شب خیلی رک با پسره حرف می‌زنه و بعد پسره مطمئنش می‌کنه که حسه دوطرفه است.
اما درست از فردای همین شب غیبش می‌زنه! 
شبی که دختره با هزار امید و آرزو به خواب رفته و کلی حس خوب رو تجربه کرده و خیال کرده بالاخره حسی که چند وقت بود داشته داره به ثمر می‌‌شینه. 
پسره هیچ حرکت دیگه‌ای نمی‌کنه تا اینکه باز هم دختر قصه میرسه سراغش و وقتی حرف اون شب رو پیش می‌کشه، پسره به صحرای محشر می‌زنه و می‌گه دیگه چنین حسی نداره و ازش می‌خواد همچنان دوست صمیمی سابق باشن!
اما خب طبیعیه که یه چیزهایی این وسط خراب شده که هرگز مثل قبل نمی‌شه.
ماجرای بعدی ماجراییه که برای چند نفر از دوستام مشابهش رخ داده. قصه این بود که دختر و پسری وارد رابطه می‌شن و خیلی خوب پیش می‌رن ولی بعد یه مدت، پسری که خودش رو داشت فدای معشوق می‌کرد، به خاطر یه مخالفت سادۀ والدینش کل عشق و عاشقی رو بی‌خیال میشه و می‌ره. حتی کوچکترین تلاشی هم برای جلب رضایت والدینش نمی‌کنه. اصلا هم براش مهم نیست دختری که داره ولش می‌کنه چه حال و روزی داره.
من همیشه می‌گم اون آدم‌ها حق داشتن، عشق دختری که دوستشون داشت رو پس بزنن، حق داشتن والدین‌شون رو به معشوق‌شون ترجیح بدن اصلا! اما آیا پس زدن آیین و رسم خودش رو نداره؟ اینکه تو فرار کنی از دست طرف، جرات حرف زدن نداشته باشی، برای آدمی که ادعای فضل و دانشش گوش فلک رو کر کرده پسندیده است؟ چرا هنوز که هنوزه با وجود اینهمه پز روشنفکری بلد نیستیم، به شکل درست و منطقی با آدم‌ها حرف بزنیم و از حرف زدن شونه خالی نکنیم؟ حق آدمی که ما رو دوست داره، حداقل یه گفتگوی دوستانه نیست؟ 
زخم‌های ما بالاخره خوب می‌شه، اینهمه قرص و دارو و تراپی و گریه، بالاخره یه روزی تموم می‌شه، بالاخره هر کدوم از ما روزی آدم درست زندگی‌مون رو پیدا می‌کنیم ولی شاید هرگز دردی که ناجوانمردانه بهمون تحمیل شده فراموش نکنیم. شاید نتونیم به این زودی‌ها به کسی اعتماد کنیم!

  • نسرین

هوالمحبوب 

بر همگان واضح و مبرهن است که دی ماه، ماه امتحانات است. این ماه برای دانش‌آموزان و دانشجویان محترم سنگین سپری می‌شه. اما من معلم دلم خوش بود که یه دی ماهی هست که ممکنه چند روز تعطیلی توش نصیبم بشه، ممکنه زودتر تعطیل بشیم، ممکنه دیرتر بریم حتی! کل سه ماه رو منتظر رسیدن دی ماه عزیز بودم ولی تهش چی شد؟ 

هیچی. نه تعطیلی به پستم خورد، نه قراره دیرتر بریم و نه احتمالا زودتر خلاص می‌شیم:) 

از سال بعدم دهم و یازدهم امتحانات خردادشون نهایی می‌شه و فشار کاری ما هزاربرابر می‌شه. دلم می‌خواد دمم رو بذارم رو کولم برگردم همون روستای محروم پارسالی که بچه‌هاش درس نمی‌خوندن عوضش فشار کاری هم نداشتیم.

اما جنون معلمی نمی‌ذاره جایی باشم که بهم خوش بگذره، همیشه ترجیح می‌دم پاره بشم:)

جالبه که هر لحظه هم داره فشار روی قشر معلم بیشتر می‌شه. دانش‌آموز درس نمی‌خونه، نماینده مجلس می‌گه تقصیر معلماست که خوب درس نمی‌دن. 

دانش‌آموز با لباس غیر متعارف میاد، اعتراض که می‌کنن می‌گه معلما شلوار لی می‌پوشن چرا کاری‌شون ندارین؟

نمی‌دونم چرا کمر اقتصاد شکسته، کسی نمی‌گه تقصیر مسولانه! 

سفره مردم به حداقل‌ترین ابعاد خودش رسیده کسی یقه مسولان رو نمی‌گیره! 

هوا به آلوده‌ترین حد ممکن رسیده هیچ مسولی مقصر نیست.

دریاچه ارومیه خشک شده تقصیر مسوالان نیست.

الان فقط مشکل ما اینه که یه عده می‌خوان لخت شن. 

البته خب هوام سرده خیلی نمی‌تونن اهداف شوم‌شون رو محقق کنن! 

خلاصه که دی ماه رسیده به وسط‌هاش و تبریز به عنوان یه شهر کوهستانی و سردسیر، رنگ برف ندیده. لابد اینم تقصیر مردمه که در مصرف برف‌های سال‌های گذشته صرفه‌جویی نکردن و باعث بروز مشکلات جوی شدن. ابدا هم به خشک شدن دریاچه ارومیه و نابودی زیستگاه‌های بومی و فلان ربطی نداره.


  • نسرین

هوالمحبوب 


بعد از چند سال رعنا را دیدم. توی کافۀ محبوب‌مان. نشستیم و گپ زدیم. از سه سالی که به خاطر کرونا بین‌مان جدایی افتاده بود. از روزهایی که طی کردیم از موفقیت‌ها و شکست‌ها. وسط حرف‌هایش جملۀ مهمی گفت که مانیفست زندگی‌اش بود: وقتی یه گل وسط یه جنگل یا بیابون یا هر جا رشد می‌کنه، توقع نداره که به خاطر گل بودنش مورد تحسین واقع بشه. گل داره به رسالتش عمل می‌کنه. کاریه که براش خلق شده. پس برای اینکه رو به جلو بری، کاری که براش خلق شدی رو انجام بده و از بقیه توقع نداشته باش برات هورا بکشن!
چقدر حس عجیبی داشتم بعد این جمله. فکر می‌کردم که چقدر توی زندگیم منتظر تشویق بقیه نشستم و چون خبری از جیغ و هوراشون نشده، سرخورده شدم. نشستم به ده بیست تا داستانی فکر می‌کنم که نوشتم و تلمبار کردم و هیچ فکری برای انتشارشون ندارم. به درس‌نامه‌هایی فکر می‌کنم که هرگز چاپ نشدن، به کتابی که یک سال تموم پاش زحمت کشیدم و هیچ وقت ندادمش دست ناشر!
چون منتظر بودن یه کار خفن بکنم، منتظر بودم یه اتفاقی بیوفته که بقیه بفهمن من چقدر مستعدم، من چقدر خفنم. 
باید زمان می‌گذشت تا برسم به اون به اون لحظه، به دیدارم با رعنا و ماجرایی که برام تعریف کرد.
رعنا داره دکتری ژنتیک می‌خونه، اونم وقتی فقط دو سال از من کوچیکتره. اونم وقتی یه بار یه رشتۀ مهندسی رو تا نصفه خونده و رها کرده. اونم وقتی شیش سال پیش دیدمش، تازه دانشجوی کارشناسی شده بود در حالی که من ارشدم رو گرفته بودم. 
رعنا پله‌ها رو طی کرد و جلو رفت چون منتظر نبود کسی براش هورا بکشه. به رسالتش که نوشتن و خوندن بود عمل کرد و پیش رفت.
حالا به عنوان یه زن سی و یک ساله، یه مجموعه داستان چاپ کرده و همچنان داره داستان می‌نویسه. چهار پنج تا کتاب تخصصی تو رشتۀ خودش نوشته که توی چند تا دانشگاه داره تدریس می‌شه و شغل خوبی هم توی دانشگاه دست و پا کرده.
نمی‌خوام دوباره وارد فاز خوداتهامی بشم. منم البته همۀ این سال‌ها بیکار نبودم و کلی کار انجام دادم. قصدمم مقایسه و زدن تو سر خودم نیست. صرفا می‌خوام بگم که توی زندگی باید سرت رو بندازی زمین و کارت رو بکنی و به حرف هیچ کس گوش ندی. چه اونی که تشویقت می‌کنه و چه اونی که داره می‌گه تو نمی‌تونی از پسش بربیای.

چند روز پیش یکی از خواننده‌های قدیمی اینجا حرف جالبی زد. گفت پست‌های عادی غیرداستانی‌ات برام جذاب‌ترن. اون روندی که توی روزمره نویسی‌هات داری برام جالبه. حس می‌کنم توی داستان‌ها وارد یه چارچوب و قالبی میشی که دیگه خودت نیستی و سعی می‌کنی از اون قالب بیرون نزنی. در حالی که توی پست‌های عادی خودتی و همین متفاوتت می‌کنه. تلاش نمی‌کنی چیزی رو نشون بدی که نیستی. دارم به این حرفش فکر می‌کنم...
  • نسرین

هوالمحبوب 


آخر شب بود که میان خواب و بیداری، فیلترشکن وصل شد و دیدم الی نوشته، دیشب عقدکنون مریم بود. به پهنای صورت خندیدم. نمی‌دانم به پهنای صورت خندیدن چطوری است ولی من دیشب واقعا به پهنای صورت خندیدم. الی قدیمی‌ترین رفیقم است. از آنهایی که شاید سالی چند بار همدیگر را ببینیم ولی کیفیت رابطه‌مان هرگز افت نمی‌کند و هیچ وقت نگران از دست دادن هم نیستیم. می‌دانی؟ توی رفاقت باید به این نقطه برسی که مدام دلت شور از دست دادنش را نزند که اگر یک روز رفت، فرو نریزی. 
القصه، مریم خواهر بزرگتر الی است که پریشب عقد کرد. دختری که شاید اندازۀ نون جان دوستش دارم و رنج‌هایش برایم آشناست. اینکه تو جنس رنج کسی را بشناسی خیلی فرق دارد با آنکه تو جنس شادی‌های یکی را بلد باشی.
مریم توی لباس عروسش واقعا دلبر شده بود. فکر می‌کنم مریم جزو آخرین نسل از کسانی بود که عروسی‌شان می‌توانست اینقدر نشاط‌‌‌‌ انگیز باشد.
امروز آخرین روز تمرین رانندگی‌ام بود و واقعا این دوازده روز کیف کردم از پشت رل نشستن. تجربۀ شگفت‌انگیزی بود که خیلی به تاخیرش انداخته بودم.من تجربۀ رانندگی را خودم به خودم هدیه دادم. یک روز باید ما زن‌ها یاد بگیریم که از منتظر ماندن هیچ چیز عایدمان نمی‌شود و باید بلند شویم و راه بیوفتیم بلکه ترس‌مان از تجربۀ جدید ریخت:)
بالاخره رفیق برای یکی از ترانه‌هایم آهنگ ساخت. شب یلدا برایم زد و من توی آسمان‌ها بودم از خوشی. چیز لامصب شیرینی است رفاقت با این آدم. چیزی که به وصف نمی‌آید بس که خواستنی است. 
خیلی مسخره است که از الان دارم غصۀ رفتن نهمی‌ها و دوازدهمی‌ها را می‌خورم؟ سخت است جدا شدن از شاگردانی که به عشق‌شان روزت را شروع می‌کردی. حتی سخت‌تر از سال‌های قبل هم هست چون می‌دانم سال آینده چه کسانی جایگزین‌شان می‌شوند:)
دیروز یک آدم نابالغ بود که یک بحث فرسایشی مسخره را شروع کرد. آدمی که از زور دلتنگی زده بود به جاده خاکی و تهش هم چیزی جز خواب آشفته و روز پر استرس و صد البته انتظار عایدش نشد. کی قرار است یاد بگیرم بالغانه رفتار کنم؟ 
خستگی و لهیدگی این روزها را دوست دارم. حتی گریه‌های آخر شبش را هم، حتی سختی‌های تجربۀ دوری و جدایی را. چون حس می‌کنم میوۀ شیرینی خواهد داشت.

  • نسرین

هوالمحبوب 

نمی‌دونم تاثیر جلسات روانکاویه یا شرایط اجتماعی و سیاسی و همهٔ غصه‌هایی که روی هم تلمبار شدن. احساس بدی دارم. یه غم چمبره زده رو سینه‌ام که داره ذره ذره می‌خورتم. وقتی می‌خوام ازش حرف بزنم به نظر آدم‌ها مسخره و بی‌اهمیت میاد. ولی برای خودم اونقدر بزرگه، اونقدر قویه که هر لحظه می‌تونه اشکمو دربیاره. امسال چند بار سر کلاس اشکم دراومده. خیلی‌هاشو تونستم جمع کنم و بعضیاش رو نه. ذره ذره دارم همهٔ امیدی که جون می‌داد بهم از دست می‌دم. پشت فرمون که می‌شینم فکرم همه جا هست جر حرف‌های مربی. گاهی وسط حرف زدن تو کلاس، نخ صحبت از دستم در می‌ره. این روزها خیلی نفس عمیق می‌کشم. روانکاوم می‌گه این نشونهٔ فراره. داری با این ترفند از چیزی که اذیتت می‌کنه فرار می‌کنی. شایدم داری زمان می‌خری که بتونی خوب ظاهر بشی تو مبارزه باهاش. هرچی که هست، این‌روزها پریشونم. سخت‌تر از آذر پارسال شاید. امسالم مثل پارسال اشکم دم مشکمه. پارسال می‌دونستم سوگوار چی‌ام و رنجم برام غریبه نبود ولی امسال دارم با اتفاق‌هایی شکنجه می‌شم که هیچی ازش نمی‌دونم. اون روز سارا می‌گفت به قیامت اعتقادی نداره، تصورش این بود که بعد از مرگ آدم‌ها تبدیل به انرژی می‌شن. لبخند زدم و گفتم من با همهٔ وجودم آرزو می‌کنم که واقعیت داشته باشه. چون نمی‌دونم با اینهمه نقطهٔ سر خط، با اینهمه شروعِ ناتمام، با اینهمه چرای بی‌جواب چیکار کنم. دلم می‌خواد هر لحظه دلژین باشه و وقتی می‌گم من دوست داشتنی نیستم، بهم دهن‌کجی کنه. می‌دونم که دارم مزخرف می‌گم ولی کسی نیست بهم ثابت کنه دارم مزخرف می‌گم. می‌فهمی؟ همهٔ نشونه‌ها حکایت از نادیده گرفته شدن داره. 


  • نسرین

هوالمحبوب


توی جلسۀ آخر، روانکاوم داشت جایگاه شغل و روابط دوستی رو برام تشریح می‌کرد. تهش اینجوری استنباط کرد که چون تو جمع همکارام و تو گروه‌های دوستی آدم پذیرفته شده‌ای هستم، پس طبیعیه که زمان زیادی رو به این دو مهم اختصاص بدم. چون من از این دو گروه انرژی و محبتی رو دریافت می‌کنم که تو بستر خانواده کم دارمش. 
فکر می‌کنم این روزها میم جان، تنها کسی باشه که اندازۀ من رفاقت براش مقولۀ حیاتی و مهمیه. این دوستی حس محبت و احرام توامان رو بهم می‌ده. ولی گاهی فکر می‌کنم اگر به خاطر مسائل کاری بهم احتیاج نداشت چی؟ اگر من پلۀ موفقیت و تثبیت شغلی‌اش نبودم چی؟ باز هم همینقدر بهم زنگ میزد و تکست می‌داد؟ طبیعتا نه. گاهی واقعا دلم یه نسرین می‌خواد که بدون منت و چشم‌داشت فقط دلش برام تنگ بشه و وقتی تکست میده سوال و درخواستی پشتش نباشه!
البته کماکان از اینکه نون هست و می‌تونم باافتخار بگم رفیق جینگمه، خوشحالم. فکر می‌کنم جنس رفاقتمون خیلی شبیه همه. و گاهی‌تر فکر می‌کنم روزی می‌رسه که بتونم محبت‌هاش رو جبران کنم؟ هرچند از وقتی باشگاه نمی‌رم روزهایی که همو می‌بینیم محدود شده به جلسات داستان ولی هنوزم مهمترین آدم دنیای رفاقته برام. 
میم جان اولین کسیه که ضمانتش رو کردم. چند روز پیش تو یه حال مستاصلی بهم زنگ زد که دایی‌اش یه جایی گیر کرده و نمی‌تونه سر وقت خودش رو برسونه دفترخونه و پرسید که برام مقدوره جای دایی‌اش سند ضمانت رو امضا کنم؟
من فقط بیست دقیقه بعد دفترخونه بودم و بعد از ثبت سند وقتی خیالش راحت شد، صادقانه‌ترین تشکر عمرم رو ازش شنیدم. و چند دقیقه بعد داشتیم وسط فروشگاه لارا گیس و گیس‌کشی می‌کردیم. چون می‌خواست یه بافت هفتصد تومنی رو برام بخره صرفا به این دلیل که گفته بودم ترکیب رنگش قشنگه! دیگه تهش با قسم روح پدرش و جون پدرم، راضی شدم بخره! هنوزم دست نخورده رو رگال مونده چون حس می‌کنم هدیۀ خیلی گرونیه و لازم نبود برای تشکر اینهمه هزینه کنه!
از وقتی روانکاوی رو شروع کردم، توقعاتم از آدم‌ها و روابط خیلی کاهش پیدا کرده ولی هنوز دربارۀ یه نفر نتونستم خودم رو به کم قانع کنم. دارم روش کار می‌کنم که اونم طی روزهای آتی برام تبدیل بشه به یک دوست عادی. برای اینکه زخمی‌تر از اونم که هنوز منتظر بهتر شدن چیزی باشم. 

  • نسرین

هوالمحبوب 

هولناک‌ترین صدای این روزهای من، صدای مادر محسن وسط یه کوچهٔ خلوته. تصویرش از جلوی چشمم نمی‌ره. قبل از دیدنش فکر می‌کردم سِر شدم دیگه و چیزی نیست که اندوه جدیدی بهم اضافه کنه. یاد ضجه‌های خواهر زهرا سر خاکش می‌افتم، یاد ضجه‌های مامان سر خاک مهناز می‌افتم، یاد تمام مجلس ختم‌هایی که با گریه گذشته، یاد منیر می‌افتم که تو مسجد بغلم کرد و با استیصال تمام رو شونهٔ من گریه کرد. جوری که تا خونه راه رفتم و گریه کردم. استیصال یه مادر برای داغ بچه‌اش تمومی نداره. تا ابد کش میاد. مثل زخمی که مدام چرک پس بده و خوب نشه. داغی که به دل مادرها می‌ذارین، یه جایی بد یقه‌تون رو می‌گیره. من به هر چی که بی‌اعتقاد شده باشم، به یوم القیامت بلاشک اعتقاد دارم. این همه آدم سلاخی شدن و خون تک‌تک اونا دامن قاتل رو خواهد گرفت. دیروز یه اتفاق جالب افتاد که یقین دارم اتفاق محض نبود. چیزی بود که منو از تردید نجاتم داد. سبک‌ترم و اندوهگین‌تر. مصمم‌ترم و نگران‌تر، عصبانی‌ام وهدفمندتر. تمام اینها از همون صدای مادر محسن نشات گرفته. 

صبح جلوی مامان و نون جان زدم زیر گریه. یه موجود در هم شکسته بودم که نیاز به حامی داره. نگرانشون کردم ولی نمی‌شد نگم ماجرا رو. نمی‌شد گریه‌هامو مخفی کنم برای این یکی دلیلی داشتم که می‌شد قبولش کرد. 


  • نسرین
هوالمحبوب 

دارم به آدمی فکر می‌کنم که ساعت‌های آخر عمرش را میان خوف و رجا وسط یک سلول سه در چهار گذرانده بدون اینکه روزنه‌ای به بیرون داشته باشد. به آدمی که در اوج جوانی، پایش رسیده به چوبۀ دار. آن جوانک پر از شور زندگی که صدای قشنگی داشت، پر بود از زندگی و لبخندش می‌توانست دل دختری را ببرد. به همۀ دخترها و پسرها، زن‌ها و مردهایی فکر می‌کنم که در طول تاریخ، در همه جای دنیا جان‌شان را فدای آرمانشان کردند. بعضی‌هایشان رهبر و بزرگتر بودند که با انتخاب خودشان، توی مسیر مبارزه افتادند و یحتمل مرگ را برای خود محتوم می‌دانستند. شاید خودشان را برایش آماده کرده بودند. دیده‌ایم کسانی که حتی توی دادگاه هم سرشان بالاست، خم به ابرو نمی‌آورند. دیده‌ایم و شنیده‌ایم کسانی را که دم مرگ هم از مسیر و آرمان حرف زده‌اند، که نترسیده‌اند، که با لبخند جان باخته‌اند. از شهدای انقلاب بگیر تا شهدای جنگ هشت ساله، تا همۀ چپ‌ها و سیاه‌پوست‌ها و هندی‌ها و افغان‌ها و .... هزارها هزار آزادی‌خواه که می‌دانستند جانشان چه بهایی دارد و با دانایی به آغوش مرگ رفتند.
اما جوان‌ها چه؟ دختران و پسرانی که از حق حیات محروم می‌شوند چه؟ آیا می‌دانستند که جان باختن‌شان چه آتشی در دل ما خواهد انداخت؟
منِ سی و چند ساله، می‌توانستم با کمی اغماض مادر تک به تک آنها باشم. مادری که با شیرۀ جانش فرزندش را بزرگ کرده و به آن قد و قامت رسانده و از دیروز صدای ضجه‌هایش کوچه‌های شهر را پر کرده است....
دارم به حقانیت مرگ فکر می‌کنم که آیا اینکه می‌گویند پیمانۀ هر کس هر کجا که پر شود رفتنی است، حرف درستی است؟ یعنی آن جوان‌هایی که از پشت میز دانشگاه راهشان به زندان کشیده شد و بعد تسلیم مرگ شدند پیمانه‌هایشان پر شده بود؟
راستش شک کرده‌ام به تمام ارزش‌هایی که رگ و پی‌ام با آنها آمیخته بود. شک کرده‌ام به مسیری که سی و اندی سال گلو پاره کردم برایش. شک کرده‌ام به تمام روزه‌هایی از سر صدقی که گرفته‌ام به تمام نمازهای صادقانه‌ای که خوانده‌ام به تمام زیارت‌ها، به تمام دعاها، به تمام شب زنده‌داری‌ها. به تمام معصومیت و مظلومیتم وقتی نگاه تمسخرآمیز دیگران را دیدم و تاب آوردم و همچنان معتقد بودم به خدا، به بهشتی که وعده داده به تمام آرمان‌های مقدس!
حالا من زنی سی و چند ساله و تهی از آرمانم. چون مرگ دیگر حق نیست. چون خاک دیگر سرد نیست، چون پای بی‌گناه تا بالای چوب دار می‌رود و عرش خدا به لرزه در نمی‌آید. چون دیده‌ام جزایری‌ها، زنجانی‌ها، خاوری‌ها و هزاران مفسد فی‌الارضی که سال‌هاست دارند به ریش من و امثال من می‌خندند بی‌آنکه بیمناک مجازاتی باشند و محسن‌ها و نویدها می‌روند و دیگر بازنمی‌گردند. 
جهان دیگر زیبا نیست. عشق دیگر زیبا نیست و وطن دیگر آن آرمانی نیست که از کودکی باد در گلو انداخته و شکوه و شوکتش را خواسته‌ام. آخ امان از دل وطن، امان از دل ایران خانم که می‌بیند و تاب می‌آورد.چطور می‌شود اینهمه مصیبت را دید و دق نکرد؟
  • نسرین

هوالمحبوب 


زیباترین بخش‌های زندگی من این روزها توی کلاس‌های درس می‌گذرد. جایی که در کسوت یک معلم می‌توانم اثرگذار باشم. می‌توانم آدم‌ها را آرام کنم. می‌توانم بغل‌شان کنم و برایشان از شرافت حرف بزنم. جایی که عمیقا حس می‌کنم آدم مفیدی هستم. برعکس ابعاد دیگر زندگی که ابدا حس مفید بودن ندارم. 
چند وقت پیش با روانکاوم به مشکل خوردم. یعنی اینطوری بود که حس می‌کردم اخلاق حرفه‌ای نداره و به تعهداتش عمل نمی‌کنه. با راهنمایی دلژین قرار شد باهاش حرف بزنم و تمام حس‌های منفی رو براش مطرح کنم تا خودش متوجه بشه چیکار باید بکنه. هرچند عذرخواهی کرد و قول داد دیگه تکرار نشه ولی هنوز هم به تکالیفی که ازم خواسته بازخوردی نداده. اگر این هفته هم خوب پیش نره مجبورم دنبال روانکاو دیگه‌ای باشم. و عوض کردن هربارۀ روانکاو و روانشناس، به معنی تازه کردن همۀ دردها و زنده کردن همۀ اندوه‌هاست. 
هنوز و همچنان انگشتم درد می‌گیره و وقت جدیدی که دکتر برام تعیین کرده، بیستم آذره! مثل چند وقت گذشته دلم می‌خواد یه مدت بذارم برم و بی‌خیال نوشتن بشم و کمی خلوت کنم ببینم با خودم چند چندم. 
این روزها صحبت کردن با چند نفر حالم رو خوب می‌کنه. یه تغییر سبک اساسی دارم توی روابطم ایجاد می‌کنم که برای خودم عجیب و حتی بعیده. برای اولین بار توی شانزده سال رفاقت، تولد زهرا رو یادم رفت و اگر یادآوری الی نبود، هرگز هم یادم نمی‌افتاد. 
می‌دونی؟ دیگه برام از دست دادن امر غیرقابل تحملی نیست. کاملا آمادگی‌اش رو دارم که هر کدوم از دوستانم دیگه دوستم نباشن و راه‌شون رو جدا کنن. دارم از اون بند عاطفی‌ای که بین خودم و روابطم بسته بودم، خلاص می‌شم. نمی‌دونم تاثیر جلسات تراپیه یا شرایط اجتماعی ولی هرچی که هست ازش استقبال می‌کنم.
دخترام دوستم دارن، منم دوست‌شون دارم و تلاش می‌کنم اون معلم خوبه‌ای باشم که همیشه حسرتش رو داشتم. دلم می‌خواد اون آدم تاثیرگذاری باشم که یه دختر نوجوان دوست داره توی زندگیش داشته باشه. از وقتی میم به مجموعه اضافه شده انگار دنیا رنگی‌تر شده. میم از معدود همکارهاییه که باهاش رفاقت کردم و از رفاقتم پشیمون نیستم. بی‌نهایت خالصه و این خالص بودنش برام دلچسبه. اونقدر دوستش دارم که هر هفته در انتظار دوشنبه‌هام که باهم توی یه مدرسه‌ایم. از الان داریم برای سال بعد نقشه می‌کشیم که همۀ روزهامون یکی باشه و بتونیم بیشتر کیف کنیم کنار هم. معلم خوب همیشه اثرش رو حتی تو کوتاه مدت می‌ذاره، بچه‌ها تو همین دوماه عاشق میم شدن و من کیف می‌کنم از شکل‌گیری این رابطه. 
از اول آبان باشگاه نمیرم. نمی‌دونم تصمیم درستیه یا نه. ولی به این خلوتی نیاز داشتم. زندگی افتاده بود رو دور بدو بدو و من عملا به هیچ کاری نمی‌رسیدم. همیشه خسته بودم و این چیزی نبود که بخوام ادامه بدم. دلم می‌خواد توی درس علوم و فنون قوی‌تر بشم و کم نیارم و برای همین باید بیشتر مطالعه کنم، فیلم آموزشی ببینم و همۀ اینا زمان می‌خواد. چند تا پروژۀ جدید با مستر ژ برداشتم و تلاشم معطوف به اینه که تا حد امکان پول جمع کنم. بابک اولتیماتوم داده که تا اسفند باید گواهینامه رو بگیرم که بتونه واسه‌ام ماشین پیدا کنه و ماشین خرج داره طبیعتا و من تهی از هر نوع پولی‌ام:))
اوایل می‌خواستم طلاهایی که خردخرد جمع کردم رو بفروشم و ماشین بخرم ولی الان می‌بینم می‌شه با وام سر و تهش رو هم آورد اگر کمی سفت و سخت به پس‌انداز فکر کنم. خلاصه که ماه‌های آتی ماه‌های جذابی باید باشه. بریم ببینیم می‌تونیم امسال گواهینامه رو بستونیم یا نه. 
  • نسرین
هوالمحبوب 

وسط کلاس بودم که پیامش رسید. نوشته بود: «نسرین، فاطمه رفت. » زهرا پای تخته بود. داشت نقش کلمات یه جمله رو به غلط‌ترین شکل ممکن می‌نوشت. نگاهش کردم. نگاهم کرد بعد من چشم‌هایم جوشید و زدم بیرون. رسیده نرسیده به دستشویی زدم زیر گریه. نشسته بودم کف سالن و برای فاطمه که پر از شور زندگی بود زار می‌زدم. مدیر آمده بود بالای سرم، بغلم کرده بود و از ترس نمی‌دانست چه کند. بریده بریده گفتم که فاطمه خواهر دوستم است. که جوان بود... که دیگر نداریمش.....
داشت کارهای مهاجرتش را می‌کرد که برود از این خراب شده. که یکهو سر و کلۀ یحیی و سرطان باهم پیدا شد. نمی‌دانم اول یحیی آمد یا سرطان. هر چه بود، توی این سه سال، جفت‌شان مهمان فاطمه بودند. فاطمه بلند بلند می‌خندید، محکم دست می‌داد، از آن دخترهای قوی و محکم و تکیه‌گاه که من دوست‌شان دارم.
امروز سین گفت، چهلمش دقیقا افتاده سالگرد عروسی‌شان و من از نو شکستم...
فردا تولد مهناز است و من این روزها مدام دلم برایش تنگ می‌شود. این روزها که شبیه بچه یتیم‌ها بی‌کس و تنها شده‌ام، دلم برای نداشته‌هایم تنگ می‌شود، تا سرحد مرگ دلم برای مهناز، برای سین و برای هر کس که نیست تنگ است. 
باورت می‌شود روزهاست که حتی مامان هم دیگر نگرانم نمی‌شود؟ صدای زنگ گوشی‌ام یادم رفته بس که کسی کاری به کارم ندارد. چون کسی کاری به کارم ندارد منم کاری به کار کسی ندارم. انگار یکهو فهمیده‌ام آن روزها و ساعت‌هایی که کاری به کارشان داشتم، مزاحم‌شان بودم. 
بعد گریۀ آن روز که برگشتم کلاس، کلاس نهمی‌های محبوبم فکر کرده بودند برای درس نخواندن آنهاست که پریشان شده‌ام. 
عادت بدی که دارم این است که وقتی توی این شرایط کسی بپرس چت شده، بیشتر می‌زنم زیر گریه و بلندتر گریه می‌کنم. 
سالگرد آبان هم همین فرداست. فردا می‌شود یک سال که از اوج به حضیض سقوط کردم. 
دلم می‌خواهد خودم را جمع کنم و بشوم همان تکه سنگی که سال‌ها بودم. 
دلم می‌خواهد دلم تنگ کسی نشود. اما شدنی نیست.
دلم می‌خواهد این بار که دکتر صدایم را از پشت تلفن شنید، فکر کند حالم بهتر شده است.
از این موجود مفلوک در هم شکسته به ستوه آمده‌ام. 
یاد آدم‌های پرپر شده، چنگ می‌زند به قلبم و اشک‌هایم مدام در حال جوشیدن است. 
این روزها، همانی نیستند که به جوانی‌مان قول رسیدنشان را داده بودیم...
  • نسرین

هوالمحبوب 


نمی‌دانم از کجا شروع شد ولی بالاخره فهمیدند که من دستی در نوشتن دارم. از آن روز هربار توی زنگ‌های نگارش، با خواهش و التماس گاهی، می‌خواهند که برایشان از نوشته‌هایم بخوانم. متن‌های عاشقانه‌ام بسیار پرطرفدار شده. 
حالا دیگر یاد گرفته‌ام و پیش از کلاس انشا، متنی را کپی می‌کنم توی گوشی تا وسط کلاس دو ساعت مجبور نباشم وبلاگ را بالا و پایین کنم برای پیدا کردن متن مناسب.
راستش را بخواهید، با خواندن خیلی از متن‌ها، بغض می‌کنم. نه حس و حال آن روزها را درک می‌کنم و نه ناتوانی فعلی‌ام توجیه پذیر است. یک زمانی عاشقانه نوشتن برایم مثل آب خوردن بود. همیشه کسی دور و برم بود که الهام بخش باشد. اگر هم نبود تصور اوجان به خودی خود، شگفت‌انگیز بود. می‌شد ساعت‌ها تصورش کرد و قربان صدقه‌اش رفت. حالا نه به عشق نیازی دارم و نه زبانم به عاشقانه نوشتن باز می‌شود. همه چیز رنگ و بوی خودش را از دست داده. توی بحرانی‌ترین روزهای زندگی هستم، روزهایی که سکوت کردن برایم آسان‌تر و بی‌دردسرتر است. خسته‌ام، آنقدر که حتی پنجشنبه و جمعه هم از پس رفع کردنش برنمی‌آیند. هر روزی کوهی از کارها روی سرم ریخته که نمی‌دانم چه کارشان کنم.
کلاس دوازدهمی‌ها را دوست دارم، شاید به خاطر اینکه بزرگ شده‌اند، آنقدر که بشود حرف جدی باهاشان زد. گاه به گاه از عشق با هم حرف می‌زنیم. نمی‌دانم در ذهن‌شان من چطور معلمی هستم. نمی‌دانم قضاوت‌شان دربارۀ من چیست. ولی من دوست‌شان دارم حتی درس نخوان‌ترین‌شان را.
لیلا را که سه سال قبل برادرش را توی یک نزاع خیابانی از دست داده و حالا تبدیل شده به تودۀ مضطرب و هراسانی که تحمل حجم فشار درس‌ها را ندارد، یگانه را که مادرش تقاضای طلاق کرده و حالا این دختر مهربان، پرستار خواهر کوچک و مسول خانه و زندگی شده است، زهرا را که با پسرخالۀ کوچکتر از خودش نامزد کرده و مدام توی تنش و دعواست و .....
وقتی نوشته‌هایشان عاشقانه می‌شود و مرددند برای خواندنش، وقتی از عشق حرف می‌زنند و می‌ترسند از بازخورد من، یاد خود مفلوکم می‌افتم که همۀ این روزهای سیاه را به عشق وجود آنها می‌گذرانم. بی‌هیچ هم‌صحبتی که کمی از بار غم روزهایم کم کند.
نمی‌دانم چرا تاریخ مدام در حال تکرار شدن برای من است، نمی‌دانم چرا هیچ وقت نشد که من دست بکشم از این انتظار پوچ و توخالی و آدم‌ها را، باورهایشان را و رنگ عوض کردن‌هایشان را به کتف چپ و راستم حواله دهم. 
خسته‌ام و از این که مجبورم ادامه دهم، ناراحتم. بدی شغل ما این است که هیچ کجایش حقی برای مرخصی نداری، مگر اینکه پزشکت گواهی کند. من پزشکی نمی‌شناسم که برای بیماری روحی، گواهی مرخصی صادر کند ولی کاش می‌شناختم. کاش می‌شد یک هفته بروم یک وری و این آشوب و حرمان دست از سرم بر می‌داشت.
کاش می‌شد حرف بزنم و بگویم که چقدر از رها شدن می‌ترسم....
  • نسرین

هوالمحبوب 


قبل‌ترها نوشته بودم ماجرای انگشت کوچک دست چپم را. از درد جانکاهش، از متخصص‌های متعددی که رفته‌ام، از آزمایش و عکس و چکاپ که راه به جایی نبرده است. هربار شرایط روحی‌ام نامیزان است، درد انگشتم امانم را می‌برد، در حدی که گریه‌ام می‌اندازد، کارم را مختل می‌کند، شب‌ها از درد بیدارم می‌‌کند و ....

شهریور بود که دوستی، دکتر جدیدی را معرفی کرد با کلی تعریف و تمجدید. گفتم تیری است در تاریکی، وقت گرفتم و برای دو ماه و نیم بعد وقت داد.

پانزدهم آبان بود که بدو بدو خودم را رساندم به مطبش. ساعت‌ها انتظار کشیدم تا نوبتم شود، بالاخره حوالی پنج بود که به دیدار دکتر نائل آمدم.

توی عمر سی و اندی ساله‌ام، هرگز دکتری به این صمیمیت، مهربانی و خوش خلقی ندیده بودم. کاغذی برداشته بود و تمام شرحی که از من می‌گرفت را یادداشت می‌کرد.

بعد که مشکلم را گفتم، سه علت را متصور شد و شروع کرد به بررسی کردن یک‌یک علت‌ها. 

طبق گفتهٔ پزشک متخصص طب فیزیکی، عصب‌های دستم سالم بود. استخوان هم مشکلی نداشت و دیروز با یک آزمایش ساده، مشخص شد که مشکل از گردنم است. من دیسک گردن دارم! چند مهره گردنم دچار مشکل است و ستون فقراتم در حال انحراف. 

توی این سن، برایم غم‌انگیز بود شنیدنش. ولی دکتر امیدواری داد که با پیگیری روند درمان، مشکل به طور کامل رفع خواهد شد.

از دیروز مدام انگشتم را می‌گیرم جلوی چشمم و حرف می‌زنم برایش. حالش به غایت بد است، چون حال روحی صاحبش بد است. 

در هم شکسته‌ و افسرده و مغموم است. ناخن انگشتم کج شده. تمام رگ و پی‌اش، دردآلود است. امروز زنگ آخر بود که ناغافل انگشتم به در کمد خورد و تا چند دقیقه، نتوانستم از درد کمر صاف کنم. 

هنوز باورم نمی‌شود که قرار است روزی برسد که انگشت من دیگر درد نکند. همانطور که باورم نمی‌شود یک روز می‌توانم عینک را کنار بگذارم...

لطفا برای انگشت کوچک دستم و صاحبش دعا کنید.

  • نسرین