گفتگوهای تنهایی

گفتگوهای تنهایی

سی و پنج سالگیِ یک معلم ادبیات در روستایی همین حوالی...

بایگانی

۲۰۶ مطلب با موضوع «دلنوشته هایم» ثبت شده است

هوالمحبوب

 

فکر می‌کنم تنها کسی که دوست داشتنش بی‌منته تویی، تنها کسی که آغوشش بی‌منته تویی، تنها کسی که تا حالا اشکم رو در نیاورده تویی، تنها کسی که هر وقت دعوا می‌کنم باهاش لبخند می‌زنه و چیزی نمی‌گه تویی، اون شب که حسابی کفری بودم از دستت، چند تا حرف بد زدم بهت، وایسادی و نگاهم کردی، نه با تمسخر، نه از بالا به پایین، درست مثل یه عاشق واقعی. من فهمیدم چرا حالم بده، فهمیدم چرا این روح سرکشم آروم نمی‌شه، فهمیدم چون تو با نگات بهم فهموندی، من دارم الکی دست و پا می‌زنم، اول و آخرش خودتی. من گاهی الکی حساب باز می‌کنم روی بنده‌هات، اول و آخرش خودتی، خسته‌ام از دنیا، خسته‌ام از هیاهوی آدمات، خسته‌ام از حرف و طعنه و کنایه و درشت شنیدن، خسته‌ام از آزمون و خطا. یه روز بشین و حرفامو گوش کن، یه روز که سرت خلوت بود، بشین باهام حرف بزن، من قرآن رو خوندنم، چندین بارم خوندم، دلم از اون حرفا نمی‌خواد، دلم حرفای خودمونی‌تر می‌خواد، از حرفای دوتایی که تو خلوت میشه زد فقط. من خسته‌ام خیلی زیاد. بهم انگیزه دوباره بلند شدن بده. من برای شروع دوباره نا ندارم. انگار تمام انرژی‌ام تحلیل رفته. قرص دیگه جواب نمی‌ده، خودت باید یه فکری به حالم بکنی. بذار من حرف بزنم، حرفامو کات نکن، بهم نگو دوستم نداری، بهم نگو حوصله‌ات رو ندارم، بهم نگو چرا هی گیر می‌دی، بهم نگو من واقعا نمی‌رسم این رابطه رو هندل کنم، توام اینا رو بگی دیگه من جایی ندارم بهش پناه ببرم. تو حوصله‌ام رو داشته باش، تو بفهم منو، تو بشنو حرفمو. اگه حرف نزنم دق میکنم، دیگه خسته‌ام از بغض وقت و بی‌وقت، از آشوبی که افتاده به جونم. از کج فهمی‌ها خسته‌‌ام. من مرز دوست و دشمنم قاطی شده، من تنهام، اونقدر که حتی مامان منو نمی‌فهمه. تنهام و دارم یکی یکی از دست میدم، کی بیام پیشت؟ کی سرت خلوته؟ کی خوابت نمیاد؟ کی خسته نیستی؟ کی حوصله داری؟ کی بشینیم دو تا پیاله چایی بخوریم و من یه دل سیر تو بغلت گریه کنم و تو پشت و پناهم بشی؟ 

  • نسرین

هوالمحبوب

دلم عروسی می‌خواد مهناز. دلم می‌خواد باز هم همه با هم وسط مجلس عروسی شلنگ تخته بندازیم، تو برقصی و ما با جیغ و هورا گلومون رو پاره کنیم. دلم عروسی می‌خواد که توش تو باشی، همونقدر سرخوش و شاد که تو عروسی محمد بودی، همونقدر گرم که چهار تایی مجلس رو گرم کنیم و به هیچ کس مهلت ندیم بیاد وسط. یادته حتی برای عروس کشون هم اومدین و شب دیر وقت ابی ما رو رسوند و کل مسیر رو اونقدر خندیده بودیم که اشک‌مون در اومد؟! ابی می‌گفت بلند جیغ بزنین بلکه بخت شمام باز بشه، همون روزا بود که اومده بود خواستگاری و جواب رد شنیده بود، چند روز بعد از عروسی بود راستی؟! مصطفا رفته بود و عمه‌ها عزادار بودن. زنگ زدم بهت که مهناز عروسی شبیه مجلس عزا شده بلند شین بیایین گناه دارن اینا، اونقدر رقصیدیم که شب از زق‌زق پاهامون نمی‌تونستیم بخوابیم یادته؟!

راننده می‌خندید و ویراژ می‌داد، داد زدم چرا بوق نمی‌زنی، گفت به خدا صدای شما نمی‌ذاره بشنوین وگرنه دستم رو بوقه.

محمد و عروسش دم در ایستاده بودن و‌ مهمونا رو بدرقه می‌کردن، عروس خندید و گفت اگه نبودین، عروسی‌ام خیلی سوت و کور می‌شد، ما خندیدیم، به اندازه‌ای حجم خنده‌هامون بزرگ بود که الان با یادآوریش حیرت می‌کنم.

چند تا عروسی بعدش رفتیم؟! تا کی می‌شد خندید؟! خنده‌هامون خیلی زود ته کشید مهناز، بعد از تو ما دیگه نخندیدیم، خزیدیم تو لاک خودمون، نون جان دیگه عروسی نرفت، یه غم کاشتی تو قلب ما که هر سال آبیاریش می‌کنیم، یه غم که به رو نمیاریم ولی ریشه‌مون رو سوزونده.

دلم عروسی می‌خواد مهناز، دلم می‌خواد منصور داد بزنه دیوونه شو‌ دیوونه، دلم می‌خواد بی‌هوا در بزنی و با یه میکس جدید وارد بشی و یه راست برسی سراغ دستگاه و بگی هر کی نرقصه خره.

بشینی لب پنجره و اونقدر بلند جیغ و کف بزنی که همسایه‌ها فکر کنن خونه‌مون عروسیه. مهناز دلم برات تنگ شده اونقدر که نصف شب وسط بغض و گریه نشستم جلوی پنکه و گوله گوله اشک می‌ریزبم و برات نامه می‌نوبسم.

قرار بود عروس بشی، حرفا رو اون شب زده بودین، همون شب که امیر دزدکی برات پیتزا آورده بود تو بیمارستان و تا صبح کنارت نشسته بود، مامانش می‌گفت طیبه خانوم قرارمون این نبود، راست می‌گفت قرارمون این نبود، تو معجزه شادی بودی، عصاره زندگی بودی، بعد از تو زندگی دیگه نخندید به رومون.

 

  • ۰۸ مرداد ۹۹ ، ۰۴:۵۲
  • نسرین



سرم شلوغ است
توی سرم من هستم
اما تو نیستی
تو از من رفته‌ای
بعد از تو، پرنده‌ها از سرم تا ابرها 
اوج گرفته‌اند
پریده‌اند
رفته‌اند
درست مثل تو
که آغوشت اندازه نبودن‌هایت بی‌انتها بود.

#خودم


  • نسرین

هوالمحبوب

محبوب ازلی و ابدی سلام.

امروز آخرین نامه را برایت می‌نویسم، با حالی که چندان خوب نیست، می‌دانم این روزهای آخر پشت پا زدم به تمام عهد و پیمان‌های اول ماه و حسابی ناامیدت کردم، اما ناامید نیستم که ببخشایی‌ام. وقتی شروع کردم به نوشتن، صبر آمد، این صبر را به فال نیک می‌گیرم و برای ادامه دادنش دل و جرات پیدا می‌کنم.

تلاش کردم این یک ماه جادویی را بیشتر به تو نزدیک شوم، تلاش کردم تمام افسار گسیختگی گذشته را چاره کنم، خواستم به تو بپیوندم و مثل سابق دوستت داشته باشم، خواستم آنقدر به تو نزدیک شوم، که حال دلم با حال دلت کوک شود، نشسته بودم ور دلت و از هر نگاهت به زندگی من نور می‌پاشید. اما روزهای آخر دوباره چیزی در وجودم به عصیان برخاست که از تو دورم کرد، ننوشتن از تو چارۀ من نبود، من بیچارۀ توام، غیر تو معشوقی نیست که بی‌منت بپذیردم، غیر از تو کسی نیست که بخواندم، که بشنودم، که خریدارم شود، که آغوشش را به رویم باز کند، با تمام تاریکی‌ها و سیاهی‌هایی که رویش نشسته. تو برام خدای تمام و کمالی بودی و من بندۀ همیشه مقصری که زیاد توبه می‌شکست. گاه از دوست داشتن زیاد، گاه از بی‌پناهی، گاه از حرص و آز دنیا و مافیها.
روزه‌ها و نمازهایم همه پر از شک و تردیدند. خودم باشم قبول‌شان نمی‌کنم. اما تو مهربانی، رحمتت وسیع است و بی‌کران. خودخواهی‌ام را نادیده بگیر، از اینکه تو را در انحصار خودم قرار داده‌ام بگذر، به من رحم کن تا دلم از این سیاهی وحشت نترکد.
محبتت را به من بچشان، آغوشت جایگاه امن من است، از آن نرانم. غیر تو کسی را ندارم که سینه سینه درد را برایش سوغات ببرم، غیر از تو محرمی نیست که اشک‌های گاه و بی‌گاهم را ببیند و آرامم کند. غیر از تو خدایی در زمین و آسمان ندارم. در روزگاری که همه فراموشم کرده‌اند، تو بودی، در روزگاری که از بی‌کسی گریه می‌کردم تو بودی، در روزگاری که مستاصل و درمانده، دنبال پناه بودم، دست‌هایت را روی سرم کشیدی، آغوشت را به رویم باز کردی، در روزگاری که انکارت کردم، لبخند زدی و صبوری کردی، در روزگاری که دعوایت کردم، مهربان بودی، در تک‌تک سال‌های عمرم، مثل یک تکیه‌گاه امن، پشتم بودی و تحسینم کردی. 
من چه کردم برای تو؟ برای تو که اینقدر تمام و کمال خدایی؟ من چه داشتم برای تو جز یک اعتقاد نیم بند که به بادی بند بود؟ کی تمام قد ایستادم به طرفداری تو؟ کی وجودم سرشار از یقین بودنت شد؟ کی حق بندگی را ادا کردم؟ 
روزگار غریبی است محبوبم، روزگاری که دوست داشتنت کیمیا شده است. حرف زدن از تو فراموش شده، خودت گم شده‌ای میان اینهمه تاریکی و وحشت. ما بیشتر از هر زمان دیگری به تو محتاجیم و تو بیش از هر زمان دیگری از بشر دل بریده‌ای.
برای تمام وقت‌هایی که از وجودت غافل بودم، برای تمام زمان‌هایی که شرم نکردم از حضورت، برای تمام لحظاتی که بودی و ندیدمت، برای تمام درهایی که زدم ولی خانۀ تو نبود، برای تمام سال‌های بدی که تو را از زندگی‌ام خط زده بودم، مرا ببخش. دعای آخرین شب این است که مرا ببخشی و نشانۀ این بخشیده شدن را به من نشان دهی. نمی‌گویم برایم نامه بنویس، می‌دانم با وجود هزاران فرشته‌ای که در درگاهت هست، باز هم نوشتن نامه برای میلیاردها آدم، کار ممکنی نیست، تو هم که اهل بی‌عدالتی و تبعیض نیستی، اما امروز نشانم بده که بخشیده‌ای این نسرین عصیان‌گر نافرمان را.
می‌دانی؟ دوستت دارم، این دوست داشتن توست که یک روز نجاتم خواهد داد. 
برای تمام کسانی که خواسته بودند دعایشان کنم، امشب دعا می‌کنم که عاقبت به خیر شوند و حاجت روا. که امشب خدا بیشتر از شب‌های قبل مهربان است چون می‌داند که شب آخریست که عدۀ کثیری همراهی‌اش می‌کنند. 


عنوان: آخرین سحر

  • نسرین
هوالمحبوب

آدم‌ها توی هر سن و سالی که باشند، می‌توانند خطا کنند، کج بروند، شکست بخورند، گزیده شوند، بشکنند، اما گزیده شدن از یک سوراخ آن‌هم چند بار پیاپی، هیچ توجیه منطقی‌ای ندارد. ولی من هنوز هم نشسته‌ام تا کسی ار گرد راه بیاید و با سلام گرمش، تمام دلخوری‌های گذشته را از دلم بتکاند. غریب حالی‌ام این شب‌ها و روزها. 
انگار بخواهم چیزی را بالا بیاورم و نتوانم. چیزی در گلویم گیر کرده که راه نفسم را بسته. نه می‌توانم راحت تنفش کنم، نه می‌توانم فرو ببرم.
مانده‌ای میان جان و تن. نه راه گریزی از تو دارم و نه گزیری از تو هست. قصه‌ای که شروع کردیم، بریده بریده نقل شد، کم‌کم به دل نشست، اوج گرفت و درست در جایی که باید شهرزاد لبخند به لب می‌آورد و نقشه می‌کشید برای قصۀ جدیدش، قصه به پایان رسید. ابتر ماندیم، بی‌هیچ آرزوی خوبی، بی‌هیچ دستی که به خداحافظی بلند شود. ناگهان فرو ریختیم و پل‌های بین‌مان شکست. روزی که آمدی، آغوشت پر بود از بهار. شعر شدی و به دلم نشستی، قصه شدی و در جانم رخته کردی، بال پروازم شدی، مانده بودی اگر، حتما می‌توانستم تو را محبوب من خطاب کنم، می‌توانستی بمانی و اوجانم شوی. 
اما حالا که مدتی است از رفتنت می‌گذرد، خوشحالم که نماندی، اما از اینکه همیشه باورت کردم، همیشه قبولت داشتم، از خودم خشمگینم. این خشم را همیشه زنده نگه می‌دارم که بعد از سی و دو سالگی دیگر گرفتار اعتماد نشوم. 
  • نسرین

هوالمحبوب


سلام محبوب ازلی و ابدی.


شب و روز غریبی را می‌گذرانم. نه از خودم راضی‌ام نه از روزگارم. شب‌ها این بغض لعنتی یک دم رهایم نمی‌کند، گفتم به تو پناه بیاورم بلکه آرام شوم. دلم لبریز اندوه است، اندوهی که پایانی برایش متصور نیستم، دلیلی برای اینهمه غم نیست ولی دل من، جایی از قصه گیر کرده و قصد رها کردن ندارد. 
محبوب من، من را یک دم در محل تهمت و قضاوت قرار نده، نگذار آدم‌ها با حرف‌هایشان، خنجری تیز در قلبم فرو کنند، گاهی زبان قاصر است از بیان رنج‌ها، گاهی حتی به تو هم نمی‌توانم شکوه کنم، تویی که دانای کلی و عالم به اسرار، خودت مرا دریاب. نجاتم بده از این شرایط بغرنج. مهیای زندگی جدیدم کن. فرو رفتن بیش از این دیگر در تحملم نیست، کاش دامنۀ رنج‌هایت اینقدر گسترده نبود، کاش می‌شد همیشه بهانه‌ای برای خندیدن یافت. این حس خلا کم‌کم دارد از درون می‌خوردم. مرا دریاب. نگاهم کن، قلبم را بخر، تو که خریدارش باشی، تمام مدعیان دروغین رنگ می‌بازند. آرامم کن، تلاطم درونم را، آشوب مغزم را، سنگینی سرم را، آرامم کن که سخت محتاج آنم.
از محنت و رنج روزگار به تنگ آمده‌ام، خسته‌ام، بی‌پناهم، اما هنوز به تو و کرمت امیدوارم. تا وقت و فرصت باقی است قبولم کن. بیش از این امتداد دادن این رنج، اسراف است. آغوشم برای تو پر می‌کشد. با تمام سیاهی قلبم، با تمام گناهانی که در گردن دارم، می‌خواهم بغلت کنم، از نزدیک‌ترین فاصلۀ ممکن.


عنوان: بیست و ششمین سحر
  • ۵ نظر
  • ۳۱ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۵:۳۹
  • نسرین

هوالمحبوب


سلام محبوب ازلی و ابدی


از اینکه یک سال دیگر فرصت زیستن به من دادی ممنونم، بابت وجود تمام آدم‌های حال‌خوب‌کن در زندگی از تو سپاسگزارم. دوست دارم از اینجا تا آسمان هفتم برایت بوس و بغل بفرستم، از بس که حالم با تو خوب است. دوست داشتن تو مهربان‌ترم می‌کند، روحم را رقیق می‌کند، آتش خشمم از آدم‌ها را فرو می‌نشاند، دوست داشتن تو آخرین مفر من است. 
مرا از دوست داشتن خودت به کار دیگری وا ندار، دوست داشتن تو، همان حس خوبی است که زندگی را زیبا می‌کند.
مهربانم، بابت اینکه به من قدرت شاد کردن بخشیده‌ای از تو ممنونم، از اینکه می‌توانم تمام وجودم را لبریز از محبت کنم، از اینکه می‌توانم زیبایی‌ها را ببینم و درک کنم، از اینکه از چیزهای کوچک شاد می‌شوم، از اینکه هنوز امیدوارم که دنیا جای بهتری برای زندگی شود، از اینکه هنوز امیدوارم عشق نجات‌مان دهد، بابت تمام اینها ممنونم.
حتی بابت آن دسته گل زیبا که بغلش کردم و از بویش مست شدم، بابت آن جعبۀ بزرگ هدیه که هنوز نتوانستم لمس‌شان کنم، بابت آن روسری سبز دلبر، بابت آن پیام‌های محبت‌آمیز، بابت داشتن تمام شاگردانم از دیروز تا امروز، بابت داشتن دوستانم از گذشته تا حال ممنونم رفیق.
شکرت که اجازه دادی زندگی کنم، شکرت که توانستم جایی بایستم که راضی‌ام کند، راهی را بروم که حالم را خوب کند، ادم‌هایی را ملاقات کنم که نور بپاشند به زندگی‌ام. دستم را رها نکن محبوبم، توی تاریک‌روشن زندگی، از تنها رها شدن می‌ترسم. تنها و بی‌کس رهایم نکن. دستت را از شانه‌هایم برندار.


عنوان: بیست و پنجمین سحر
  • ۴ نظر
  • ۳۰ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۴:۲۶
  • نسرین

هوالمحبوب


سلام محبوب ازلی و ابدی


نورت را دیدم، تابیدی و من حست کردم، تو خدای آرزوهای بزرگ نیستی، تو خدای آرزوهای کوچک اما مهمی، همیشه وقتی می‌نشینم به غر زدن، کاری می‌کنی که فردایش با گردنی کج برگردم و بگویم حق با تو بود. حالا هم حق با توست، همیشه و همه وقت حق با توست. من بندۀ بیچاره‌ای هستم که چاره‌ام تویی، از تو خشمگین هم که باشم، باز هم دوستت دارم، دلم هم که بگیرد، باز هم دوستت دارم، حتی اگر وانمود کنم که نرنجیده‌ام، در همان لجظه‌ای که قلبم می‌شکند، در تک‌تک ساعت‌های بیداری و خواب، در تمام لحظات تشنگی و گرسنگی قبل از افطار، دوستت دارم.
گمان نکن که اگر خواسته‌های بزرگم را اجابت نکنی، از گفتن و خواستن باز می‌ایستم، من شبیه آن بچه‌های ننر و سرتقی هستم که تا حرف‌شان را به کرسی ننشانند، دست از خواستن بر نمی‌کشند، از حالا تا هزار سال دیگر، من همان یک چیز را از تو خواهم خواست، چه در این دنیا و چه در آن دنیایی که وعده کرده‌ای.
وعده‌مان بهشت باشد یا دوزخ، دنیا باشد یا آخرت، زود باشد یا دیر، بالاخره روزی از سر خستگی هم که شده، ناچاری مرا بشنوی، شبیه آن خواستن‌هایی که کسی رابه استیصال می‌رساند، اجابتش می‌کنی تا صدایش را نشنوی. تو بزرگی، بی‌انتهایی، برایت شنیدن من کار سهلی است. منم که سراپا نیازم و عجزم نسبت به تو. دوستم داشته باش، از تمام بنده‌هایت بیشتر دوستم داشته باش، قلبم سخت گرفته و رنجور است، مرا بخواه. 

  • ۲ نظر
  • ۲۷ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۴:۵۵
  • نسرین

هوالمحبوب


هزار بار گفتی، بنده‌ای رو ناامید از درگاهم برنمی‌گردونم، هزار بار خوندم که پیامبرانت رو عتاب کردی بابت روندن کافران از در خونه‌شون، گفتی که اونها بندۀ من هستند و من روزی اونها رو تامین می‌کنم، از قدیما چیزی یادم نیست، ولی ده ساله ماه رمضون که می‌شه، شب قدر که می‌‎شه من میام در خونه‌ات، عین ده سالم فقط یه چیز ازت می‌خوام؛ نه تنها نمی‌دی که هر سال هم بیشتر ازش دورم می‌کنی، من معنی مصلحتت رو نمی‌دونم، من نادانم از درک هر نوع مصلحتی، من خسته‌ام از هر بار با گردن کج برگشتن از در خونه‌ات، تا کی به امید رمضان و رجب بشینم که حاجت‌روایی شامل حال منم بشه؟ وقتی سوختم و تموم شدم و چیزی از جوونی برام نموند دیگه جاجت‌روایی به چه دردم می‌خوره؟ وقتی از دستش دادم و زندگی تباه‌تر از این شد خدایی تو گره از کارم باز نمی‌کنه، من خسته و خرابم می‌شنوی صدامو؟؟ دیدی امروز توی ایستگاه چه از ته دل دعا کردم؟ چه از ته دل شکر کردم؟ چون فکر می‌کردم کرمت شامل حالم شده بود، اما اشتباه می‌کردم، تو عادت کردی یه بدبختی رو توی این زمین نشونه بگیری و مشت‌هاتو یکی‌یکی حواله کنی سمتش، کجاست اون کریمی‌ات؟ کجاست اون رحمانی‌ات؟ مگه شب قدر زار نزدیم تا صبح؟ مگه هزار بار استغفار نکردیم هر ماه، هر سال؟ پس چی شد اون بار عامت؟ چی شد اون درهای رحمتت؟ ما سوختیم و تموم شدیم، ما یه عمره چله‌نشین مصیبت‌های ریز و درشتیم. اسم این نعمتی که بهمون دادی زندگی نیست خدا، این روز رو شب کردن و شب رو روز کردن، اسمش تنازع برای بقاست، زندگی نیست. من همین لحظه، همین الان بهت نیاز دارم، شاید وقتی بخوای و بدی دیر شده باشه و من ازت رو برگردونده باشم، من صاف و صادق نبودم، اما اونقدرم کج نبودم که نبینی‌ام. کم بودم، اما بد نبودم، تو مگه وقتی نعمت دادی به ریز و درشت بنده‌هات نگاه کردی؟ تو مگه وقتی خوشبختی رو هوار کردی سرشون، نگاه به اعمالشون کردی؟ چی شد که اونی که همیشه باید صبوری کنه ما شدیم؟ چی شد اونی که همیشه غرق شد و یاری‌گری نداشت ما شدیم؟ خدایی با ما مشکلی داری؟


عنوان: بیست و یکمین سحر

  • ۴ نظر
  • ۲۶ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۵:۰۴
  • نسرین

هوالمحبوب


سلام محبوب ابدی و ازلی.


ببین من نمی‌گم که تقصیر من نبوده، باشه قبول ولی فقط یه لطفی بکن این مسئله رو به شنبه موکول کن، بذار این دو تا امتحان آخری رو هم بگیرم بعد بزن بپوکونش اصلا:(((
من الان به این گوشی لعنتی احتیاج دارم، همه چیز زندگیم توی این لامصبه، برای تو که کاری نداره، اندازۀ آرزوهای دیگه هم بزرگ نیست، فقط یه کاری کن این صفحۀ لعنتی دو روز دیگه کار کنه، بعد از کار بنداز، پلیززززززززز

  • ۶ نظر
  • ۲۵ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۴:۵۳
  • نسرین